دانلود رمان فراتر از هوس نیلوفر قائمی فر

فصل سوم

صدرا از پنجره کوچک هواپیما به بیرون نگاه کرد . باند فرودگاه از باران پاییزی شدیدی که در حال بارش بود خیس و براق به نظر می رسید . صدای خلبان که ضمن خوشامد گویی و آرزوی سفری دلپذیر برای مسافرین خبر از تاخیر در پرواز به خاطر شرایط نامساعد جوی می داد باعث شد اکثر مسافران سر و صدا های اعتراض امیزی سر بدهند مسافر کنار دستی صدرا پیرمرد مضطربی بود که ترس از پرواز درتمام رفتارهایش مشهود بود . شاید او تنها کسی بود که برشور راهنمای بستن جلیقه نجات و استفاده از ماسک هوا را به دقت و شاید چندین بار خواند . وقتی سخنان خلبان به پایان رسید رو به صدرا کرد و گفت :
تو ایران برای تنها چیزی که ارزش قائل نیستند وقت و جان مردمه … چرا یه بارون ساده باید باعث بشه کل زندگی ما بهم بریزه… تو هامبورگ
صدرا اما جملات دیگر او را نمی شنید تنها چیزی که به آن فکر میکرد این بود که :
چرا یه بارون ساده باید باعث بشه کل زندگی ما بهم بریزه
گوشی موبایلش را از جیب بغل کتش خارج کرد . و با استفاده از جی پی آر اس ضعیف و کم سرعت خط تلفنش به سختی شروع به جستجو کرد . بعد از دقایقی لبخند کمرنگی از سر رضایت زد و لینک را کپی کرد و به سراغ قسمت ارسال اس ام اس تلفنش رفت . قبل از آنکه شماره باران را در کادر مخاطب وارد کند صفحه گوشی روشنتر شد و نام هنگامه بر آن نقش بست .
الو سلام
سلام هنوز نپریدی
نه یه کم تاخیر داره
صدرا من هنوزم میگم بیا بیخیال این سفر بشو … اینطوری حسابی من رو دست تنها میگذاری … تو داری میری باران که یه هفته است رفته … بیست روز دیگه دادگاه نائینی… حالا باران رو می تونم درک کنم اما تو نمی دونم چرا یهو هوس سفر به سرت زده
هنگامه نگران نباش من تا قبل از دادگاه نائینی بر میگردم
فکر میکنی من نگران اون دادگاهم … من نگران خودتم
نگران نباش . قول میدم پسربچه بزرگ خوبی باشم
گاهی فکر میکنم دیگه نمی شناسمت
زیاد خودت رو خسته نکن قول میدم وقتی برگردم همه چیز تغییر کرده باشه . تو هم تو این مدت که من نیستم زیاد کافه نوید نرو … تازگی ها چشماش وقتی تو رو میبینه خیلی برق میزنه ..
هنگامه کلافه آهی کشید و گفت :
باورم نمیشه این آدمی که داره از زیر جواب دادن طفره میره و مثل آدمهای لوده شوخی میکنه صدرا ثابت یکی از بهترین وکلای تهران باشه
باور کن هنگامه .. حداقل تو باور کن که من عوض شدم … اینطوری کمتر احساس حماقت میکنم
مراقب خودت باش
هستم تو هم همینطور .. با باران مدام در تماس باش … اگر برگشت مراقبش باش
وقتی تماس قطع شد صدرا سنگینی زیادی در سینه اش حس میکرد . با اشاره مهماندار زیبایی متوجه شد که باید تلفنش را خاموش کند چون هواپیما آماده پرواز می شد . در آخرین لحظه شماره باران را وارد کرد و بعد از دریافت تایید ارسال اس ام اسش گوشی را خاموش کرد ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست . دلش می خواست می توانست سبک و رها شود .. مثل یک پرنده و موازی با این هواپیما پرواز کند . اما این روزها بیشتر از همیشه زمینی بود بیشتر از هر وقت دیگر
****
باران روی مبل حصیری روی ایوان خودش را جمع و زانوانش را به سمت سینه اش خم کرد . نوک چانه اش را به زانوهایش چسباند و چشم به منظره دل انگیز حیاط خانه خاله دوخت . .. برگهای زرد و زیبای درخت تبریزی داخل حیاط که می رقصیدند و فرو می افتادند با مه صبح گاهی آنقدر زیبا بود که حتی صورت کرخت شده از سرمای سحرگاه آن روز پاییزی نمی توانست باران را وادار کند تا به داخل اتاق و رخت خواب گرم و نرمش برگردد . به آسمان همیشه ابری روستا چشم دوخت . با خودفکر کرد :
یعنی صدرا الان رفته ؟
دیشب از هنگامه شنیده بود که صدرا برای مدت نامعلومی به هامبورگ می رود . آخرین خاطره ای که از صدرا داشت مربوط نگاه ابری و لحن پر از خواهشش جلوی محضر بود . اما آن روز باران از صبح در دنیایی دیگر سیر میکرد … دنیایی که در آخرین لحظه فرو ریخت . به هیچ کس نگفته بود که برای اجرای حکم به محضر می رود . انگار می ترسید با بیان کردن ان برای کسی احتمال وقوعش را کمتر کند . فشار تمام این چند سال و همه آن خاطرات آنقدر روی شانه اش سنگینی می کرد که می ترسید هر لحظه از شدت این فشار فرو بریزد و روی زمین زانو بزند . اما یاد گرفته بود که محکم باشد . خیلی وقت بود که یاد گرفته بود هر فشاری را به تنهایی تحمل کند . دیگر با هر استرسی احساس ضعف و غش به او دست نمیداد . اما آن روز انگار تمام دردها به بالاترین نقطه ممکن رسیده بودند انگار در پایان راه می خواستند او را بیشتر و سخت تر از همیشه محک بزنند .
وقتی فرهاد آن طور طلبکارانه با او حرف زد ناگهان قلبش تکان خورد … نمی خواست صدرا که آن همه تلاش کرده بود تا او به آرامش برسد وارد بازی تلخ احساسی شود که فرهاد به راه انداخته بود . می خواست از آنجا برود . اما نمی توانست بدون شنیدن حرفهای فرهاد بدون گفتن حرفهایش از آنجا برود
وقتی دربرابر لحن پر از خواهش و ترس صدرا روی برگرداند. حس میکرد بلورهای قلبش ذره ذره در حال متلاشی شدن هستند . کنار فرهاد روی صندلی که نشست هنوز نگاهش از آینه بغل ماشین به او بود که در حاشیه پیاده رو مات و بی حرکت به جایی نا معلوم می نگریست .
وقتی وارد اتوبانی شدند که از آخر آن خیابان شروع میشد . با صدایی که نمی دانست مال کیست پرسید :
نمیخوای حرف بزنی ؟ من اومدم که حرفات رو بشنوم
فرهاد دنده عوض کرد . :
میخوام اما قبلش بگو منظورت از اینکه گفتی بهم مدیونی چیه
چیه انقدر دور از ذهنه که خودت هم باورت نمیشه … ؟
نه ! اما حس میکنم منظور من و تو یکی نیست
باران سرجایش صاف نشست و به خطوط کف اسفالت اتوبان که به سرعت از مقابل چشمش می گریختند خیره شد
یه بار بین حرفات گفتی که حس کردی من همیشه تو زندگیمون صدرا رو به تو مقدم دونستم … با اینکه فکرت کودکانه و کاملا دور از حقیقت بود اما حس کردم باید یه بار این فرصت رو بهت بدم حس کنی اومدم و از اون گذشتم تا به حرف توگوش کنم … گرچه در کل این قضیه برای من مفهومی نداره . . .
فرهاد پوزخندی زد و گفت :
اگر برات مفهومی نداره چرا اومدی ؟
نمیخوام تمام عمرم رو با این فکر که باید حرفهای تو رو می شنیدم و بهت این فرصت رو میدادم زندگی کنم و خودم رو سرزنش کنم … بخاطر به قول تو همون یه اشتباه میخوام بشنوم
خوبه که هنوز قبول داری تو هم به اندازه من مقصری
تو چی مقصرم ؟
اینکه ما الان اینجاییم در این نقطه
نه
فرهاد با تعجب به باران نگریست .
من مقصرم درست ! اما اشتباه من دربرابر ظلم های تو هیچی نیست … من تاوان اشتباهم رو خیلی وقته پس دادم … همون شب اول عروسیمون تاوانش رو دادم … اگر حرف تازه ای داری بگو ..
چه فایده دارهوقتی تو اینطور خصمانه جبهه گرفتی ! من میخواستم برای هردومون یه فرصت جدید
باران کمی کج نشست و با دقت به فرهاد نگاه کرد :
فرهاد چرا نمی گی نیت اصلیت چیه ؟ از اینکه داری سعی میکنی با همون نقاب روزهای اول منو دوباره کنار خودت نگه داری … تو منو دوست نداری … بهم اعتماد نداری .. می دونم که تا حد مرگ ازم عصبانی هستی … پس چرا داری تلاش میکنی !
فرهاد خنده ای عصبی کرد :
باز شروع شد . باران پاک و منزه و فرهاد ظالم .. یه سوژه خوب برای یه سریال درام … حتما آخرش این منم که باید یه جوری حذف بشم
باران کلافه حرفش را قطع کرد :
ببین فرض رو بر این می گذارم که من برگردم .. تو حاضری من رو همینطور که هستم قبول کنی ؟ کنار هنگامه و صدرا و برسام . در حالیکه دنبال آرزوهام میرم …. ؟
برای اینکه به آرزوهات برسی باید حتما کنار اونا باشی … ؟
آره ..
یعنی انقدرصدرا ..
بحث من صدرا نیست …. بحث من چیزیه که تو نمیتونی درکش کنی … هرچی هم بگم فایده نداره … اصلا فرض کن من از همه چیز گذشتم … تو چطور میخوای دوباره با پدرم مواجه بشی با مادرم … با پونه… میدونی پونه و فرید به خاطر حماقت های ما چقدر رنج بردن … حماقت هایی که انگار تمومی ندارهتمومش کن فرهاد . تو هیچ علاقه ای به من نداری
تو از طرف من رای صادر نکن … تو از دل خودت بگو ..
باران نفس صدا داری کشید:
نه ! من خیلی وقته دیگه دوستت ندارم .. اگر راستش رو بخوای درست از صبح روز بعد از عروسیمون دیگه دوستت ندارم … اما بخاطر همون اشتباهی که متوجهش شده بودم موندم تاجبران کنم … فرهاد من رو وادار نکن که دوباره همه این داستان رو تکرار کنم .. چون فایده ای نداره
الان دلت برام سوخت که اومدی ؟ درسته .. اشتباه میکنی باران خانوم .. من انقدر ضعیف نشدم که نیاز داشته باشم جلوی اون جوجه وکیل به حالم ترحم کنی
باران با تاسف سری تکان داد و گفت :
فرهاد تو هیچ وقت صدرا رو نشناختی … همون بهتر که نموندم تا اونو وارد این بازی مسخره ای که شروع کردی نکنی … می بینی من حتی بهتر از خودت تو رو می شناسم
فرهاد تقریبا فریاد کشید :
یعنی حتی حالا حتی زمانی که سعی می کردی بهم نشون بدی تو این لحظه حرفای من بیشتر اهمیت دارن باز تهش به خاطر اون بود که همراهم اومدی ؟ که غرورش رو نشکنی که ازش محافظت کنی .. گند زدی باران گند زدی به همه تصوراتمبه همه چیزهایی
باران در حالی که از سرعت بالای ماشین کم کم به وحشت می افتاد حرفش را برید :
من گند نزدم … فرهاد خواهش میکنم برو تو خلوت خودت به انسانی که در این شش سال بودی فکر کن … فکر کن .. بی طرف بی غرض فقط فکر کن ..
صدای ترمز ناگهانی و فشار شدید کمربند روی قفسه سینه باران صدایش را در گلو خفه کرد … فرهاد در حالی که می دانست هر لحظه بیشتر از ثانیه قبل کنترلش را از دست میدهد گفت :
از ماشین پیاده شو … تا کاری نکردم که به ضرر هر دومون تموم بشه
نفس کشیدن برای باران سخت شده بود اما به هر زحمتی بود کمربند را باز کرد و از ماشین پیاده شد . قبل از اینکه در ماشین بسته شود فرهاد از آنجا دور شده بود . باران نفس بریده روی جدول کنار اتوبان نشستو بی اختیار بلند ترین گریه تمام عمرش را سر داد … حق با فرهاد بود در پایان این راه . در نقطه پایان باز هم او میخواست تا از صدرا حمایت کند ..
****
صدای رسیدن اس ام اس باران را از خلسه ای که دچارش شده بود بیرون کشیدبا دیدن نام صدرا و لینک دانلود ترانه لبخندی تلخ زد . چقدر با بی انصافی این پسر را رنجانده بود … بیش از هر زمان دیگری در این ده سال گذشته دلتنگش بود .. حالا که دیگر حصاری نبود … می دانست که خودش بزرگترین حصار دنیا را ساخته … حالا صدرا برای او از همیشه غیر قابل دسترس تر بود
آهنگ که دانلود شد . با هر کلمه اش رد بغض باران سنگین تر میشد . اما نمی توانست بگرید .. .بعد از آن روز دیگر نتوانسته بود اشک بریزد ..
منو از من نرنجونم از این دنیا نترسونم
تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم
اگه دل سوخته ای عاشق مثل برگی نسوزونم
منو دریاب که دلتنگم مدارا کن که ویرونم
نیاد روزی که کم باشم از این دو سایه رو دیوار
به این زودی نگو دیره منو دست خدا نسپار
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود
به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود
پر از احساس آزادی نشسته کنج زندونم
یه بغض کهنه که انگار میون ابر و بارونم
وجودم بی تو یخ بسته بتاب سردم زمستونم
منو مثل همون روزا با آغوشت بپوشونم
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود
به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود

سهند نگاهي به صفحه موبايلش انداخت اس ام اس باران كوتاه بود اما او را خوشحال كرد :
\”
دارم برميگردم \”
روزي كه باران به او تلفن كرد و با صدايي كه از شدت گريه مفهوم نبود گفت :
سهند بيا من نميدونم كجام نميتونم از جام تكون بخورم ….
او بدون توجه به بيماري كه تازه وارد اتاقش شده بود از مطب بيرون دويد و همه تلاشش را كرد كه با نشاني هايي كه باران از محيط اطرافش ميداد او را پيدا كند و در نهايت باران را در حالي كه روي جدول كنار اتوبان حقاني نشسته بود و ماشين هاي بوق زنان و پر سرعت از كنارش مي گذشتند پيدا كرد . وقتي مقابلش رسيد باران صورت متورم از اشكش را به طرف او گرفت و گفت :
همه چي تموم شد … راحت شدم … همه چي تموم شدتنها شدم …همه چيز تموم شد …. اون رفت
جملاتش در عين گنگ بودن درد ناك بود . سهند بي آنكه چيزي بپرسد او را سوار ماشين كرد و به طرف خانه راند . خوشبختانه كسي نبود باران را تا تختش رساند و آرامبخشي قوي به او تزريق كرد . مي دانست كه بعد از اينكه دارو اثر كند باران حداقل ده ساعتي را در خواب خواهد گذراند . تازه متوجه لرزش گوشي در جيبش شد . با ديدن شماره صدرا نفس عميقي كشيد حتما او مي دانست كه باران چرا به اين حال و روز است :
سلام
سلام خوبي صدرا جان ؟
قربانت من و باران امروز تو محضر بوديم . مي خواست كه بدون اطلاع كسي اين كار انجام بشه
كدوم كار
طلاق
سهند دستش را به ديوار كنارش تكيه داد . بيچاره باران . صداي صدرا او را به خود آورد
ببخش سهند كه بهت خبر ندادم اصرار باران بود
نه مهم نيست همينكه تو كنارش بودي برام كافيه
اما من همه اش رو كنارش نبودم
منظورت چيه ؟
خوب بعد از طلاق باران با فرهاد رفت …. فرهاد ازش يه فرصت ..
صداي صدرا متزلزل شد . نه نمي توانست بيان كند . سكوت كرد . سهند روي اولين پله منتهي به هال نشست .
تلفن كردم كه اگر نياز بود..اگر
سهند به آرامي گفت :
كه اگر نياز بود جلوش رو بگيرم ؟
صدرا جا خورد … :
نه اما
نياز نيست نگران باشي … باران الان خونه است . بهش آرامبخش تزريق كردم خوابيده .از حالتش مشخص كه حرفهاش با فرهاد هرچي كه بوده بيشتر از سازندگي ويراني داشته
صدرا نفسش را از سينه رها كرد :
خوب پس من ديگه
سهند در عين كلافگي خنده اش گرفته بود . امروز صدرا مثل كودكاني كه تازه لب به سخن گفتن گشوده اند . بريده و گنگ حرف ميزد .
فكر ميكنم باران نياز به آرامش داشته باشه
من هم موافقم
بايد محيط اطرافش بدون استرس باشه … بدون اينكه
كاملا متوجه ام
سهند لبخند كمرنگي زد و بعد از تشكر كردن به خاطر همراهي صدرا با باران تلفن را قطع كرد . حالا او هم حال خوبي نداشت پوزخند تلخي زد و با خود گفت :
كاش يكي بود منو بغل مي كرد مي برد سرجام ميخوابوند و يه آرامبخش بهم تزريق مي كرد
از لحن كودكانه و پر از حسرتش بي اختيار خنده اش گرفت .
باران تحت تاثير داروي آرامبش تا صبح روز بعد از اتاقش بيرون نيامدو تمام مدت در خواب بود . وقتي با سري سنگين و دهاني تلخ از خواب بلند شد و همه خاطرات روز قبل به طرفش هجوم آوردند بي اختيار حس كرد تحمل حتي يك ثانيه بيشتر از اين فكر كردن را ندارد. خودش مي دانست كه بايد يك مدت برود جايي كه هميشه از كودكي تا كنون در مواقع دلتنگي به او آرامش داده خانه مادربزرگش كه حالا سالهاست خاله به همراه خانواده اش در آنجا ساكن است . بايد مي رفت پيش سروناز تا در ميان كلمات سا ده دخترانه اش گم شود … تا در زير سايه درختان تبريزي و بارش باران پاييزي بتواند روح و جسمش را بشويد تا شايد براي شروعي ديگر بازگردد . بي اختيار به ياد نگاه صدرا لحن پر از خواهشش و برق چشمانش در لحظه آخر كه دستش را به زور بيرون كشيد افتاد و دلش گرفت .
سهند با پيشنهاد او موافقت كرد و با اولين پرواز او را به رشت فرستاد .
و حالا باران داشت بر مي گشت و اين براي سهند نشانه خوبي بود .
***
برخلاف مسير رفت باران دوست داشت راه برگشت را با اتوبوس طي كند . دلش ميخواست مدتها به جاده خيره بماند و به همه خاطرات كودكي اش كه او را با اين جاده و با اين طبيعت پيوند داده بود بيانديشد . خبر اينكه سروناز داشت ازدواج مي كرد باعث خوشحالي اش شده بود . خاله هم از اينكه حميد پسر يكي از اعضاي شوراي روستا كه خانواده محترم و خوشنامي بودند خواهان سرونازي كه به قول او خيلي وقت از زمان ازدواجش گذشته شده بود در پوست خود نمي گنجيد . آنها ميخواستد او را تا مراسم نامزدي كه در شب يلدا نزديك يك ماه بعد برگزار ميشد پيش خود نگهدارند اما باران كه مي دانست هنگامه حسابي دست تنهاست و خودش هم دلش براي سر و كله زدن با پروند هاي حقوقي اش تنگ شده بود بهشان قول داد كه خود را براي مراسم نامزدي به آنجا برساند .
وقتي به خانه رسيد پونه دلتنگ و بي قرار در آغوشش كشيد . مادر كنار در ايستاده بود با گوشه روسري چشمش را پاك مي كرد همه توافق كرده بودند كه درباره زندگي گذشته اش حتي كلامي نگويند اما آغوشهاي بي قرار نفس هاي عميق و بوسه هاي تب دار نشان ميداد كه تا چه اندازه نگرانش بوده اند و آنها هم پا به پاي او در اين چند مدت رنج برده اند . پدر رو ي صندلي چرخدار لبخند به لب نگاهش ميكرد باران جلو دويد و سرش را روي زانوي پدر گذاشت . از اينكه دوباره دختر اين خانه شد هم خوشحال بود و هم غمگين
صبح روز بعد با ورود بي خبرش هنگامه و برسام را غافلگير كرد هر دو به شدت خوشحال شدند حتي ملاحت كه كمتر پيش مي آمد تا درباره موضوعي اظهار نظر كند دستش را به گرمي فشرده بود . او هم براي هر كدام از آنها ساك كوچكي پر از مرباي خانگي و كلوچه هاي دارچيني مخصوص خاله را آورده بود و براي برسام يك شيشه بزرگ مرباي پرتقال هاي كوچك تزئيني (كامكوات) اضافه تر آورده بود كه باعث شد چشمان او به وضوح از خوشحالي بدرخشد . بعد از احوال پرسي ها چشمش به در بسته اتاق صدرا افتاد و براي چند ثانيه روي آن خيره ماند مي دانست كه صدرا به اين زودي از هامبورگ برنميگردد . صداي هنگامه او را به خود آورد :
واي خيلي خوب شد كه اومدي باران صدرا برخلاف قولي كه داد تا بعد از دادگاه نائيني برنميگرده … دوست ندا شتم تنهايي تو اين دادگاه شركت كنم
باران در حالي كه به دنبال او وارد اتاق ميشد پرسيد :
خوب ساعت چنده دادگاهشون ؟
ساعت يازده
يعني حدود يك ساعت و نيم ديگه
اره … از اينجا نيم ساعت بيشتر راه نيست تا مجتمع عدالت
برسام ميان صحبتهايشان به داخل اتاق سرك كشيد و گفت :
خانم تابان حالا كه و كيل سرپرستت اومده من مي تونم برم
باران ابروهايش را بالا داد و تكرار كرد :
وكيل سرپرست ؟
برسام كاملا وارد اتاق شد و پاسخ داد :
بله ديگه ! اونطوري كه اين خانم امروز نگران بود و همه اش ميگفت كاش حداقل باران همراهم بود من كاملا مشكوك شدم نكنه تو وكيل سرپرست ايشون هستي و تا حالا ما سركار بوديم … احتمالا ميخواستي ريا نشه درسته ؟
باران بعد از مدتها خنديد … هنگامه به سمت برسام رفت و در حالي كه او را به طرف بيرون هل ميداد گفت :
تشريف ببر آقاي وكيل ! حالا خوبه جز يه سري پرونده تارعنكبوت بسته ثبتي چيز ديگه اي منتظرت نيست
ببين ! خوبي به تو نيومده من رو بگو كه ميخواستم كار خودم رو ول كنم و باهات بيام دادگاه . حقت اين بود كه مي بردمت اونجا و از بالاي سربالايي تجريش پرتت ميكردم پايين
من ميخواستم شجاعت تو رو بسنجم وگرنه من كه خودم يه پا وكيل مدافع شيطانم
اون وقت آل پاچينو كيه اين وسط ؟ باران ؟ يا صدرا مفقود الاثر
هنگامه در را به روي برسام بست و گفت :
مطمئن باش هر كي باشه تو نيستي
باران همچنان لبخند زنان برجاي باقي مانده بود . دلش براي كل كل هاي برسام و هنگامه تنگ شده بود . سعي كرد به اين فكر نكند كه چقدر دلش براي محبت ها و جديت صدرا هم تنگ شده ….
بيا باران يه بار ديگه اتهاماتشون رو ودلايلمون رو بررسي كنيم بعد بريم سمت مجتمع قضايي
باشه

****
هنگامه ماشين را روشن كرد و لبخند عميقي به باران زد
افرين باران واقعا حظ كردم
واسه حظ كردنت بود كه يك كلمه هم حرف نزدي ؟
باران اين را گفت و كمربند ايمني اش را بست
نه واسه اينكه واقعا جاي هيچ حرفي رو خالي نگذاشتي كه من بگملايحه ات كامل بود خودت هم مسلط … فقط وقتي پسرنائيني اومد رنگت طوري پريد كه نگرانت شدم .. نگران خودت .. نه نگران پرونده
باران چيزي نگفت واقعا لحظه اي كه چهره منفور نائيني را ديده بود تمام احساسات تلخ و خاطرات رنج آورش در و جودش زنده شد . يكي از اصلي ترين عواملي كه باعث رنج او در تمام اين سالهاي گذشته شد خباثت نائيني بود . اما وقتي نگاهش را پايين تر آورد و دست بند آهنين را بر دستان او ديد و همينطور وقتي متوجه لباس طوسي رنگ مضحك تنش با آرم قوه قضاييه شدبي اختيار همه ناراحتي اش را فراموش كرد . او باران اشراقي با همان به قول نائيني سابقه بد … توانسته بود او را به اينجا بكشاند . به جلوي ميز محاكمه . رئيس سابق حراست دانشكده كه پدرش علاوه بر فعاليت هاي سياسي و دولتي اش صاحب يكي از بزرگترين حسينه هاي تهران بود . حالا در پيشگاه عدالت ايستاده بود . خشم و نفرت درون نگاه نائيني بيشتر از اينكه باران را بترساند خوشحال مي كرد. نه براي خودش براي عدالتي كه فكر ميكرد مدتهاست در جامعه فراموش شده .. حداقل تلاش او و صدرا و هنگامه توانسته بود يكي از كوچكترين عوامل اين بي عدالتي را حالا در اين نقطه اينطور دست بند بر دست ببيند .
چقدر از بازپرس پرونده ممنون بود كه با وجود همه فشارهايي كه از مراجع مختلف و مقامات مختلف روي او بود اما قرار وثيقه را قبول نكرد و تمام متهمين اين پرونده را با بازداشت موقت راهي زندان كرد. هرچند در پايان جلسه امروز بلاخره وكلاي متهمين موفق شدند با دستور صريح از مقام قضايي بالاتر پرونده را براي صدور قرار وثيقه سنگين به دادسرا برگردانند . اما باران مي دانست كه با وجود جو ايجاد شده همه آنها محكوم و هر چقدر كه كارشكني كنند بايد مجازات اتهام خود را تحمل نمايند .
هنگامه در حالي كه به آرامي ماشين را در سربالايي خيابان دربند به پيش مي راند به باران گفت :
حالا كه تا تجريش اومديم و تو هم امروز گل كاشتي ميخوام ناهار مهمون من باشي … فقط لباست زياد گر م نيست مي ترسم سردت بشه
باران پوزخندي زد و گفت :
اين داروهاي آرامبخش جديد داره دوباره هرچي وزن كه از دست داده بودمو بر ميگردونه نگران من نباش كلي چربي دارم كه گرمم ميكنه
وقتي به ميدان دربند رسيدند و از ماشين پياده شدند . باران به ماشين تكيه داد و به اطرافش نگريست اينجا را خوب به خاطر مي آورد .همانجايي كه فرهاد براي اولين بار او را بوسيده بودقدم زنان همراه هنگامه از جلوي پاتوق صدرا گذشتند و در رستوران كوچك اما شيك كمي دورتر مستقر شدندانگار ديگر آن خاطرات تلخ انقدر ها هم باعث ناراحتي اش نمي شدند

صدرا با لبخند به صفحه لپ تاپ نگاه می کرد . صفحه اول سایت کانون وکلا خبر موفقیت پرونده نائینی را به عنوان یکی از لینک های اصلی خبری درج کرده بود و در خود خبر نام باران به عنوان کارآموز ناجی سه کودک یتیم آوره شده و از او تقدیر شایانی به عمل آمده و در نهایت آینده شغلی بسیار روشنی را برای این کارآموز پیش بینی شده بود . صدرا انتظار این اقدام را داشت . می دانست این پرونده ای نیست که جامعه حقوقی با توجه به شغل متهمین و جایگاه اجتماعی آنها به این راحتی از آن بگذرد .
چهره باران در عکس سه در چهار زیر خبر قرار گرفته بود و صدرا وقتی صورت معصوم و کودکانه باران را در قاب مقنعه مشکی رنگش دید قلبش مملو از دلتنگی شد .
بیشتر از یک ماه از رفتنش می گذشت و سمیناری که برگزاریش را بهانه کرده بود مدتها میشد که به اتمام رسیده و دیگر دلیلی برای ماندن نداشت . اما با خبرهای کوتاهی که از هنگامه به او می رسید می دانست که باران هنوز ا ز بحران روحی که دچار آن شده بود به صورت کامل رهایی پیدا نکرده .
همانطور که لپ تاپ مقابلش باز بود روی تخت دراز کشید و شروع به خواندن کامنتهای پای خبر کرد خبر موفقیت باران آنقدر خوشحالش کرده بود که هرگز در تمام دوره کاری و تحصیلی از موفقیت خود تا به این اندازه احساس رضایت نکرده بود .

***
هنگامه رو به باران کرد و گفت :
دیشب سایت کانون رو دیدی ؟
باران خجولانه لبخندی زد و گفت :
اره دیدم ….
کلی کیف کردم . فقط حرصم در اومد که چرا نگفتن وکیل سرپرستت منماصلا اسم من پشت اسمت گم شده بود … میگما نکنه حق با برسامه و تو وکیل سرپرست منی ؟
باران به لحن حسود و بچه گانه هنگامه خندید و بی اختیار او را در اغوش گرفت :
من همه چیز رو مدیون تو ام . تو این مدت خیلی چیزها ازت یاد گرفتم
فقط من ؟
منظورت چیه
هنگامه آهسته به پشتش کوبید و گفت :
این صدرا بود که بهت اعتماد کرد و این پرونده رو بهت داد
درسته . به آقای ثابت هم یه تشکر بدهکارم … وقتی که .. وقتی که برگرده … راستی ..
هنگامه از باران فاصله گرفت و روی صندلی اش نشست
جانم ؟
نمیدونی کی برمیگرده ؟
نه می دونم که سمینارش تموم شده … اما هیچ حرفی از برگشتنش نمیزنه شاید وسوسه شده دکتراش رو از آلمان بگیره … اگر این تصمیم رو گرفته باشه که حداقل دو سال دیگه اونجا موندگار میشه
باران بی اختیار گفت :
وای نه دو سال خیلیه ..
چطور؟
باران دست پاچه گفت :
هیچی .. میخواستم ازش تشکر کنم
هنگامه خندید :
خوب دختر خوب می تونی تلفنی هم ازش تشکر کنی .. نیازی نیست که حتما حضوری باشه
و به دنبال این حرف به سرعت شماره همراه صدرا را در هامبورگ گرفت … باران حتی فرصت اعتراض پیدا نکرد … هنگامه بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی به صدرا گفت که باران میخواهد از او تشکر کند و بعد گوشی را به طرف باران گرفت ..
باران مردد نگاهی به دست هنگامه و گوشی کرد اما حتی قدمی برنداشت . هنگامه با تکان دادن دستش گفت :
دختر خوب فکر پول تلفن منو بکن . آلمانها
باران ناچار گوشی را گرفت :
سلام
صدایش آنقدر ضعیف بود که شک داشت به گوش صدرا رسیده باشد
سلام خانم اشراقی حالتون چطوره
لحن سرد و خشک صدرا باعث شد نفس در سینه اش حبس شود .
ممنون شما خوبید آقای ثابت ؟
بله به لطف شما . امری داشتید با من ؟
نه .. یعنی بله … میخواستم ازتون تشکر کنم
از چه بابت ؟
به خاطر اینکه بهم اعتماد کردید
در این که من همیشه به شما اعتماد داشتم حرفی نیست … اما الان دقیقا منظورتون در چه خصوص ِ
باران کلافه از لحن رسمی صدرا گفت :
به خاطر پرونده نائینی
من مطمئن بودم که شما موفق میشین نیازی به تشکر نیست . اما در هر حال خواهش میکنم
باران دیگرکلامی نگفت
با من امری ندارید خانم اشراقی ..
نه
پس خدانگهدار
خداحافظ
باران گوشی را روی میز رها کرد و بی اختیار روی اولین صندلی نشست . حدس میزد که صدرا از او رنجیده باشد اما هرگز فکر نمیکرد که رنجشش تا این حد زیاد باشد . بعد از لختی فکر کردن با خود گفت :
شاید اینطوری بهتر باشه … شاید دیگه این حس دین و محبت زوری رو نسبت بهم نداشته باشه … شاید بتونه همه چیز رو فراموش کنه .. اینطوری منم راحتتر میتونم فراموش کنم ….
هنوز از افکار خود خارج نشده بود که صدای موبایلش او را به خود آورد . شماره نقش بسته شده روی آن آشنا به نظر می آمد اما هرچه فکر کرد نتوانست آن را به خاطر آورد ناچار انگشتش را روی علامت سبز رنگ روی صفحه لمسی گوشی کشید و آن را نزدیک گوشش کرد . صدای فرید مثل خاطره ای آشنا در خاطرش زنده شد :
سلام زن داداش
سلام فرید جان . یادت رفته من دیگه زن داداشت نیستم
نه یادم نرفته .. اما تا دنیا دنیا ست شما زن داداش منید
حالت خوبه ؟ صدات گرفته به نظر میاد
خوبم … خوبتر هم میشم … شما خوبی؟
منم خوبم ممنون
خوشحالم … تو این چند سال یکی از بزرگترین آرزوهام خوشحال دیدن شما بوده
مرسی فرید جان .. منم برات همین رو میخوام
من و خوشحالی ؟ فکر نمی کنم حداقل به این زودی ها بتونم دوباره پیداش کنم
انقدر ناامید نباش فرید
زنداداش حداقل تو شروع به نصیحتم نکن .. من برای خاطر دوتا چیز تلفن کردم .. اول اینکه مامان گفت بهتون زنگ بزنم و بگم اگر ممکنه رضایت بدید تا فرهاد از زندان آزاد بشه..
مگه زندانه
شما نمی دونستید ؟ بله بیشتر از یک ماهه که خودش رو معرفی کرده و تو زندان اوینه
نمی دونستم … بهم گفته بود که اینکار رو می کنه اما من باور نکردم ..
به هر حال این خواست مامانه
باران پوزخندی زد و گفت :
مامانت حتی به خاطر پسرش هم حاضر نشده از غرورش بگذره و خودش بهم تلفن کنه ؟ بیچاره فرهاد … تمام عمر قربانی غرور مادرش شد . … فرید جان این تصمیمی که خود فرهاد گرفته … خودش خواسته که مجازات بشه و من هم به تصمیمش احترام میگذارم … راستش اصلا هم ناراحت نیستم … من بچه ام رو از دست دادم .. به خاطرش یک ساله دارم عذاب می کشم … بگذار فرهاد چند ماه تو زندان رنج بکشه … فکر کنه شاید .. شاید … شاید تبدیل به آدم بهتری بشه ..
فرید بدون آنکه اعتراض کند گفت :
باشه پیغامتون رو به مامانم می رسونم … و دومین خبر اینکه .. میخواستم یه پیغام به پونه بدید … چون من دیگه نمی بینمش .. مثل اینکه ساعت کلاسهاش رو عوض کرده ..
ببین فرید . من نمیتونم دخالت کنم در این مسئله، بهتره با سهند و پونه حرف بزنی
صدای فرید سنگین شد . انگار بار بغضی سنگین بر آن نشست
من نامزد کردم .. هفته پیش مرام عقد کنانم بود . با دختر دایی کوچکم میخواستم به پونه بگید نیازی نیست به خاطر فرار از من تن به ازدواجی ناخواسته بده .. من میخوام که اون خوشبخت و آزاد زندگی کنه
باران مات و مبهوت برجای ماند . باورش نمیشد، این بار فرید خود را قربانی عشق کرده بود .
تو چیکار کردی با زندگیت فرید
مجبور بودم زن داداش .. گرچه ذره ای هم پشیمون نیستم
تو زندگیت رو نابود کردی ؟ از زندگی من عبرت نگرفتی ….
راه دیگه ای نداشتم
اما فرید
نگران من نباش .. نازنین دختر خوبیه … شاید خوشبخت شدم
فرید ..
تماس قطع شده بود .. و باران بغض کرده و عصبی برجای باقی ماند .

وقتی از اتاقش خارج شد تا بیمارستان را به مقصد مطب ترک کند باز با چهره درهم او روبرو گردید انقدر در طی این هفته گذشته از هر اتاقی که خارج می شد با چهره اخم آلو و تا حدی طلبکار این دانشجوی دختر دوره کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی روبرو شده بود که دیگر به خوبی او را به خاطر می آورد
باز که شما اینجایید خانم رادمنش … این روزها شرطی شدم دیگهپامو از هر اتاقی که میگذارم بیرون شما مقابلم ایستادین .. یه وقتی اگر نباشید حس میکنم بیمارستان رو اشتباهی اومدم
خوب چرا به خواستم توجه نمیکنید که من انقدر مزاحمتون نشم
چیزی که شما از من میخواهید خلاف مقرارته
چیزی هم که شما میگید خنده داره ..
سهند متعجب و عصبی از این جسارت او از حرکت باز ماند و نگاه پر از سوالی به صورت دخترک انداخت :
شما همیشه عادت دارید به دیگران توهین کنید و حرفهاشون رو مضحک به حساب بیارید ؟ خصوصا اگر اون آدمها قراره باشه در دوره خاصی ناظر انجام وظایفتون باشن ..
رادمنش شرمنده سر به زیر انداخت :
متاسفم دکتر نمیخواستم ناراحتتون کنم . اما شرایط من خیلی خاصه … و حرفهای شما تو این دوره زمونه یه کم دور از باور
دقیقا کدوم حرفم ؟
اینکه میگید میخواید روی اصول و مقررات کار انجام بدید . این روزها همه از خداشونه که از دست کارورزهاشون به هر نحوی که هست خلاص بشناونوقت شما با این سماجت میخواهید که من مدام تو این دوره کاروزی بیام تو این بیمارستان و کاری رو انجام بدم که سالهاست دارم به یه نحوه دیگه انجامش می دم
سهند با تاسف سری تکان داد و گفت :
من نمیدونم کسایی که شما ازشون اسم می برید چطوری راضی میشن که یه عده فوق لیسانس بدون تجربه عملی رو به اسم روانشناس روانه بازار کار کنند تا با راهکارهای غلطشون دیگران رو بیشتر سردرگم کنند . اما مطمئن باشید من جزو اون دسته نیستم …. شما باید شش ماه کارآموزیتون رو همونطور که تو برنامه اتون هست انجام بدید تا من پای برگه های مربوط به پایان دوره اتون رو امضا کنم در غیر این صورت
من تمام اون دوره هایی که می گید رو خیلی عملی تر گذروندم… اومدن اینجا فقط باعث میشه شغلم رو از دست بدم
خوب بعد از تمام شدن دوره اتون می تونید شغل بهتری به دست بیارید ..
نمیتونم
سهند کلافه رو به او کرد و گفت :
ببینید خانم رادمنش ! من وقت اضافه ندارم که اینجا بیایستم و با شما درباره بازار کار فارغ التحصیلان روانشناسی بحث کنم … بهتره بهانه های واهی تون رو
حرف سهند با دیدن قطرات درشت اشک که از چشمان دختر جوان فرو می ریخت ناتمام ماند . رادمنش بدون گفتن کلامی دیگر پشت به سهند کرد و به راه افتاد . سهند حس کرد ناگهان از گفتن تمام آن کلمات بی رحمانه که باعث شده دختری اینچنین غرورش را بشکند که بی محابا اشک بریزد شرمنده و خجل است . بی اختیار صدا زد :
خانم رادمنش
مخاطبش بی آنکه برگردد سرجای خود ایستاد . سهند به طرفش رفت و کارت ویزیتش را به سمت او دراز کرد :
من دارم میرم مطب . چون نمیتونم مراجعینم رو بیشتر از این معطل بگذارم. اما اگر شما میل داشتید می تونید تشریف بیارید اونجا و در صورتی که بتونید من رو مجاب کنید که چه چیزی باعث این همه اصرار شماست سعی میکنم راه حلی براتون پیدا کنم
دلیلی نمی بینم به صورت خصوصی بیام مطبتون دکتر اشراقی ! اگر قراره حرفی گفته بشه همینجا هم می تونید بگید ….
سهند شانه بالا انداخت و گفت :
به هر حال من به منشی ام میگم که شما ممکنه بیایید تا براتون یه وقت در نظر بگیره . دیگه هر طور میل خود شماست من نمی تونم به خاطر بی اعتمادی شما نسبت به خودم یه عده بیمار رو بیشتر از اونچه که باید منتظر بگذارم . روزتون خوش
و پس از گفتن این حرف از او فاصله گرفت و به طرف درب خروجی و پارکینگ بیمارستان به راه افتاد .
ساعت از شش گذشته بود که منشی به او اطلاع داد لیلی راد منش آمده . بی اختیار لبخند کمرنگی زد و گفت :
بگید تشریف بیارن داخل .
لیلی با همان ظاهر ساده و موقری که صبح از او دیده بود مقابلش روی کاناپه راحت و بزرگ مخصوصا بیماران نشست .
خوب خانم رادمنش من منتظرم که حرفهای شما رو بشنوم
آقای دکتر من تو بیمارستان هم بهتون گفتم … شرایط من طوریه که باید شغلم رو حفظ کنم و اگر بخوام به این دوره کارآموزی بیام مطمئنا شغلم رو از دست میدم
اینها رو قبلا گفتید میخوام دلیلش رو بدونم اینکه چرا این شغل تا این حد براتون مهمه
لیلی مکثی کرد و لبهای باریک و کوچکش را بی اختیار روی هم فشرد گویی گفتن حرفهایی که می خواست بزند چندان برایش خوشایند نبود :
شما فرض رو بر این بگیرید که من به این درآمد نیاز دارم !
خوب من ترتیبی میدم که شما شب ها برای کارآموزی بیایید تا به ساعت کاریتون لطمه وارد نشه!
من شبها باید حتما خونه باشم
چرا؟
شما همیشه انقدر در کار کارآموزها سرک می کشید آقای دکتر
سهند از لحن صریح این دختر عصبانی که چشمان سیاه رنگ و درشتش تنها نقطه چشم گیر صورتش بود و حالا پر از خشمی به زبان نیامده به نظر می رسید جا خورد اما با بی تفاوتی گفت :
بله اگر اونها از من بخوان که کاری غیر قانونی انجام بدم فکر میکنم این حق رو داشته باشم که ازشون بپرسم چرا از من چنین چیزی رو میخوان
صورت سپید لیلی بر اثر کنایه صریح سهند گلگون شد .
حق با شماست . من یه خواهر بیمار دارم که فقط روزها میتونم بسپرمش به دست خانم همسایه امون که برای نگهداری ازش،حقوق دریافت میکنه و من بهش اعتماد کامل دارم اما عصرها بعد از امدن شوهرش به خونه دیگه نمیتونه به کارش ادامه بده ، بنابراین این وظیفه من که مراقبش باشم چون اون کس دیگه ای رو جز من نداره
سهند اندکی سکوت کرد. رنج نهفته در چهره لیلی باعث ناراحتی اش می شد . و با توجه به شغل او که قسمت مهمش شنیدن مشکلات مراجعینش بود این ناراحتی کمی عجیب به نظر می رسید . لیلی در مقابلش با وجود ظاهر محکم و لحن تندی که همیشه داشت شکننده و آسیب پذیر به نظر می رسید . انگار برای جلو گیری از اتفاقات احتمالی همیشه باید گارد می گرفت گارد یک زن جنگجو که در باطن هر لحظه از فرو ریختن می هراسد .
خوب ! خانم رادمنش من برای شما یه پیشنهاد دارم . با توجه به اینکه منشی این مرکز تا آخر هفته دیگه از اینجا میره شما می تونید
ممنون از پیشنهادتون اما فکر نمیکنم شما از پس حقوق درخواستی من بربیایید
مگر در حال حاضر چقدر حقوق دریافت میکنید
اونقدر که کفاف کرایه خونه ، داروهای خواهرم و باقی هزینه های زندگی رو میده
می تونم بپرسم شغلتون چیه ؟
لیلی مکث کرد . سهند از پرسیدن این سوال پشیمان شده بود :
خوب اگر دوست ندارید نگید
نه مهم نیست من که تا اینجاش رو گفتم … پرستار یه خانم سالمند هستم که براثر سکته فلج شده تا ساعت پنج، من کنارش هستم و از ساعت پنج به بعد یه پرستار دیگه میاد و بچه هاش هزینه ما رو می پردازن
سهند غرق در بهت و افسوس شد :
یعنی شما که دانشجوی..
بله منکه دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی هستم در حال حاضر پرستار یه پیرزن فلجم که برای تمام احتیاجاتش نیاز به یه شخصی داره که کنارش باشه .. نگید که از بازار کار افتضاح رشته ما خبر ندارید …تو این مملکت کی با تخصص خودش سرکارمناسب و با درآمد مکفی رفته که من دومیش باشم
سهند سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت :
حق با شماست اما من یه پیشنهاد خوب براتون دارم . شما اگر بتونید تا ساعت شش اینجا بمونید هم حقوق منشی رو دریافت میکنید و هم می تونید تو جلسات بیماران من حضور داشته باشید البته کسانی که خودشون مایل باشند و به تدریج مشاوره دادن به کیس های با مشکلات کوچک رو شروع کنید و من اینر و به پای دوره کارآموزیتون میگذارم و درصد اندکی هم هم به عنوان حق المشاوره بهتون میدم . ممکن کمی کمتر از شغل قبلی اتون دریافت کنید اما مزیتش اینکه اینجا سه روز در هفته صبح ها احتیاج به منشی نداره چون پزشکان حضور ندارند و شما می تونید اون سه روز رو هم در بیمارستان بگذرونید … و میدونید که در دوران کارآموزی از طرف بیمارستان هم حقوق اندکی دریافت میکنید که در مجموع فکر میکنم نیازهای شما رو براورده کنه ..
لیلی چیزی نگفت در سکوت به حرفهای سهند فکر میکرد . که سهند افکارش را متوقف نمود .
با این برنامه سنگین کاری که داشتید من متعجبم که چطور کلاسهای دانشکده رو پشت سر گذاشتید
خودتون می دونید دوره کارشناسی ارشد ساعت کلاسی اش مثل دوره کارشناسی نیست … و برای اون چند ساعت درهفته یه خانمی بود که به جای من می اومد و من به صورت ساعتی از حقوق خودم بهش حقوق میدادم
سهند دیگر چیزی نگفت و منتظر پاسخ لیلی ماند
من نگرانم که حقوقش….
نگران نباشید خانم رادمنش حقوق الان منشی اینجا چندان هم کم نیست چون خودتون می بینید که این مرکز روانپزشکی دکترهای زیادی داره و هندل کردن کارهای اونا خیلی بیشتر از یه منشی ساده وقت شما رو میگیره و حقوق شما مناسب با وظایفتونه … و به هر حال فکر میکنم منطقی ترین راه حل همین باشه
لیلی در حالی که تردید حالا جای خشم را در چشمان سیاه و زیبایش گرفته بود ناچار سرش را تکان داد و گفت :
گویا چاره دیگه ای ندارم
اینطور فکر نکنید . بهتون قول میدم بعد از اتمام دوره شش ماه کارآموزیتون اگر بتونید به خوبی از پسش بر بیایید همینجا به عنوان یه روانکاو مشغول به کار بشید .
مطمئن باشید از پسش برمیام . من سالهاست دارم با یه بیمار روانی زندگی میکنم و این دوسال آخر خودم به تنهایی سرپرستش رو به عهده داشتم
سهند با اینکه هنوز لبریز سوال بود چیزی نگفت . دلش نمیخواست بیشتر از این وارد حریم خصوصی این دختر جوان شود .

***
صدرا چشم به آسمان دود گرفته تهران دوخت . و شیشه های تاکسی سبزرنگ مخصوص فرودگاه را پایین آورد . با اینکه بار اولش نبود که از تهران دور می ماند اما انگار این بار بیشتر از همیشه مشتاق برگشتن به این فضای پر از دود و ترافیک و سر و صدا بود . لبخند کمرنگی زد . به هیچ کس نگفته بود که به تهران میاید . دلش میخواست اول شرایط را بسنجد و در صورت مساعد بودن به دفتر برود . دوست نداشت حضور خود را به باران تحمیل کند . راننده تاکسی از درون آینه نگاهی به او انداخت و گفت :
گفتید که گاندی تشریف می برید ؟
صدرا سرش را در سکوت تکان داد.
وقتی مقابل برج ایستادند رو به راننده کرد و گفت :
منتظر بمونید تا پنج دقیقه دیگه بر میگردم .
باید برگه هایی را که مربوط به دادگاه فردا بود برمی داشت گرچه صبح هم می توانست اینکار را انجام دهد اما فعلا دوست داشت آمدنش مسکوت باقی بماند . حتی به ملاحت هم خبر آمدنش را نداده بود . وقتی به پشت در دفتر رسید متوجه صدای ملایم موزیک شد که به گوش می رسید با تعجب به ساعتش نگاه کرد ساعت هشت شب را نشان می داد با خود فکر کرد :
حتما برسام تا این وقت داره کار میکنه
کلید را به آهستگی در قفل چرخاند . صدای دلنشین خواننده در گوشش نشست :
هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه است
تو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گلایه است
هنوزم تو این هیاهو تو این بغض شبونه
منو گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
قدمی به سمت داخل برداشت صدای موسیقی از کامپیوتر مربوط به منشی به گوش می رسید . در اتاق هنگامه باز و برق آن روشن بود با احتیاط نگاهی به درون اتاق انداخت اما هیچ کس در آنجا نبود . بی اختیار نگاهش به مقابل و درب نیمه باز اتاق خودش افتاد . صدای موسیقی انقدر بلند بودکه می دانست هرکس درآن اتاق است صدای باز شدن در را نشنیده. به آرامی از لای در نیمه باز نگاهی به درون اتاق انداخت و از آنچه می دید متعجب برجای ماند .
ما دوتا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم
دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم
ما هنوزم مثل مرداب وصل آینه کویریم
ما همونیم که میخواستیم خورشید رو با دست بگیریم
گریه هام حروم شدن کاری بکن
چشم من بیا منو یاری بکن

باران پشت به در روبروی چوب لباسی گوشه اتاق ایستاده و خیره به لباسی که روی آن آویزان شده بود حرکتی نمی کرد!صدرا به خوبی می دانست ، آن لباس یکی از کت های اضافی اوست که همیشه با خود در دفتر داشت صدای موسیقی همچنان احساس عجیبی که دچارش شده بود را تشدید می نمود و صدرا حس می کرد قدرت اینکه از جایش قدمی تکان بخورد را از دست داده
وقتی که به تو رسیدم هنوزم آهو نفس داشت
هنوزم چلچله انگار تو چشات غم قفس داشت
غزلک گریه نمی کرد تو شبای بی چراغی
من و تو هم قصه بودیم
از ستاره به اقاقی
حالا اما دیگه وقت رفتنه
جاده اسم منو فریاد میزنه
باران آهسته تکان خورد و صدرا قبل از اینکه بتواند در پشت در پنهان شود با نفس حبس شده در سینه دید که باران بی صدا دست بر یقه کت کشید و با حالتی شبیه نوازش دستش را تا حاشیه دکمه های کت پایین آورد و به آرامی سرش را جلو برد و بینی اش را به کت چسباند
حالا من موندم و یاد کوچه های خالی و خیس
یاد خونه ای که دیگه خیلی وقت مال ما نیست
اگر خاموشم و خسته اگر از تو دور دورم
تکیه کن به من غریبه من یه کوه پر غرورم
پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم ..
صدرا دوباره به کنار در برگشت و بی اختیار سرش را به چهارچوب در تکیه داد و محو باران شد که چون یک رویا آنجا ایستاده بود و آنقدر عاشقانه و آرام دست بر کت او می کشید و آن را می بویید
نمی دانست چند دقیقه در همان حال ماند و با لبخند و قلبی مملو از احساساتی که حالا بعد از گذشت این چند ماه به خوبی جنسشان را می شناخت به او خیره شد تا اینکه با صدای موبایل باران ، به خود آمد و به سرعت از جلوی چهارچوب کنار رفت و همانطور بی صدا که وارد دفتر شده بود از آن خارج گشت . ضربان قلبش انگار در فضای ساکت و وهم انگیز راهروی تاریک می پیچید . به جای آسانسور از پله ها سرازیر شد حس می کرد انرژی عظیمی در نقطه ای از پنهانی ترین زوایای احساسش سر برداشت و او باید برای اینکه جلوی خود را بگیرد تا به دفتر برنگردد و باران را سخت در آغوش نفشارد و ابراز دلتنگی نکند تمام این چند طبقه را به سمت تاکسی بدود بدون آنکه منتظر آسانسور بماند !
****
باران در حالی که نمی دانست از چه و از که خجل است به سرعت سرش را عقب کشید و موبایل را از جیب مانتویش خارج کرد با دیدن نام هنگامه نفس عمیقی کشید :
سلام هنگامه
سلام عزیزم هنوز دفتری ؟
اره اما کم کم دیگه داشتم می رفتم !
با چی میخوای بری؟
نگران نباش با تاکسی بانوان تماس میگیرم
اوکی پس زیاد نمون برو خونه صبح هم باید بریم زندان ! خسته می شی
باشه عزیزم .
باور کن هیچ کارآموزی انقدر کار نمی کنه که تو داری خودکشی میکنی هرچی پرونده بوده خوندی و خلاصه نویسی کردی به اندازه ده تا کار آموز گزارش داری .. حتی اگه از الان تا اخر دوره کارآموزیت هم کاری نکنی باز مشکلی نیست
نگران من نباش هنگامه . الان تنها کار میتونه بهم آرامش بده
چی بگم !
برو استراحت کن منم دیگه دارم میرم صبح میبینمت
پس تا صبح
تا صبح
تماس را که قطع کرد زیر لب به خود گفت :
اگر فقط کار بهت آرامش میده الان اینجا چیکار میکنی تا چند دقیقه پیش داشتی چیکار میکردی ؟
خودش هم نمی دانست که به چه دلیل به این اتاق کشیده شده … و چطور مسخ بوی ادکلن صدرا تا جلوی چوب لباسی رفته و آنطور بی قرار به دنبال آرامش از دست رفته دست به کاری زده که حالا از به یاد آوریش غرق شرمندگی می شد … او باید می گریخت همانطور که به خود قول داده بود همانطور که عقلش فرمان می داد همانطور که به نظر درست ترین راه می آمد … او باید می گر یخت

از وقتي صدرا بي صدا به دفتر برگشته بود باران جز چند كلام ساده ديگر با او هم كلام نشد . صدرا هم تلاشي نميكرد براي از بين برداشتن اين ديوار نامرئي . هنگامه در سكوت شاهد اين جدال پنهان هر دو براي مخفي كردن چيزي بودند كه ناخوداگاه در در رفتار به ظاهر سر هر دو نفر بيداد مي كرد . اين روزهاي اخير انقدر تنش و اضطراب كاري در دفتر حكم فرما بود كه شايد همين سكوت چاره حفظ آرامش آنها به شمار مي رفت . تنها برسام گاهي با شوخي هاي كوچك و كارهايي كه باران را به ياد كودكان دوره پيش دبستاني مي انداخت اين فضاي يخ زده را تكاني مي داد .
آن روز صبح برسام با سه و دسته گل نرگس كو چك وارد دفتر شد و بوي شيرين و ملايم نرگسها همه جا را فرا گرفت .چشمان باران و هنگامه از شادي درخشيد هنگامه با خوشحالي گفت :
آخ جون بازم زمستون نزديك شد و فصل گل نرگس
برسام سرش را به نشانه تاييد تكان داد و گفت :
مي د ونستم عاشق نرگسي سر اولين چهارراه برات خريدم
هنگامه دسته كوچك نرگس را از برسام گرفت و در حالي كه صورتش را ميان گلها فرو مي كرد گفت :
خوب بگو درخواستت چيه … كه داري بهم باج ميدي
برسام با لبخندي دلنشين دو دسته گل ديگر را به طرف باران و ملاحت گرفت :
به تو خوبي نيومده خانوم تابان ! مگه حتما بايد نيتي پشتش پنهان باشه .
و دربرابر تشكر باران و ملاحت سرش را تكان داد و چون كودكي مظلوم مقابل هنگامه ايستاد . هنگامه بدون توجه به حالت خنده دار برسام گفت :
بگو ؟ الان مشكلت چيه بگو ؟
هيچي … باور كن
هنگامه شانه بالا انداخت و به طرف اتاقش رفت . باران هم به كنار ملاحت برگشت . كه صداي بلند هنگامه از داخل اتاق باعث شد به طرف آن دو برود
واقعا براي همچين موضوعي گل هم خريدي آوردي . داري شوخي هم ميكني درباره اش
باران به صورت بر افروخته هنگامه نگاه كرد . حالش اصلا مساعد نبود . با نگراني به برسام كه با دستش روي دسته مبل ضرب گرفته بود و هيچ نمي گفت نگريست :
چي شده ؟ مشكلي پيش اومده ؟
هنگامه با نگاهي به رنگ باران گفت :
حكم پرونده تهمينه تاييد شده واين آقا از من ميخوادكه من اين خبر رو به خانواده اش بدم . تازه گل هم خريده و لبخند هم ميزنه
باران با پاهاي سست از خبري كه شنيده بود خود را روي يكي از مبل ها رها كرد .
يعني چي ؟
يعني اينكه بايد نصف ديه قاتل رو بدن تا بتونند اعدامش كنند .
خوب نميشه براشون كاري كرد ؟
نه ! اگر ما بخواهيم اعتراض هم بگذاريم راه به جايي نمي رسه جز اينكه اجراي حكمشون يه چند ماهي عقب ميافته ..
يعني تقاضاي فرجام نمي كني
نه
پس چي ؟
بايد به فكر تهييه كردن اين پول باشيم
باران سرش را تكان داد و گفت :
اخه يه ذره پول كه نيست
ميدونم اما گاهي اوقات قوه قضاييه وقتي ببينه كه خانواده مقتول تو فشار هستند بخشي از پول رو قبول ميكنه
فقط بخششيش رو ؟
اره . تازه بايد دعا كنيم كه خانواده تهمينه به نظرشون واجد شرايط باشن
باران به تلخي گفت :
حتي اگر دعا كنيم كه واجد شرايط باشند باز اين پول ميره تو جيب خانواده قاتل .. تازه اگر بتونند باقيش رو جور كنند
هنگامه با اخمهاي در هم گوشي تلفن را برداشت و شماره پدر تهمينه را گرفت . وقتي تماسش قطع شد چهره درهم و سكوت تلخش به آنها مي گفت كه واكنش مرد بيچاره چه بود است .
باران سرش را ميان دستهايش گرفت و به زمين خيره شد اين همه بي عدالتي قلبش را مي آزرد . برسام متوجه رنگ پريده باران شد از جا برخواست و از اتاق خارج شد . دقايقي بعد با دو ليوان شربت غليظ پرتقال به نزد آنها برگشت . باران با دستي لرزان ليوان را گرفت . با خود فكر ميكرد او كودكش را از دست داده و مادر تهمينه دختر نوجوانش را … و چقدر دردناك است كه قانون از هيچ كدام از آنها به درستي حمايت نميكند . از او به دليل اينكه قاتل پدر كودك است و از مادر تهمينه به دليل اينكه قاتل دختر او يك مرد است با بهايي بيشتر .
لب به دندان گزيد و با خود فكر كرد كه در مقايسه با آن زن نگون بخت او چقدر خوشبخت تر است .
جرعه اي از شربت را نوشيد و غلظت آن باعث شد گلويش بسوزد اما شيريني بيش از حد شربت كام تلخش را متعادل كرد . هنوز جرعه دوم را ننوشيده بود كه در دفتر باز شد و صدرا با چهره اي درهم وارد دفتر و سپس در آستانه در اتاق آنها حاضر شد . هنگامه سرش را تكان داد :
تروخدا صدرا تو ديگه برامون خبر بد نداشته باش
صدرا نگاهي به آن سه انداخت و چون ماشيني بي روح گفت :
نميدونم اين خبر بده يا نه . . . پسر نائيني مي خواسته از طريق مرز از كشور به صورت غير قانوني خارج بشه كه به دست سربازان آمريكايي مستقر در مرز افغانستان كشته ميشه
ليوان شربت از دست باران رها شد . صدرا به سرعت به طرف او چرخيدباران زير لب با حالتي گنگ گفت:
با اينهمه ثروت و نفوذ پدرش يعني نتونسته كاري كنه كه حداقل پسرش رو درست فراري بده
صدرا با لحني كه سعي ميكرد نگراني اش را پنهان كند گفت :
مثل اينكه نائيني از طرف كساني كه حمايت ميشده ديگه يه مهره سوخته به حساب مياد … اما شما ناراحتيد از اينكه نتونسته فرار كنه ..
باران چشم در نگاه پر از پرسش صدرا دوخت :
نه … اما ترجيح ميدادم مثل يه بزدل فرار كنه و براي هميشه از وطنش دور بمونه تا اينكه كشته بشه
صدرا چيزي نگفت و به طرف اتاقش رفت .

****
صدرا مقابل دكتر بينا نشست اين بار فضاي بيمارستان و دفتر بي روح دكتر بيشتر از قبل باعث آزارش شد .
دكتر بينا با لبخند هميشگي اش بر لب نگاهي به صورت جدي صدرا كرد و متوجه شد كه اين مرد جوان آن كسي نيست كه سال گذشته مقابل او روي همين صندلي نشسته بود .
خوب آقاي وكيل من آماده ام كه حرفهاتون رو بشنوم
صدرا نفس عميقي كشيد و گفت :
من به باران علاقه دارم

دکتر بینا تعجب نکرد اصلا هیچ عکس العملی نشان نداد . چند ثانیه کوتاه در سکوت گذشت . تا اینکه صدرا پرسید :
نمی خواهید چیزی ازم بپرسید ؟
دکتر بینا همانطور آرام و خونسرد پاسخ داد :
من ؟ نه ! فکر میکنم امروز شما اومدید اینجا که حرف بزنید و بپرسید
درسته اما حالا که اینجا نشستم نمی دونم چی باید بپرسم !
حتی اگر سوال نمی خواهی بپرسی ! حرف بزن درباره این موضوع هرچی به ذهنت میرسه بگو
صدرا دستش را به پیشانی اش فشار داد و بی اختیار شروع به حرف زدن کرد :
نمیتونم بگم نمیدونم از کی متوجه احساسات متفاوتم نسبت به باران شدم ! گاهی با خودم میگم شاید همون شش سال پیش با دیدن رفتار موقر و قلب مهربونش بهش علاقمند شده بودم و به خاطر سرشت خودخواهانه ای که داشتم هرگز به این مسئله پی نبردم ! اما حالا که خوب فکر می کنم میبینم از کی مهم نیست !
دکتر بینا در سکوت سرش را به نشانه تایید تکان داد صدرا ادامه داد :
تو چند ماه گذشته مدتها با خودم کلنجار رفتم ! می ترسیدم همه این احساسی که نسبت بهش دارم ناشی از احساس دین وتعهدی باشه که با خوندن دفترش پیدا کردم … اما حالا مطمئنم که اینطور نیست ! میخوام کنارش باشم اما هر بار که سعی میکنم بهش نزدیک بشم تو لاک دفاعی فرو میره ! یا آشفته میشه ! دیگه بیشتر از این نمی تونم ازش دور بمونم … اما نمیخوام بهش آسیب بزنم میخوام باور کنه که علاقه من کاملا قلبیه و من از غفلت گذشته ام پشیمونم … میخوام باور کنه که هیچ دینی نسبت بهش ندارم … که میخوام کاری کنم تا زندگیش لبریز آرامش و خوشبختی بشه
صدرا مکث کرد . حرفهای که بلاخره بر زبان آورده بود خودش را شگفت زده کرده بود . دکتر بینا عینکش را جا بجا کرد و با ملایمت شروع به حرف زدن کرد :
خوب باید مراقب باشی که دوباره دچار سرشت خودخواهانه ای که بهش اشاره کردی نشی …. جمله آخرت کمی که چه عرض کنم لبریز از غرور بود … اگر آرامش و خوشبختی و جود داشته باشه باید هر دو نفر در به وجود آوردنش سهیم باشید … هیچ وقت خودت روکامل و بی نیاز در نظر نگیر
صدرا شرمنده شد .
و اما اینکه باران فکر می کنه تو به خاطر احساس دین یا مسئولیت بهش علاقه داری بد نیست … اون و تو باید این رو باور کنید که هر احساس مسئولیت یا دینی صرفا دلسوزی محض نیست … وگرنه ما هرگز برای یه رابطه ای که مبتنی بر ترحم باشه بیشتر از چند ساعت یا چند روز وقت نمیگذاریم … و این کاملا مشخصه که رابطه شما از این چهارچوب خلاص شده ! نه اینکه دلسوزی یا مسئولیتی نباشه … اما حتی همین دلسوزی هم از محبت ناشی میشه … کتاب شازده کوچولو رو خوندی
نگاه صدرا براق و روشن شد … و سرش را به نشانه تایید و شیفتگی تکان داد
تو اون کتاب دوتا جمله هست که میتونه تمام روابط رو تغییر بده … اولیش اینکه میگه
\”
ارزش گل تو ، عمریه که به پاش سر سر کردی \” باران عمری که به پای علاقه اش به تو صرف کرد و تاوانی که بابتش داد و هنوز به نوعی پابند همین علاقه است ارزش عشقش رو ثابت کرده .. خودت بهتر میدونی که اون برای حفاظت از عشقش حاضر شد تمام عمرش را پیش کش کنه … تمام زندگی اش و خوشبختی اش رو .. و حالا تو نباید انقدر آشفته باشی بعد از گذشت چند ماه که تازه نیمی از اون رو در تردید گذروندی … و جمله دوم اینکه و تو تا زنده ای نسبت به اونکه اهلی کردی مسئولی … پس هرگز احساس تعهد و مسئولیتی که در قبال باران داری و باید از شش سال پیش شروع میشد رو انکار نکن تا به عشق برسی … تا تعهدی نباشه تا مسئولیتی نباشه تا دلسوزی نباشه عشق هم نیست ….
صدرا مات حرفهای عمیق دکتر بینا حتی قدرت بیان کلامی را نداشت .
باید به این رابطه فرصت بدی … و در کنارش باید زمینه ای رو فراهم کنی تا باران بیشتر از این آزار نبینه … و این تازه جاییه که شاید در تخصص این دکتر پیر باشه که راهنمایی ات کنه
صدرا لبخندی زد و گفت :
شما تازه اول راهید خانم بینا شکسته نفسی نکنید
بینا لبخند موقری به لب آورد و گفت :
شنیدن این جمله حتی اگر مطمئن باشی که حقیقت نیست هم باعث ایجاد نشاط میشه … قبل از اینکه به سراغغ دو نکته مهم برم … باید بهت توصیه کنم که رابطه ات رو رها کن تا مثل آب خودش جریان داشته باشه … تو فقط به این جریان آب جهت بده و قوی ترش کن تا بلاخره به دریا برسه … سدی جلوش نبند گل آلودش نکن و بیش از اندازه هم پر آب و خروشانش نکن .. مطمئن باش راه خودش رو پیدا میکنه
صدرا حالا دیگر کاملا متوجه بود که دکتر چه می گوید
و اما اون دو نکته … اول باید قبل ازاینکه باران رو با عشق دوباره زنده کنی از طرف خانواده ات مطمئن بشی … اگر باران که داره به سختی اعتماد به نفسش رو به دست میاره به هر دلیل از طرف خانواده ات پس زده بشه حتی با حمایت تو روحیه شکننده اش باز در هم میشکنه … و این چیزی که من و سهند شدید داریم تلاش می کنیم تا کنترلش کنیم .
صدرا متفکر پرسید :
کاملا متوجه منظورتون هستم ! اما باران این روحیه شکننده اش رو یعنی همیشه همراه خودش داره ؟ این رو به خاطر خودم و خانواده ام نمی پرسم ! به خاطر شغل باران به خاطر اجتماع به خاطر اتفاقات احتمالی که در سراسر زندگی اش ممکنه بیافته
نه ! این روحیه قدم به قدم تقویت میشه همونطور که کاملا مشخصه باران از وقتی درمان رو شروع کرده و در تمام این مدت تحت درمان غیر مستقیم من و سهند بوده خیلی قوی تر از قبل شده خیلی قوی تر .. اما همه اینها مستلزم گذشته زمانه … اعتماد به نفس این دختر با ندیده گرفتن های متوالی از طرف خانواده اجتماع همسر و حتی تو ذره ذره نابود شده .. و باید ذره ذره ساخته بشه … برای اینکه می گم باید با باران خیلی محتاطانه تر از هر دختر دیگه ای که شاید تا به حال برخورد کردی رفتار کنی . و این ممکنه خیلی برات سخت باشه
صدرا با جدیت سرش را تکان داد . مطمئن بود که حاضر است تا آخر عمر باران را چون شی ارزشمند و بلورین در میان حصار مردانه اش حفظ کند بی آنکه بگذار حتی تلنگری کوچک باز روحش را بیازارد ..
و دومین مسئله که اهمیتش از اولی کمتر نیست اینکه باران تا مدتهای طولانی نمیتونه مثل یک زن معمولی شریک زندگی مشترک و زناشویی تو باشه ..
صدرا متوجه منظور دکتر نشد . با استفهام نگاهی به او انداخت :
متاسفم که مجبورم انقدر واضح حرف بزنم اما باران در طی سالهای زندگی مشترک بارها تحقیر شده توهین شنیده ، کتک خورده و اطاعت کرده و بارها و بارها به نوعی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته . باران در حال حاضر از هر نوع رابطه زناشویی متنفره . وقتی زنی به هر دلیلی توسط یک بیگانه مورد تجاوز قرار میگیره تا مدتهای طولانی حالت روحی و جسمی اش به وضع نرمال برنمی گرده و نیاز به درمان های طولانی داره . پس باید در نظر بگیریم زنی که چند سال تمام مورد تجاوز قرار گرفته و وحشتناکتر اینکه در حریم امن خونه خودش و در بستری که باید میعاد گاه عشق و محبت و لذت می بوده … حتی هورمون های زنانه و حالت های زنانه جسمانی باران یک سپر دفاعی سخت ساختند و رفلکس هایی برخلاف اونچه طبیعتشون نشون میدن … ممکنه تا مدتهای طولانی نتونید یک رابطه زناشویی و جنسی عادی داشته باشید … و این چیزی نیست که مورد پذیرش هر مردی باشه … نه به خاطر جنبه جسمانی اش چون آرامش و غرور مردانه اش ممکنه بارها و بارها دچار تنش بشه … و حتی تا مدت طولانی نتونه پدر بشه
صدرا هر کلامی که از دکتر می شنید قلبش به خاطر رنجی که باران برده بود به خاطر ظلمی که بهش روا شده بود فشرده تر می شد و حس می کرد چیزی شبیه بختک به روی سینه اش چنگ انداخته است .
و در آخر باید به خودت مراجعه کنی و ببینی ایا چنین زنی با چنین شرایط جسمی و روحی و با چنین خاطرات تلخ آیا هنوز زن مورد علاقه تو هست یا نه
صدرا بی اختیار از جا بلند شد :
نمیدونم درباره من چی فکر کردید خانم دکتر ! تنها آرزوی من در حال حاضر حمایت از بارانه و اینکه اجازه ندم دیگه حتی یک قطره اشک روی گونه اش سرازیر بشه .. مسائلی که گفتید برای من از نظر غرور مزخرف مردانه خودم ارزش نداره حتی سر سوزن ! اما رنج می برم به خاطر اینکه در اون زمان نبودم تا بتونم ازش حمایت کنم … که هیچ کاری از دستم بر نمیاد
دکتر بینا حرف صدرا را قطع کرد و گفت :
نه اشتباه نکن ! تو حتی در این زمنیه هم می تونی کمک بزرگی براش باشی .. حالا که با این قاطعیت داری حرف میزنی و من از همون لحظه اول که روی این صندلی نشستی مطمئن بودم که علاقه ات به باران واقعی و درونیه ! می تونم بهت اعتماد کنم .. هم من و هم سهند … فقط اینکه باید چند جلسه با هم حرف بزنیم
صدرا به سرعت گفت :
من آماده ام که هر چیزی که بگید رو عملی کنم !
عجله نکن پسرم ! همه چیز باید مرحله به مرحله جلو بره
صدرا نفس عمیقی کشید و کلافه دست در موهایش کرد و چشمانش را روی هم فشرد . دکتر بینا لبخند عمیقی زد ! حالا می توانست به سهند اطمینان بدهد که می تواند باران را به دستهای حامی این مرد جوان شیفته بسپارد مشروط بر اینکه باران هنوز به همان اندازه بخواهد که کنار صدرا باشد که این عشق به جای آرامش دادن به او اندک آرامش زندگی اش را از او نگیرد

صدرا در اتاق ورودی را باز کرد و با لبخند مهربان شکوفه مواجه شد ! .
سلام به مهربان مادر ! چی شده که جای شهلا خانوم شما اومدی استقبالم !
شکوفه دست دراز کرد و کیف صدرا را از دستش گرفت .
از بس که تو رو کم می بینیم فکر میکنم باید از کوچکترین فرصت هام استفاده کنم .
صدرا بارانی براق از قطرات بارانش را از تن خارج کرد و آن را روی جا لباسی کنار در اویخت
مادر ! تو که میدونی ..
بله میدونم که پسرم وکیل الرعایایی شهر و برای مادرش وقت نداره
صدرا خم شد و پیشانی مادر را بوسید :
این چه حرفیه مادرم ! شما هر وقت خواستی بگو من برات وقت میگذارم ..
خوب اگر واقعا اینطوره بیا اخر همین هفته بریم خونه هنگامه اینا
صدرا به جای اینکه مثل همیشه به طرف پله ها و اتاقش برود به سمت نشیمن رفت و بعد از اینکه دکمه جلوی کتش را باز کرد روی راحتی قهوه سوخته جلوی تلویزیون نشست و کوسن سفید رنگ ظریف روی آن را که سوغاتی سفرشان از ترکیه بود تکیه گاه دستش کرد :
چرا که نه اتفاقا دلم برای شطرنج بازی کردن با آقای تابان لک زده
شکوفه لبه مبل تکی کنار کاناپه نشست :
صدرا ما نمی ریم اونجا برای اینکه تو بازی کنی !
پس چی ؟ مهمونی خاصیه ؟ تولد خانم تابانه ؟
نه ! میخوام بریم درباره هنگامه صحبت کنیم .
صدرا با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید و صاف نشست :
مادر من فکر می کردم این قضیه تموم شده !
چطور میشه تموم بشه وقتی حتی درباره اش حرف نزدیم ..
من و هنگامه درباره اش حرف زدیم ..
صدرا وقتی این را می گفت دعا می کرد مکالمه کوتاه آنها در آن غروب زیبا را بتوان تبادل نظر درباره ازدواج نامید
خوب ؟
صدای مادر او را به خود آورد :
و ترجیح می دیم همینطور همکار و دوست باقی بمونیم !
واقعا که شما دو نفر اصلا بزرگ نشدید فقط اداش رو در میارید
مادرم ! من و هنگامه دوستان خیلی خوبی هستیم .. خواهش می کنم نگذارید این دوستی خراب بشه با آرزوهای مادرانه اتون
حداقل باید برای بزرگترها احترام قائل می شدید و در حضور اونها حرف می زدید !
چون نخواستیم مستقیم بهتون نه بگیم و دلتون رو بشکنیم این کار رو کردیم
صدرا به دنبال این حرف از جا بلند شد . شکوفه با نگاهی غمگین و لحنی پر از حسرت گفت :
اشتباه میکنی صدرا . هنگامه همون دختریه که من آرزو داشتم روزی همسرت بشه … دختری که بهت کمک کنه تا به هر چی که بخوای برسی دختری که ….
من میخوام این دختر رو به عنوان دوست و همکار کنارم باشه … مطمئن باش اینطوری این رابطه قشنگ تره
تو کسی رو در نظر داری ؟
نگاه شکوفه رنگی از تردید گرفته بود . صدرا از زیر نگاه مادر گریخت و در حالی که پایش را روی اولین پله می گذاشت گفت :
به وقتش با هم درباره اش حرف میزنیم !
شکوفه حس کرد بیش از این نباید این بحث ادامه پیدا کند و گرنه هیچ وقت نخواهد توانست از مکنونات قلبی صدرا آگاه شود . در حالی که کلا لحنش را تغییر داده بود پرسید :
این کتت رو خیلی وقت بود تنت ندیده بودم !
صدرا لبخند کمرنگی زد :
آره خیلی وقته تو دفتر مونده بود امروز اون یکی کتم چای ریخت روش این رو پوشیدم !
حتما این مدت که تو دفتر بوده حسابی گرد و خاک گرفته درش بیار بده بگذارم روی لباسهای که باید بدم خشک شویی
صدرا سرش را تکان داد و گفت:
نه اتفاقا خیلی راحتم توش فکر میکنم یه مدتی فقط این کتم رو می پوشم
وا ! تو که هیچ وقت یه کت رو دو روز پشت سر هم تنت نمی کردی
خوب تغییر کردم ! خیلی راحته اخه فکر کنم یه ذره وزنم رفته بالا کت های دیگه برام تنگه
والا منکه هر بار تو رو می بینم انقدر از خودت کار کشیدی لاغر تر شدی
صدرا خندید و گفت :
من الان بر می گردم پایین به شهلا خانم بگو هوس هویچ پلو کردم با یه عالمه زعفرون
سر میز شام طاها رو به صدرا کرد و گفت :
صدرا شنیدی یه جشنواره بزرگ توی کیش داره برگزار میشه ؟
نه !
آقای ثابت لبخندی زد و از طاها پرسید :
واقعا فکر میکنی همچین چیزهایی به گوش صدرا می رسه ! تو فقط درباره مواد قانونی ازش سوال کن یا سمینارهای تحلیلی حقوق بشر اون وقت از ده سال پیش تا الان تاریخ و ساعت و دقیقه اش رو بهت میگه ..
شهلا خانم که دیس مملو از هویچ پلوی خوشرنگ و معطر را وسط میز می گذاشت گفت :
آقا چشم نکنید بچه ام رو از بس باهوشه
چطور هوشش فقط تو این زمینه کار می کنه ؟
شهلا خانم همونطور که برای آوردن سالاد شیرازی به طرف یخچال آمریکایی بزرگ و قدیمی گوشه آشپزخانه می رفت گفت :
بده به فکر مردمه ! خوبه از این جوونهایی بود که صبح تا شب فقط دنبال قرتی بازی بودن و هی پول حروم می کردن واسه لباس و ماشین و این چیزها
صدرا لبخندی پر از بدجنسی به طاها زد و طاها معترض روی به شهلا کرد و گفت :
دستت درد نکنه دیگه شهلا خانم حالا من شدم قرتی ؟ این مثل آدمهای عصا قورت داده زندگی میکنه چه ربطی به من داره ؟
وا من کی گفتم شما ! کلی داشتم مثال میزدم شما که هفته ای چند دست لباس و سالی دوتا ماشین عوض نمی کنی و صد مدل ادلکن روی میز اتاقت نیست که من موقع تمیز کردنشون سرگیجه بگیرم ! اینا بیشتر به پسردایی هاتون می چسبه
صدرا با صدای بلند خندید . شهلا خانم در جمله اش چند موضع را هدف قرار داده بود . شکوفه خانم که تا به آن لحظه سکوت کرده بود رو به او کرد و گفت :
حالا چرا گیر دادی به بچه برادرهای بیچاره من شهلا خانم . تو اصلا ازوقتی اینا بچه بودن دلخوشی ازشون نداشتی
از بس که آروم بودن طفلیا …. هنوز یادتون نرفته که با یه موش به چه گندگی منه پیر زن رو وادار کردن دور حیاط به این بزرگی بدوام
صدرا خندید و با خودشیرینی رو به او کرد و گفت :
شهلا خانم شما همین الانش هم مثل یه دختر بیست ساله می مونی وای هفده هجده سال پیش !
گل از گل شهلا شکفت و در حالی که هیکل فربه اش را روی میز خم می کرد چند تکه مرغ خوش رنگ زعفرانی را از کنار دیس هویج پلو برداشت و گوشه بشقاب او گذاشت
بخور مادر ! از بس کار میکنی جون به تنت نمونده ..
شکوفه با طعنه گفت :
والا خودش که فکر میکنه چاق شده و لباسهاش به تنش اندازه نیست
طاها که هنوز اندکی از متلکهای شهلا دلخور به نظر می رسید گفت :
خوب واسه همین میگم که باید بریم کیش میشه کلی خرید کرد تازه تو این هوا هیچ جا واسه تفریح مثل کیش نیست ! بعد هی بزنید تو ذوق من ..
صدرا با لبخند گفت :
نگاش کن مرده گنده قهر میکنه ! باشه فقط تو تاریخ شروع جشنواره رو بهم بگو من ببینم کی وقت پیدا می کنم !
تاریخ شروعش سی آذره یعنی درست شب یلدا دو هفته هم بیشتر نیست !
حالا چطور شده که جشنواره انقدر برات مهم شده و حتما میخوای که من باهات بیام چرا با دوستات نمیری ؟
بده می خوام از سلیقه تو استفاده کنم ؟ در ضمن این جشنواره برند هاست . .. یعنی فقط مارکهای معتبر ایرانی و خارجی توش شرکت می کنند خوب خیلی خوبه اگر بتونیم بریم حتما کلی میشه تخفیف گرفت رو هر خرید
عجبا من که عصا قورت داده و اتو کشیده بودم ..
طاها بال برشته گوشه بشقاب صدرا را کش رفت و گفت :
خوب منم میخوام مثل تو بشم شاید یه کم این مامان دلش برام سوخت یه آستینی برام بالا زد ..
شکوفه پوزخندی زد و گفت :
تو هنوز نمیتونی جوراب هات رو صبح پیدا کنی و میایی تو پا تختی اتاق من و بابات رو دنبالشون می گردی واسه تو استین که سهله یه قدم هم از قدم بر نمی دارم
طاها به حرف او اعتراض کرد و آقای ثابت دستش را دور شانه او انداخت و گفت :
چیکارش دارین ته تغاری من و انقدر اذیت می کنید ! نیم ساعته چسبیدین بهش و هی بهش متلک میگین ! خودم برات آستین بالا میزنم تو فقط اراده کن پسرم
طاها شکلک برای صدرا درآورد و صدرا از این رفتار کودکانه او بیشتر خنده اش گرفت و رو به مادر کرد و گفت :
چرا شما هم با ما نمیایید هم می تونید خرید کنید هم برای روحیه اتون خوبه !
شکوفه گفت :
پدرت که می دونی اون موقع اوج کارشه و نمیاد من تنهایی بیام با شمادوتا که صبح تا شب تو فروشگاههای مردونه می چرخید چیکار کنم ؟
خوب من به هنگامه هم میگم بیاد با یکی دوتا دیگه از همکارها !
با شنیدن اسم هنگامه نگاه شکوفه برق زد با وجود صحبت های عصر صدرا هنوز امیدش را در این باره از دست نداده بود .
اگر هنگامه بیاد شاید من هم اومدم
صدرا سرش را به نشانه موافقت تکان داد و مشغول حرف زدن با پدر درباره درباره قراردادهای تجاری جدید کارخانه شد .
****
باران نگاهی به هنگامه انداخت و پرسید :
برسام چرا این روزا انقدر کم میاد دفتر
هنگامه آهی کشید و گفت :
دنبال کارهای جور کردن ما به تفاوت دیه برای پرونده تهمینه است
باران متفکر پاسخ داد :
مسخره است که ما اینهمه داریم تلاش می کنیم که یه آدم دیگه رو بکشیم ؟
شاید ظاهرش مسخره و غیر انسانی به نظر برسه .. اما وقتی یادم می افته که اونا حتی ذره ای ابراز پشیمونی نکردن انگار قلبم از سنگ میشه !
حتی حاضر نشدن جلوی مادر تهمینه دست از پوزخند زدن و گردن کلفتی کردن بردارن
اوهوم ! اینجور آدما برگشتنشون به جامعه خطرناکه و از وقت اصلاحشون هم گذشته
جالبه که برسام با وجود اون هم مخالفتش با حکم اعدام اما درباره پرونده این دوتا هیچی نمیگه
برسام خودش هم میدونه که گاهی اوقات هیچ چاره ای نیست جز اجرای شدید ترین مجازات .. برای اینکه امنیت جامعه حفظ بشه ..
باران چشمهایش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد به شدت احساس خستگی می کرد . هنگامه متوجه خستگی او شد و در سکوت به کارش پرداخت … باران متوجه نشد که کی خواب او را در ربوده است اما با صدای نجوای دو نفر ناخودآگاه بیدار شد چشم که باز کرد برسام روی صندلی مقابل او نشسته بود .
سلام
سلام باران خانم ساعت خواب !
ببخشید متوجه نشدم کی خوابم برد
فکر میکنم بیش از اندازه از خودتون کار می کشید خانم اشراقی !
باران با شنیدن صدای صدرا ناخودآگاه سرجایش صاف نشست و به سمت دیگر اتاق نگریست . صدرا خونسرد و ارام چشم در نگاه او دوخت
سلام آقای ثابت ببخشید متوجه نشدم ..
سلام خواهش میکنم
باران خجل از خواب آلود بودن خود رو به برسام کرد و پرسید :
چی شد ؟ برای تهمینه تونستی کاری بکنی ؟
برسام لبخند تلخی زد و گفت :
برای تهمینه که دیگه نمیشه کاری کرد ! اما درخواستم رو به دفتر مجلس دادم احتمالا تا آخر دی ماه جواب میدن . با چند تا از بازاریها هم حرف زدم یه سری قولها دادن قراره تماس بگیرن
باران سرش را تکان داد و دیگر هیچ نپرسید . هنگامه رو به او کرد و گفت :
باران یه راه خوب پیدا کردم برای اینکه پولهایی که از صدرا گرفتی و از پرونده تخلیه ملک بتونی خرج کنی و کلی هم کیف کنی
باران که هنوز گیج از خواب بی موقع اش بود گنگ پرسید :
من ؟ پول ؟ تخلیه ؟ چی میگی هنگامه ؟
هر سه ی آنها بی اختیار و با صدای بلند خندیدند :
پاشو دختر برو صورتت رو بشور خواب از سرت بپره تا بهت بگم !
باران درحالی که از اتاق بیرون می رفت چشمش به صدرا افتاد که هنوز می خندید و در نگاهش برق می درخشید چیزی شبیه مهربانی شبیه تحسین شبیه نگاه کردن به گربه ای بازیگوش اماخواب الود کنار شومینه

باران به اتاق که برگشت تقریبا خواب از سرش پریده بود . متعجب از حضور ناگهانی صدرا در اتاق کار سرجایش نشست . هنگامه با مهربانی پرسید :
خوب الان خوابت کاملا پریده ؟
اره الان هوشیارم ! شرمنده اصلا نفهمیدم چطوری خوابیدم
برسام با بی خیالی گفت :
اوه چقدر خودت رو معذب می کنی ! من انقدر شده که وسط جلسه رسیدگی دادگاه چرتم گرفته !
باران با ناباوری نگاهش کرد !
چیه باور نمیکنی ؟
باران سرش را به علامت نفی تکان داد !
هنگامه با تاسف و تمسخر رو به برسام گفت :
با پرونده هایی که تو میگیری و همه اش بوی الرحمن میده منم باشم خوابم می گیره ..
برسام شانه ای بالا انداخت و گفت :
باور کن من اینطوری راحتترم اصلا حوصله پلیس بازی رو مثل تو و صدرا ندارم … باران تو میخوای در چه زمینه ای فعالیت کنی ؟ از من می شنوی به جمع وکلای پرونده های ثبتی و وراثتی به پیوند بی دردسر پولساز و امن !
باران اندکی سکوت کرد و بعد از دیدن اینکه هر سه نفر آنها به دقت او را زیر نظر گرفته اند و متنظر پاسخ سوال هستند دستپاچه شد و گفت :
راستش هنوز تصمیم نگرفتم ! شاید کارم رو محدود نکنم به تخصص خاصی !
صدای صدرا به نرمی از گوشه اتاق به گوش رسید :
اینطوری هیچ وقت نمی تونید تو شغلتون پیشرفت کنید ! و هیچ وقت موکلین تون اونطور که باید بهتون ایمان نمیارن ..
باران نگاهی به چشمان صدرا که هنوز همان برق چند دقیقه پیش را حفظ کرده بود انداخت و گفت :
خوب به جاش می تونم به دایره بیشتری از افراد کمک کنم ..
کمیت مهم نیست کیفیت کاره که مهمه !
باران با لجاجت پاسخ داد :
از کجا معلوم که نتونم تو تمام زمینه ها تخصص کافی رو به دست بیارم ..
بعد از گفتن این حرف توقع داشت صدرا مسخره اش کند یا در نفی حرفش چیزی بگوید اما صدرا سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت :
اینم حرفیه !
هنگامه بلافاصله به میان بحث پرید و گفت :
باز تو کار من دخالت کردی صدرا ! باران کارآموز منه ! تو نقطه نظرات حقوقی ات رو نگهدار برای کارآموزهای بخت برگشته خودت
برسام با شیطنت از گوشه اتاق گفت :
هنگامه با دیدن باران وسوسه شدم امسال منم کارآموز بگیرم برای خودم البته به شرطی که مثل باران انقدر فعال و پر انرژی و
صدرا حرف برسام را برید و گفت :
خوب هنگامه تا کی به من خبر میدی درباره برنامه امون
برسام دهانش را که باز مانده بود بست و لبخند کجی زد و به آهستگی جمله اش را تمام کرد
پر انرژی و دوست داشتنی باشند ….
صدایش هرچند به سختی اما به گوش هر سه نفر آنها رسید و باعث شد گونه های باران گلگون از شرم شود و زیر لب به آهستگی زمزمه کند :
نظر لطفتونه ..
صدرا نفس صدا داری کشید و نیم نگاهی به برسام انداخت . برسام از جا بلند شد و با همان لبخند به سمت اتاق خودش به راه افتاد و هنگامی که به در اتاق رسید گفت :
اگر برنامه اتون اوکی شد منم تو لیست جا بدید ..
چهره صدرا انقدر در هم رفته بود که حتی هنگامه فکر شوخی یا کش دادن بحث را به ذهنش راه نداد و رو به باران گفت :
باران قراره یه دو سه روزی دفتر رو تعطیل کنیم بریم سفر میخواستم ببینم برنامه تو چیه ؟
باران گیج از جو پیش آمد و متعجب از حرف هنگامه پرسید :
سفر ؟ کاریه ؟
نه عزیزم ! یه سفر تفریحی البته میشه پشت کاور کاری مخفیش کرد … می خواهیم بریم کیش
خوب آخه من باید با خانواده ام هماهنگ کردم
صدرا نگاهش را به صورت باران دوخت و گفت :
من با سهند صحبت کردم و گفت اگر خودت بخوای اونم مشکلی نداره
باران متعجب از تغییر لحن صدرا و فعل مفردی که به کار برده بود گفت :
چرا قبل از اینکه با من حرف بزنید با اون حرف زدید … مگه من بچه دو ساله ام
صدرا لبخند محوی زد که از چشم باران دور نماند :
به خاطر تو باهاش تماس نگرفتم ! گفتم شاید اونم بخواد باهامون بیاد … که متاسفانه گویا حجم کارش بالا بود .
هنگامه با لحنی ملتمسانه رو به باران کرد و گفت :
خواهش می کنم بیا ! من تو این سفر تنهام ! اینا عده اشون زیاده منو نفله می کنند ….
مگه با یه گروه آدم خوار میخوای بری سفر !
خبر نداری باران جان ! مردها وقتی یه زن رو مظلوم گیر بیارن از آدم خوار هم بدترن . اون وقت کل سفر رو باید من مثل بچه دنبال اینا بدوم و خرابکاری هاشون رو درست کنم
صدرا معترض گفت :
همون گروه آدمخوار بهتر بود ! این چیزی که تو میگی بیشتر شبیه یه گروه پسر بچه مهد کودکیه
باران بعد از مدتها مستقیم به صورت صدرا نگریست و لبخند روشنی به لب آورد :
در اینکه مردها تا پایان عمر اختیار رفتارشون دست کودک پنج ساله درونشونه هیچ شکی نیست …. آقای ثابت .
صدرا اندکی سکوت کرد . می دانست که حق با باران است کودک خردسال درونش به شدت شادمان بود از اینکه صدرا خود را از دست صدای بازدارنده و خشکی که همه چیز را برای او ممنوع می کرد رهانده و حالا به این کودک بازیگوش مجال میدهد که در میدان اندیشیدن به باران و دوست داشتن او ، جست و خیز کند و قلب صدرا را به تپش وادارد .
لبخند صدرا این بار از جنس دیگری بود به آرامی رو به باران کرد و گفت :
اگر به این مسئله اعتقاد داری باید بدونی که این کودک درون هیچ خوشش نمیاد با نام خانوادگی صداش بزنند اینو مدتها قبل بهت گفته بودم .
و بعد از گفتن این جمله نگاهش را از صورت باران که درست شبیه علامت سوال شده بود برداشت و رو به هنگامه گفت :
بهم تا فردا صبح خبرش رو بدید تا بلیط و هتل و بقیه چیزها رو آماده کنم
هنگامه سرش را به نشانه تایید تکان داد و صدرا از اتاق خارج شد .
و هنگامه و باران بی آنکه دیگر کلامی درباره سفرشان بگویند مشغول کارهایشان شدند . ساعت از شش گذشته بود که بلاخره دست از کار کردن برداشتند و هنگامه رو به باران کرد و گفت :
موافقی بریم بریدا
باران لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
تازگی ها همه اش دوست داری بری اونجا .. جریان چیه ؟
هنگامه بی آنکه چیزی را انکار کند گفت :
خوب تو فکر کن دنبال آرامشم ..
حالا آرامش رو با بریدا به دست میاری یا با کافه چی اونجا ؟
هنگامه ابرویش را بالا برد و گفت:
شاید هر دو شاید هیچ کدوم … شاید هم فقط همون فنجون سفید رنگ پر از آرامشش
خوب پس داری میری اونجا که سر در بیاری اصل آرامش از کجا میاد
هنگامه کیفش را برداشت و از جا برخواست :
دقیقا درست گفتی ! حالا پاشو بریم تا بیشتر از این منو زیر جراحی روحی نبردی

****
باران نگاهش را از فنجان چای شرقی که بسیار معطر و خوش طعم بود گرفت و به پشت پیشخوان نگریست . نوید پلیور یقه شل تیره رنگی به تن داشت و با قهوه جوش دستی کوچکی که در دست داشت مشغول نقش و نگار زدن روی فنجان کاپوچینو مقابلش بود . کارش که تمام شد سرش را بالا آورد و بلافاصله به میز آنها نگریست . نگاه باران غافلگیر شد اما سعی نکرد تا بگریزد . دوست داشت نوید به سر میز آنها می آمد تا شاید هنگامه می توانست جواب سوالی که به دنبال آن آمده است را بیابد . و آرزوی کوچکش هنوز چند دقیقه نشده بود برآورده شد . نوید بعد از گذاشتن فنجان کاپوچینو برسر میز پیرمرد تنهایی که مشغول خواندن شاهنامه بود و زمزمه اش فضای ساکت کافه را می انباشت . به طرف آنها آمد و بعد از آنکه با ژست شیک و مخصوص همیشگی اش از آنها اجازه گرفت کنارشان نشست .
باران بی اختیار از او پرسید :
امروز برامون ساز نمی زنید
نوید چانه انش را جلو آورد و گفت :
حتما مگه میشه بانوی محترم و زیبایی چون شما درخواست بکنه و من رد کنم
هنگامه با شیطنت گفت :
اصلا براتون مهم نیست که من اینجا نشستم و ممکنه ایرادهای کارتون رو بگیرم ؟؟!
نوید دست در جیب شلوار مخمل کبریتی ذغالی رنگش کرد و سازدهنی کوچکی را از آن بیرون آورد :
اگر در زمینه این ساز هم تخصص داشته باشی خوشحال میشم ایراداتم رو بگیری
باران با خود اندیشید امروز صدرا و نوید در خودمانی شدن و ایجاد صمیمیت انگار با هم مسابقه گذاشتند .
برقی از تحسین در چشمان هنگامه نشست :
وای من هیچ وقت فرصت پیدا نکردم این ساز رو یاد بگیرم اما همیشه عاشقش بودم
هر وقت خواستی می تونم بهت یاد بدم . یاد گرفتنش خیلی ساده است و چون این ساز رو باید از ته دل زد با شناختی که از شما دارم می دونم موسیقی شفاف و زلالی از این ساز بیرون می دین
شما همیشه انقدر زود درباره آدمها قضاوت می کنید ..
نه اما گاهی وقتها انقدر به شخصی احساس نزدیکی می کنم که برای شناختنش نیازی نیست وقت زیادی بگذره از آشناییم باهاش
باران دستش را زیر چانه اش زد و گفت :
من منتظرم صدای سازتون رو بشنوم .
هنگامه با وجودی که آماده شده بود تا سوال دیگری بپرسد اما به ناچار خاموش ماند و به صدای ساز گوش کرد .
وقتی نواختن ملودی زیبا و دلنشینی که نوید انتخاب کرده بود به اتمام رسید چشمان هر دو نفر آنها نمناک از اشکی نریخته بود .
باران با صدای سرشار از تحسین گفت :
واقعا آفرین شما طوری می نوازید که انگار هر نت موسیقی جون میگیره .. این یه استعداد اکتسابی نیست باید ذاتی باشه

هنگامه در سکوت حرف باران را تایید کرد.
نگاه نوید بیشتر از لبانش لبخند می زد .
آمدن مشتری دیگری مجال نشستن را از او گرفت و مجبور شد آن ها را تنها بگذارد . هنگامه برای اینکه از دست حس سمجی که دچارش شده بود و هر چند ثانیه او را وادر می کرد تا به نوید نگاهی بیاندازد خلاص شود رو به باران کرد و گفت :
بلاخره میایی با ما یا نه ؟
باران مردد گفت :
نمیدونم . … راستش
واسه چی مرددی خوب . اگر تنهایی سخته برات می تونی با یکی از دوستات یا خواهرت بیایی . حیف که سهند کار داره وگرنه حتما اومدن اون خیلی بهتر بود .
باران سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت :
مطمئنا تنها که نمیام … چون نه خودم راحتم نه فکر میکنم خانواده ام زیاد دوست داشته باشند . اگر تونستم پونه رو با خودم بیارم شاید اومدم
وای چه خوب . راضی کردن پونه با من ! بلند شو بریم من تا خونه می رسونمت
باران متعجب از اینهمه اصرار و شادمانی هنگامه لبخند زنان از جا بلند شد . وقتی هر دو برای خداحافظی به طرف نوید رفتند او سرش را به نشانه احترام به صورت نامحسوسی خم کرد و دست برد از کشوی داخل میزش دو جلد کتاب به طرف آنها گرفت :
شنیدم عازم سفر هستید ! این دو جلد کتاب رو به حساب ره توشه بگذارید ..
باران و هنگامه خوشحال از هدیه ای که دریافت کرده بودند از کافه خارج شدند و به جلد کتابهایشان نگریستند . کتاب باران گزیده ای از اشعار سید علی صالحی بود که باعث شد چشمان باران از تعجب و خوشحالی بدرخشد و کتاب هنگامه گزیده اشعار یغما گلرویی . هنگامه متوجه شد که بین برگه های کتاب او چیزی گذاشته شد به آرامی کتاب را که ورق زد متوجه غنچه گل سرخ کوچکی شد که در صفحه اغازین یک شعر گذاشته شده بود و کنار عنوان شعر با خودکار قرمز قلب کج و کوله هاشور خورده ای به چشم می خورد . بی اختیار همانجا جلوی کافه ایستاد و شعر را خواند


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم – خدای نکرده ! –
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!●


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم – خدای نکرده ! –
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!●
شعر را تا آخر که خواند به سرعت سرش را بلند کرد و از پشت شیشه به داخل کافه نگاه کرد نوید از پشت پیشخوان بیرون آمده بود و درست پشت شیشه بلند دودی رنگ کافه ایستاده بود و با فاصله ای اندک از آن سوی پنجره به او می نگریست . نگاهش به رنگ آشنایی بود که هنگامه به یاد نمی آورد آخرین بار کجا دیده است

فردوگاه نچندان بزرگ کیش آنچنان نظر باران را به خود جلب نکرد . تمام طول پرواز را در خواب گذرانده بود حتی غرغرهای مدام پونه کنار گوشش باعث نشد تا بیدار بماند . تمام شب قبل را مشغول نوشتن و بررسی چند پرونده حقوقی بود و همه انرژی اش را روی آنها گذاشت انگار با خودش هم لج می کرد . وقتی سهند به راحتی تصمیم درباره آمدن یا نیامدن را به خودش واگذار کرد و پونه هم خسته از همه استرسها و غصه های اخیر با روی باز همسفر شدن با او را پذیرفت ، تازه به این نتیجه رسیده بود که نکند سفر رفتن در این برهه زمانی و با چنین فاصله کمی از طلاقش کمی غیر منطقی است . اما اصرارهای بیش از حد هنگامه بلاخره سد مقاومتش را در هم شکست . گرچه صدرا قبل از اینکه او آمادگی اش را اعلام کند بلیط ها را خریده بود و این کمی باران را عصبی و متعجب می کرد و در برابر نگاه پرسش گرش تنها صدرا لبخندی بی قید زد و گفت :
تو بایدمی اومدی به این سفر !
باید ؟
بله !
معنی باید رو نمی فهمم اگر نمیخواستم
اگر نمیخواستی من مجبورت می کردم
چرا ؟
صدرا شانه بالا انداخت و از پاسخ دادن طفره رفت . در فرودگاه مهر آباد با دیدن شکوفه مادر صدرا و طاها برادرش معتجب شد و احساس ناخوشایندی به او دست داد . خصوصا با خاطره آخرین برخوردشان در اتاق صدرا . اما تمام تلاشش را کرد تا ظاهرش را حفظ کند . صدرا بعد از سلام و احوال پرسی رو به مادرش کرد و گفت :
باران رو که قبلا دیدی این خانم جوان هم خواهر کوچکترش و این آقای بی نهایت متشخص همکار جدید ما در دفتر برسام ِ
باران دست شکوفه را که به طرفش دراز شده بود فشرد ولی رنگ نگاهش را درک نکرد .
طاها بعد از این معارفه کوتاه جلو آمد و گفت :
ببخشید این داداش به ظاهر جنتلمن من همیشه یادش میره مراسمه معرفی رو کامل انجام بده من طاها هستم برادر بی نهایت خوش تیپ صدرا
باران بی اختیار یاد فرید افتاد و لبخند غمگینی به روی او زد و دستش را فشرد . نمی دانست چرا به یاد فرید افتاده چون طاها بسیار خوش تیپ تر و جذاب تر از فرید و حتی خود صدرا بود ، و تفاوت فاحش رفتار او و برادرش از همان سلام ابتدا کاملا قابل تشخیص .
هنگامه به گرمی شکوفه را در آغوش کشید و گونه اش را بوسید :
خیلی خوشحال شدم شکوفه جان وقتی شنیدم شما هم همراه ما هستید
مرسی عزیزم ! منکه فقط به خاطر اینکه شنیدم تو هستی قبول کردم بیام ..
باران بی آنکه بداند چرا دلش گرفت . وقتی سوار هواپیما شدند و بلاخره بعد از چهل و پنج دقیقه تاخیر حرکت کردند بی آنکه کلامی با کسی سخن بگوید چشم برهم گذاشت و به سرعت به خواب رفت .
و حال در میان همهمه فرودگاه شلوغ کیش ایستاده بود . با اینکه دوازده روز از آغاز دی ماه می گذشت اما هوای کیش کاملا مطبوع و حتی تا اندازه ای گرم و شرجی به نظر می آمد . بعد از تحویل گرفتن چمدان هایشان به طرف درب خروجی حرکت کردند جلوی در ون های سفید رنگ هتل های متفاوت به انتظار مسافران بودند . صدرا در ابتدا می خواست تمام اتاق ها را در هتل داریوش رزرو کند اما باران به شرطی پذیرفته بود که به این سفر بیاید تا تمام هزینه های مربوط به خودش و پونه را تقبل کرده و شرایط هتل هم به نحوی باشد که پرداخت آن برای آنها امکان پذیر باشد . از هنگامه خواست تا آنها خودشان را به خاطر باران و پونه معذب نکنند و در همان هتل داریوش بمانند اما صدرا با چنان نگاه غضب آلودی به او نگریست که نتوانست جمله اش را به انتها برساند .
صدرا جلوی در آنها را به طرف ون سفید رنگ هتل سارا هدایت کرد . طاها و شکوفه که تا آن لحظه از نام هتلی که قرار بود در آن اقامت کنند خبر نداشتند با تعجب به صدرا نگاه کردند . وقتی همه سوار ون شدند و ماشین به حرکت در آمد طاها از صدرا پرسید :
چرا هتل سارا ؟
خوب جشنواره تو مرکز خرید پردیس ! این هتل هم به اونجا نزدیکتره . یه کم دست از اصراف و ولخرجی برداری بهتر می تونی خرید کنی
خوب آقای مقتصد دقیقا واسه همین بود که ما رو با ون می بری ؟ خوب با دوتا تاکسی راحت می رفتیم !
همه با هم باشیم خیالم راحتتره .
باران بی اختیار به روی صدرا لبخند زد . کمتر از نیم ساعت بعد همه در سوئیت های که گرفته شده بود مستقر شدند . باران و پونه در یک سوئیت ، شکوفه و هنگامه در یک سوئیت و مردها در یک سوئیت دیگر . هتل نسبتا کوچکی بود که نگاه بی رغبت شکوفه به سوئیت و بقیه امکانات کاملا نشان می داد که توقع اقامت در چنین هتل کوچکی را نداشته است .
باران بعد از تعویض لباس روی لبه تخت دو نفره نشست . پونه کلافه رو به باران کرد و گفت :
نکنه بازم میخوای بخوابی ؟
خوب خسته ام ! یعنی تو بعد از این پرواز خسته نیستی؟
همه اش یه ساعت پرواز بود دیگه هرکی ندونه فکر میکنه تا فرانکفورت پرواز کرده
خوب الان میگی چیکار کنم
هیچی اومدیم کیش چی کار ؟ بریم بیرون دیگه
وای دختر مگه تو آروم و قرار نداری یه چند دقیقه بگذار از رسیدنمون به هتل بگذره بعد ساز بیرون رفتن رو کوک کن در ضمن این یه سفر دست جمعیه و ما نمی تونیم تنهایی تصمیم بگیریم
پونه اخم آلود خود را روی مبل های راحتی قهوه ای رنگ و کوچک که به صورت دایره دور هم چیده شده بود رها کرد . هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در اتاق به صدا در آمد . باران شال نخی سپید رنگش را روی سرش انداخت و در را باز کرد . صدرا پشت در ایستاده بود
مشکلی ندارین ؟ چیزی کم و کسر نیست
نه ممنون همه چیز هست
اومدم بگم یه نیم ساعتی استراحت کنید بعد میریم بیرون ناهار هم همون بیرون میخورم
باران به نشانه پذیرفتن سرش را تکان داد قبل از اینکه در را ببندد صدرا گفت :
وقتی داری میایی بیرون گول این هوای به ظاهر گرم اینجا رو نخور . بادهای سردی داره تو این فصل حتما یه لباس یا شال گرم همراهت بردار که مطمئنا نیاز میشه
باران زیر لب چیزی زمزمه کرد و در را بست . این توجه و صمیمیت ناگهانی از طرف صدرا او را دست پاچه می کرد آنقدر که نمی توانست حتی به درستی پاسخ گوی حرفهای اوباشد .
وقتی همه در لابی جمع شدند باران متوجه شد که شکوفه به خاطر خستگی در سوئیت باقی مانده و طاها هم گفته که موقع ناهار به آنها می پیوندد . از هتل که خارج شدند ساعت نزدیک یازده بود . آفتاب به روشنی در وسط آسمان بی ابر می درخشید . صدرا رو به جمع کرد و گفت :
موافقید یه کم قدم بزنیم بعد بریم سراغ پاساژ ها
هنگامه که پانج کنفی کرم رنگی پوشیده بود و شال طلایی رنگ زیبایی با مارک گوچی به سر داشت گفت :
به نظر من بهتره شب بریم برای خرید . من عاشق آرامش جزیره ام دلم میخواد چند ساعت تو این سکوت و ارامش قدم بزنم و تجدید قوا کنم ..
بعد رو به باران کرد و گفت :
تا حالا کیش اومده بودی ؟
نه
مطمئنم عاشقش می شی ..
همیشه دوست داشتم بیام … مخصوصا
چهره صدرا بی اختیار درهم فرو رفت . به یاد سطرهای از همدم افتاد که هیچ دلش نمیخواست آن را به خاطر بیاورد .
باران بی توجه به چهره در هم صدرا محو اطراف شده بود بلوار های طویل تمیز خیابانهای خلود نخل های سر به فلک کشیده و نمی دانست چرا به نظرش می رسد اینجا همه چیز انگار طیفی از رنگ سفید در خود دارد . دست هایش را زیر بغلش برد و بی حرف در امتداد بلوار پر از نخل شروع به راه رفتن کرد . هنگامه در کنار صدرا قدم بر میداشت و پونه هم در سکوت در پی آنها می آمد و گاهی با دوربین کوچک صورتی رنگش از اطراف عکس می گرفت . سکوت بین هنگامه و صدرا خیلی زود شکسته شد . هنگامه از او پرسید :
چند وقته نوید رو می شناسی ؟
خیلی وقت نیست ..
یعنی چند ماه ؟
نه دیگه انقدر کم یه چند سالی میشه
آدم عجیبی به نظر میاد
صدرا نگاهی به او انداخت و با طعنه گفت :
عجیب یا جالب
هنگامه بی خیال شانه بالا انداخت و گفت :
شاید بهتره بگم متفاوت
صدرا دست در جیب شلوار مخمل خاکی رنگش کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد :
دقیقا ! این تفاوتش من رو جذب کرد
می دونم تو همیشه جذب تفاوتها میشی
داری طعنه می زنی؟
نه دارم حقیقت رو میگم ….
خوب این کجاش بده
اینجاش که اگر روزی این تفاوتها برات عادی بشه اونوقت این توجه ات باقی می مونه یا نه
فعلا که چند ساله نوید دوستمه و دوستم مونده
منظورم به نوید نبود
پس کی ؟
هنگامه با سر اشاره ظریفی به باران کرد که از آنها فاصله گرفته بود و در حالی که نسیم سرد جزیره باعث میشد مانتوی سفید اش به دور پاهایش به پیچد محو مناظر اطراف شده بود .
صدرا قاطع رو به هنگامه کرد و گفت :
تو بعضی آدمها فقط تفاوتها نیست که جذبم می کنه ..
پس چی ؟
بعضی از آدمها نیرویی از خودشون ساتع می کنند که به همه عشق و زندگی می بخشه . اینطور آدمها برای بخشیدن این نیرو شاید حتی از خودشون بگذرن و وجودشون واقعا کیمیاست . و نکته اصلی اینکه گاهی دل بی هیچ دلیلی جذب یه قلب دیگه دیگه میشه … اونقدر عمیق که باورش سخته
هنگامه بی اختیار از حرکت باز ماند :
خیلی تغییر کردی صدرا ! یعنی واقعا تو اون صدرایی هستی که من می شناختم
صدرا لبخند جذابی زد و شانه بالا انداخت . صدای پونه آنها را به خود آورد و متوجه شدند که روی صحبت پونه با باران است :
باران چرا بچه بازی در میاری دستات رو از سرما بردی زیر بغلت اما حاضر نیستی این شنل نازک رو بندازی رو شونه ات
باران لبخند مهربانی زد و گفت :
آبجی کوچولو نگران من نباش انقدر چربی دارم که تو این هوا ازم محافظت کنه
و بعد از گفتن این حرف به حرکتش ادامه داد
صدرا قبل از اینکه فرصت ادامه بحث را به پونه بدهد با گامهای بلند به نزد او رفت و شنل نازک سیاه رنگ را از دستش گرفت .
باران چشمش را به نخل بسیار بلندی دوخته بود که ناگهان حس کرد چیزی به دورش پیچیده شد و دستهایی از دو طرف او را در برگرفته . بی اختیار گفت :
پونه گفتم که
اما خودش هم می دانست که این بوی عطر این دستهای محکم که لبه های شنل را روی سرشانه اش صاف می کردند این گرمای مطبوع که آغوشش بر میخواست مال پونه نیست سرش را به طرف او برگرداند صدرا همچنان مشغول مرتب کردن شنل بود خیلی نزدیک خیلی خیلی نزدیک آنقدر که وقتی صورت باران به طرفش برگشت گونه اش تنها به اندازه چند میلی متر با صورت صدرا که روی او خم شده بود فاصله داشت . نه نمی توانست بیشتر از این تحمل کند این نزدیکی این بوی عطر .. این نگاه مهربان این دستهای حمایتگر این آغوش امن ..


به آرامی خودش را از حصار دستان صدرا بیرون کشید و از هنگامه پرسید :
پس برسام کجاست
هنگامه شانه بالا انداخت و گفت :
باید از صدرا بپرسی اونا هم اتاق شدن مثلا
باران در حالی که سعی می کرد به جایی غیر از چشمهای صدرا نگاه کند از او پرسید :
نمیاد قدم بزنه ؟
صدرا با چهره ای که نمیشد هیچ چیز را از روی آن خواند گفت :
من که می اومدم داشت دوش می گرفت حتما تا نهار خودش رو می رسونه .
هر سه از این پاسخ صدرا متعجب شدند اما کسی دیگر چیزی نگفت . پیاده روی آنها در سکوت نیم ساعتی ادامه پیدا کرد تا به پارک کوچکی رسیدند . پونه اولین کسی بود که خود را روی نیمکت سفید رنگ خوش طرح پارک رها کرد و گفت :
وای از خستگی دارم می میرم
باران هم با بی خیالی کنارش نشست و گفت :
منم از گرسنگی !
هنگامه با تعجب رو به باران کرد و گفت :
تو که همه صبحونه تو هواپیما رو کامل خوردی تازه بیشتر سهم پونه رو هم خوردی ! باز گرسنه اته ؟
باران لبخند گل و گشادی زد و گفت :
اخه اون نون های اندازه یه نعلبکی و پنیر و کره و مرباهای اندازه قوطی کبریت و آب پرتقال و بیسکویت های فسقلی یه طرف معده من رو هم نمی گیره
هنگامه با صدای بلند خندید و گفت :
ماشالله به این اشتها نه به اون روزها که می اومدی دفتر و هرچی بهت التماس می ردیم حتی یه فنجون چای هم نمیخوردی نه به الان که فکرکنم باید برعکس عمل کنیم
صدرا در سکوت با لبخندی محو به این مکالمه دو نفره خیره شده بود :
خوب من مقصر نیستم ! این سری داروهایی که مصرف میکنم فکر میکنم علاوه بر اینکه به خودی خود باعث میشه دچار ادم بشم ، اشتهام رو هم زیاد میکنه
کاملا مشخصه
باران با نگرانی پرسید :
یعنی خیلی چاق شدم !
به نظر من که همینطوری خیلی بهتر به نظر میایی !
باران با تعجب به صدرا که این جمله را در کمال آرامش گفته بود نگاه کرد ، صدرا ادامه داد :
اینطوری من رو به یاد دختری می اندازی که باهاش همکلاس بودم ! بیشتر شبیه اش میشی….
باران پوزخندی زد و گفت :
شبیه اش میشم ؟ خوب شبیه چی اش دقیقاُ؟ حماقتهاش ؟! یا
به نظر من که اون عاقل ترین دختری بود که شناختم ! قکر میکردم خودت هم به این معتقد باشی !
من معتقدم ! اما فکر نمیکنم جز خودم کس دیگه ای به این مسئله ..
خوب تو فقط می تونی از طرف خودت فکر کنی !
باران با حرص گفت :
یعنی باور نکنم که داری من رو دست می اندازی ! ؟ بارانی که دوباره داره ده پانزده کیلو اضافه وزن پیدا میکنه ظاهرش بهتر از بارانی که
نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه !
چی ؟
یعنی نمی دونی این رو کی گفته ؟
می دونم اما بین شما و روباه شباهتی نمی بینم !
اما من شباهت های زیادی بین تو و شازده کوچولو می بینم !
در هر صورت بهتره دیگه درباره ظاهرم نظر ندین لطفا !
صدرا از برخورد خصمانه باران نمی رنجید . لبخند بر لب گفت :
من هر وقت که بخوام درباره ظاهرت نظر میدم ! و نظری هم که الان دادم تنها به خاطر ظاهرت نیست . دارم باور میکنم که کم کم تبدیل به همون دانشجویی میشی که یه روز انقدر خوب می شناختمش …..حالا اون چیزی که به نظر تو ایراد میاد به نظر من یه نشونه خوبه
باران با بغض و حرصی شدیدتر پاسخ داد :
پس بشین دعا کن بشم صد کیلو تا کاملا احساسات درونی شما راضی بشه
صدای خنده بلند صدرا در صدای اعتراض هنگامه گم شد . هنگامه به تندی کنار باران نشست و دستش را دور شانه او انداخت :
بس کن دیگه صدرا اینجا که دادگاه نیست خوشت میاد هی کل کل می کنی ! کار آموز من و اذیت نکن ! غصه نخور باران جون برگشتی با هم یه دوره فشرده ورزشی می گذاریم به کوری چشم این حضرت آقا کاری میکنم که احساس کنی مثل یه پر سبک وزنی ..
باران با حسرت گفت :
حتما ! به شرطی از شر این داروها خلاص بشم
دست ظریف پونه روی دستهای درهم گره شده باران نشست .
غصه نخور آجی جونم ! سهند گفت که این آخرین دوره است !
باران لبخند غمگینی به روی پونه زد و گفت :
غصه نمیخورم عزیزم تا تو و سهند رو دارم غصه نمیخورم
دوست نداشت پونه را افسرده تر کند می دانست که با شنیدن خبر ازدواج فرید به اندازه کافی درهم شکسته شده .
صدای صدرا متعرض و پر از خنده بلند شد :
من و هنگامه هم که احتمالا برات نقش قاب عکس روی دیوار رو داریم دیگه !
منظور ؟
آخه فقط گفتی سهند و پونه
باران با چشمانی گرد شده به صدرا می نگریست با خود فکر کرد واقعا این صدرایی است که می شناخته . انقدر شوخ طبع انقدر بی پروا
وجود همکارهای خوب هم همیشه باعث دلگرمی بوده آقای ثابت در این شکی نیست
صدرا نفس عمیقی کشید و گفت :
خوب کی با یه نوشیدنی گرم موافقه
فریاد هر سه نفر از سر شوق بلند شد و صدرا تعظیم کج و کوله ای کرد و گفت :
تا یه کم درباره من غیبت کنید بر گشته ام
هنگامه با پوزخند گفت :
اوه اوه تعظیم می کنی ؟! مثل اینکه همنشینی با نوید روت اثر گذاشته !
اشکالی داره ؟
نه اما لطفا درست تقلید کن اینطوری آدم یاد کسایی می افته که دیسک کمر دارن
صدرا هم به همراه آنها خندید و گفت :
هر چقدر با اون همنشین باشم تا همکارهای عصا قورت داده ای مثل تو و باران دارم بهتر از این نمی تونم رفتار کنم
با رفتن صدرا هنگامه و باران سرگرم حرف زدن درباره نوید شدند ! هنگامه هنوز معتقد بودکه علامت گذاشتن کنار آن شعر و آن غنچه رز خشکیده بدون منظور خاصی بوده . باران چشمانش را با حرص روی هم گذاشت و گفت :
وای هنگامه یعنی اگر وکیل سرپرستم نبودی الان چند تا حرف خوشگل بهت می زدم ! خوب یه ذره از اون ذهنت استفاده کن دیگه .. الان پانزده روزه دارم بهت میگم که هیچ کس الکی کنار یه شعر یه قلب نمی گذاره و درست تو همون صفحه یه غنچه رز خشک شده و بعد هم بیاد پشت شیشه وایسته مثل آدم ندیده ها ذل بزنه بهت
خوب آخه باران چرا توجه نمیکنی به اینکه اولا همه اون شعر به رابطه من و اون ،؛ البته اگر بشه اون چند باری که رفتم به کافه اش رو رابطه اسمش رو گذاشت ،؛ نمی خورد ! غنچه رز هم خشکیده بود شاید از قبل اونجا مونده و اون یادش رفته برش داره شاید اصلا کتاب رو از کس دیگه ای هدیه گرفته و چون دوستش نداشته به من هدیه اش کرده !
باران دستش را آهسته روی پیشانی اش کوبید و گفت :
منکه هرچی میگم مرغ تو یه پا بیشتر نداره ! اصلا چه بحثیه !وقتی برگردیم تهران مشخص میشه !
هنگامه حرف دیگری نزد . باران رو به پونه که در سکوت کامل به آب نمای کوچک وسط پارک خیره شده بود کرد و گفت :
چرا ساکتی چیزی شده پونه ؟
نه ! داشتم به حرف شما گوش میکردم !
جدی ؟ پس بگو موضوع حرفمون درباره چی بود ؟
باران تروخدا گیر نده
باران از جا بلند شد و گفت :
با یه جا نشستن حوصله امون سر میره ! بهتره حرکت کنیم
صبر کن تا صدرا بیاد بعد میریم .
هنوز جمله هنگامه تمام نشده بود که صدرا با جعبه کوچکی که سه لیوان بلند یک بار مصرف در شکافهای گرد ان قرار داشت از راه رسید . بوی خوش قهوه لبخند را به لب آنها آورد . باران نفسی کشید و جرعه بزرگی نوشید چشمش از داغی قهوه اشک آلود شد . صدرا با نگرانی گفت :
خوب صبر کن کمی صرد بشه مجبوری مگه اینطوری داغ هورت بکشی
تمام دیشب رو بیدار بودم الان تنها چیزی که نیاز دارم همین کافئین ِ
چرا بیدار بودی ؟ از شوق سفر ؟
باران نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت :
نه به خاطر کار ! باید کارهام رو تا قبل از سفر تموم می کردم !
صدرا با شیطنت پرسید :
دیشب هم تا دیر وقت تو دفتر بودی ؟!
باران متعجب و متفکر پاسخ داد :
نه ! \” هم \” یعنی چی ؟
هیچی آخه حس کردم قبلا هم پیش اومده که تا دیروقت تو دفتر بمونی !
هنگامه قهوه اش را مزه مزه کرد و گفت :
یکی دو بار بیشتر نبوده ! من نگذاشتم بمونه گفتم شاید مالکش راضی نباشه !
مالکش بی خود می کنه راضی نباشه کل این دفتر در اختیار شماست حتی می تونید شب هم اونجا بمونید
اوه اوه چه سخاوتمند !
صدرا لبخند کجی دربرابر این طعنه باران زد و گفت :
خوب این خصلت رو هم به خوبی های دیگه ام اضافه کن تا ایمان بیاری که چه آدم کاملی هستم
هنگامه با صدای بلند خندید و قهوه به درون نای اش پرید و به سرفه افتاد . باران هم در حالی که می خندید به آرامی به پشت او ضربه زد و به صدرا گفت :
حرفت انقدر غیر قابل باور بود که این بنده خدا به این روز افتاد
صدرا چیزی نگفت خوشحال بود از اینکه باران بعد گذشت مدتی طولانی بلاخره دست از رسمی رفتار کردن برداشته و سعی میکند عادی و صمیمانه برخورد کند .
پونه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
ساعت چند با بقیه قرار گذاشتین ؟
صدرا جواب داد :
قراره ساعت یک بیان جلوی خانه اسپاگتی !
چشمان باران از خوشحالی برق زد دستهایش را بهم کوبید و گفت :
آخ جون اسپاگتی
صدرا به رفتار کودکانه و بی غل و غش باران نگاه می کرد و با خود می اندیشید شاید اگر یک سال قبل کسی مقابل او اینطور رفتار می کرد او آن را به پای بچه بازی و لوس بودن می گذاشت اما حالا انگار دیدن اینکه دختری انقدر بی ریا و به دور از هر گونه ابراز نگرانی از بهم خورد اندامش با شنیدن اسم غذای محبوبش برق شادمانی در چشمانش می درخشد و شادمان می شود خیلی دوست داشتنی و قابل ستایش به نظر می آمد .

باران نگاهی به فضا و دکوراسیون رستوران انداخت . حس می کرد نام رستوران با فضای آن اصلا همخوانی ندارد ! رنگ سرخ و ترکیب آن با رنگ تیره چوب مناسب رستورانی نیمه ایتالیای به نظر نمی رسید . اما کارکنان خوش برخورد آنجا این ضعف را به خوبی پوشش می دادند . و در کوتاه ترین زمان ممکن پاستا هر هفت نفر آنها روی میز آماده بود ! حتی شکوفه که مدام غر میزد و می گفت پاستا به هر شکلی که باشد اصلا با معده او سازگار نیست با دیدن تزیین جالب غذا و عطر خوشی که از بشقاب بر میخواست دست از گلایه کردن برداشت . برسام در حالی که با اشتها مشغول خوردن شده بود گفت :
فکر میکنم امروز من کارم به سه تا سفارش بکشه خیلی شیکه غذا ! من با یکیش سیر نمیشم !
باران لبخند بی تکلفی زد و گفت :
من هم همینطور!
شکوفه با تعجب نگاهی به آن دو انداخت و گفت :
منکه فکر میکنم نصف بشقاب هم کافی باشه برام ! نمیخوام دوباره دچار دردسر چربی خون بشم و این سفر برام دردسر ساز بشه
صدرا در حالی که تکه ای مرغ تنوری داخل سالاد سزار را با چنگال به طرف دهانش می برد گفت :
مامان نگران نباشید تمام امروز عصر انقدر باید پیاده روی کنید که مطمئنا هیچ چربی اضافه ای نمی مونه که بخواد اذیتتون کنه !
طاها چشمک ظریفی به صدرا زد و گفت :
مامان یادش رفته که جفتش رو نیاورده و کسی نیست که نازش رو بکشه و گرنه اصلا حرف از مریض شدن و چربی خون نمی زد !
هنگامه که کنار شکوفه نشسته بود دستش را روی دست او که روی لیوان نوشیدنی مانده بود گذاشت و گفت :
شکوفه جون شما اصلا نگران مزه پرونی این پسرها نباش من خودم تا هر جا که لازم باشه و بخوای نازت رو می کشم !
باران بی اختیار دلش برای مادرش تنگ شد . مدت زیادی میشد که همگی با هم به یک سفر خانوادگی نرفته بودند . و با وضعیت پدر فکر نمیکرد به این زودی بتوانند جو سابق را بازیابند .
آه عمیقی کشید و انگار اشتهایش را برای غذا خوردن از دست داد . صدای صدرا او را به خود آورد :
باران چرا هیچی نمیخوری؟ تو که میخواستی سه تا سفارش بدی!
باران سرش را بالا آورد و به جمع نگاهی انداخت نمی دانست چه پاسخی بدهد با خود گفت :
حالا نمیشه تو من رو از زیر ذره بینت برداری آقای ثابت
و بعد رو به صدرا کرد و گفت :
دارم میخورم اما حرفهای مادرتون روم تاثیر گذاشته . می ترسم با پرخوری دچار مشکل بشم ..
و در دل خود را به خاطر جواب بی ربطی که داد سرزنش کرد . صدرا لبخند کودکانه ای بر لب آورد و خواست چیزی بپرسد که صدای شکوفه مانع اش شد !
باران جان شما اونطور که متوجه شدم قبلا همکلاسی صدرا بودید درسته ؟
بله !
چطور پس تو این مدت سعادت نداشتم ببینمت ؟!
جز طاها که هنوز با بی خیالی مشغول خوردن غذایش و هم زمان جواب دادن به اس ام اس هایش بود بقیه کاملا درگیر جو سنگین حاکم بر فضا شدند . باران پس از سکوت اندکی گفت :
کمی درگیر بودم . به طور اتفاقی دوباره جناب ثابت رو دیدم
هنگامه سعی کرد با شوخی مسیر بحث را منحرف کند :
اوه اوه . صدرا فکر نمیکنم هیچ کس تا حالا بهت جناب ثابت گفته باشه ! الان باید احساس بابابزرگ بودن بهت دست داده باشه
صدرا لبخند کوتاهی زد و گفت :
منکه حریف باران نشدم . اما به هر حال اگر فکر می کنی بهم بگی جناب ثابت منم سرکار خانم اشراقی صدات میکنم باید بگم کاملا در اشتباهی .. حیف اسم به این قشنگی نیست
گونه های باران به شدت گلگون شد دلش می خواست همان لحظه از آنجا بگریزد لحن پر از کنایه شکوفه تنها جمله آخر صدرا را کم داشت ….
اما صدرا انگار این رنگ برنگ شدن را ندید انگار نگاه پر از سوال مادرش را ندید انگار ندیدکه دستان طاها وقت نوشتن پیامک از کار باز ماند . که نگاه مغموم پونه حالا رنگی از بهت گرفته … به حرفش ادامه داد و در حالی که لیوانش را دوباره مملو از نوشیدنی می کرد گفت :
میخوام یه اعترافی بکنم
مکث کوتاهی که بعد از جمله اش کرد کافی بود تا همه را وادر کند تا بی اختیار به او ذل بزنند . با خنده ادامه داد :
چرا اینطوری نگاهم می کنید روی حرفم با بارانِ ! راستش اون موقع هم که روی پرونده ضحی کار می کردیم باهم ، بارها وسوسه شدم به جای خانم اشراقی بهت بگم باران . اسمت یه طوریه که دوست دارم تلفظش کنم بوی تازگی و طراوت میده ..
بعد از تمام شدن جمله اش لیوانش را به سمت دهانش برد و از بالای آن به چشمان باران چشم دوخت که حالا نگاهش شفاف از خاطره بود … بی اختیار کمی لیوانش را بالا برد و لبخند زد .
طاها رشته افکار همه را گستت :
خوب خوبه که سعی نمی کنی اسم بقیه رو تشبیه کنی وگرنه حتما با شنیدن اسم پونه خانم یاد مار می افتادی
همه از لحن شیطنت بار و تشبیه طاها خنده شان گرفت صدای موسیقی زنده رستوران که چند دقیقه مشغول استراحت بودند دوباره به گوش رسیدو صدای بی نهایت زیبایی خواننده و هنرمندی گروه موزیک همراهش همه را وادار به سکوت کرد
دست تو دست من همپای هم رفتن
با هم خطر کردن کی فکرشو می کرد
نزدیک و هم پرسه شبی که بی ترسه
من ، تو ، خدا ، هر سه!! کی فکرشو می کرد
کی فکرشو می کرد عاقبت کارو
بعد از یه عمر حسرت این همه دیدارو
کی فکرشو می کرد اخر این راهو
پلنگ ناباور تو بستر ماهو

من عاشقت بودم تمام این سالا
از اولین دیدار تا به همین حالا
من عاشقت بودم از متن پروانه
از اولین فصل نگاه دزدانه
حالا تو اینجایی این کاره تقدیره
می دونی که قلبم دور از تو می میره
حالا تو بعد از اون دوران اشک و درد
کنار من هستی کی فکرشو می کرد
کی فکرشو می کرد عاقبت کارو
بعد از یه عمر حسرت این همه دیدارو
کی فکرشو می کرد اخر این راهو
پلنگ ناباور تو بستر ماهو
دست تو دست من همپای هم رفتن
با هم خطر کردن کی فکرشو می کرد
نزدیک و هم پرسه شبی که بی ترسه
من ، تو ، خدا ، هر سه!!! کی فکرشو می کرد
کی فکرشو می کرد عاقبت کارو
بعد از یه عمر حسرت این همه دیدارو
کی فکرشو می کرد اخر این راهو
پلنگ ناباور تو بستر ماهو

رضا یزدانی آلبوم ساعت 25 ترانه كي فكرشو مي كرد

بعد از ناهار همگی به طرف مرکز خرید های محل برگزاری جشنواره رفتند . دیگر از اندک سرمای ساعت قبل خبری نبود . جلوی پاساژ پردیس گرمای هوا باعث شد تا باران شنلش را از روی دوشش بردارد . همینکه خواست آن را تا کند و داخل کیفش بگذارد دستی مانع اش شد صدرا لبخندی به رویش زد و گفت :
داخل پاساژ ها به خاطر رطوبت موجود تو هوا و گرماش سیستم خنک کننده قوی داره اگر اینو برداری حتما تو لرز می کنی و ممکنه سرما بخوری
من اونقدر ها هم نسبت به سرم و گرما حساس نیستم به هوای شرجی هم عادت دارم . قدیما بیشتر تابستون رو تو شمال می گذروندیم
با این حال بهتره
صدای طاها او را به خود آورد :
صدرا پس چرا معطل می کنید ! بقیه همه منتظر شمان
صدرا بی آنکه حرف دیگری بگوید شنل را باز کرد و دوباره به او برگرداند . همانطور که صدرا گفته بود هوای داخل تا اندازه ای سرد اما به شدت مطبوع بود . پونه کنار باران آمد و پرسید :
باران صدرا خیلی مشکوک میزنه ها ؟
یعنی چی ؟
خوب خیلی بهت توجه می کنه ! نکنه .. .
پونه تروخدا فرضیه بافی نکن ! کلا رفتارش اینطوریه !
پونه لبخند معنی داری زد و گفت :
فعلا تنها کسی که باهاش اینطور رفتار میکنه تویی !
باران چپ چپ نگاهی به او کرد و گفت :
الان داری شایعه سازی می کنی ؟
پونه با محبت دستش را دور بازوی باران حلقه کرد و گفت :
خواهریِ عصبانی ! منظورم این بود که یه خورده مامانش حساس شده ! اونم حتما همین حس من رو داره
باران لبخند پر مهری به او زد و گفت :
اونم مثل تو اشتباه میکنه
گفت و گوی میان آنها با دخالت برسام ناتمام ماند :
باران این فروشگاه کیف های چرم اداری قشنگی داره یادمه می گفتی میخوای یکی بگیری !
جدی ؟ بریم ببینیم .
همانطور که برسام می گفت کیفهای بسیار زیبای چرم پشت ویترین خودنمایی می کردند . وقتی وارد مغازه شدند باران بی اختیار گفت :
انقدر همه اشون قشنگه نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم
برسام به کیف قهوه ای رنگ پر زرق و برقی اشاره کرد که در عین اداری بودن بیشتر شبیه کیف های مجلسی به نظر می آمد . باران نگاهی به آن انداخت و گفت :
خیلی قشنگه اما به نظرم به درد وقتی میخوره که بخوام برم تو مجلس سنا وکیل بشم !
خوب چه اشکالی داره ! کی گفته وکلا باید همیشه ساده و اتو کشیده باشن !
باران شانه بالا انداخت در این مدت به خوبی برسام را شناخته بود می دانست که در عین مهربانی خونسردی و وقار ذاتی که دارد اما بی اندازه عاشق لباسهای مارکدار ساعت های گرانقیمت و عطرهایی با قیمت های نجومی است . گاهی فکر میکرد اگر او انقدر پول بابت خرید لوازم لوکس از دست نمیداد تا به حال می توانست در یکی از بهترین نقاط تهران دفتر وکالت خودش را داشته باشد .
در جواب حرف برسام گفت :
اشکالی نداره اما من زیاد از جلب توجه کردن خوشم نمیاد .
برسام یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت :
الان داشتی به من طعنه می زدی ؟
باران بی اختیار خندید :
نه بابا طعنه چیه ! فقط نظر خودم رو گفتم
عجب اما من
با ورود هنگامه و صدرا به فروشگاه حرف برسام نیمه تمام ماند . هنگامه رو به باران کرد و گفت :
بلاخره تصمیم گرفتی یه کیف چرمی بخری و دست از سر اون کیف هزار ساله ات برداری؟!
باران با تکان سر حرف او را تایید کرد و خندید
اما نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم ! همه اشون خیلی قشنگن
صدرا در سکوت به سمت قفسه ای رفت و کیف ظریف سیاهرنگی را از آن خارج کرد . وقتی آن را به طرف باران گرفت باران از آنچه دید متعجب ماند . درست شبیه کیف خودش بود کیفی که باران مثل آن را زمانی به فرهاد هدیه داده بود اما از نوع زنانه . ظریفتر با اندک تغییری در طراحی دسته و سگک آن . قلب باران بی اختیار فشرده شد . او می توانست هر کیفی را به دست بگیرد اما این کیف نه ! رد غصه از نگاهش گذشت و به چشمان صدرا رسید . صدرا غم بزرگ پنهان در نگاه او را دید و شرمنده شد . دستش بی اختیار همراه کیف پایین آمد . ناگهان باران حس کرد چقدر در آن فروشگاه بزرگ هوا برای نفس کشیدن کم است . بوی چرم معده اش را به تلاطم وا داشت ، بی آنکه چیزی بگوید به طرف در خروجی رفت . جلوی در با شکوفه که تازه می خواست وارد شود رو برو شد شکوفه بی اختیار از وسعت آن همه اندوه در نگاه باران به خود لرزید . باران زیر لب ببخشید آهسته ای گفت و از فروشگاه خارج شد . باقی آن روز عصر بی هیچ اتفاق خاصی گذشت . جو سنگین بین باران و صدرا همچنان باقی بود . انگار هر دو به نوعی از هم دوری می کردند . صدرا شرمنده بود و باران غم زده .
ساعت نزدیک هشت شب که شد بلاخره طاها دست از خرید کردن برداشت هنگامه و برسام هم ساکهای پلاستیکی متعددی در دست داشتند . وقتی به لابی هتل رسیدند . صدرا رو به آنها کرد و گفت :
شام رو میخواهید بریم ساحل مرجان ؟
طاها قبل از همه پاسخ داد :
من با یکی از دوستام که اومده اینجا قرار دارم ..
هنگامه هم بی تفاوت گفت :
برای من فرقی نمیکنه ببین نظر شکوفه جون چیه !
شکوفه خسته لبخندی و گفت :
منکه نمیام خیلی خسته ام ! اما شما جوانها برید من یه چیزی تو رستوران همینجا میخورم و میرم استراحت کنم .
قبل از اینکه صدرا چیزی بگوید باران گفت :
منم خیلی خسته ام ترجیح میدم تو هتل بمونم اما اگر جایی خواستید برید پونه رو با خودتون ببرید
برسام حرف باران را قطع کرد :
به نظر منم بهتره امشب شام رو همینجا بخوریم . همه خسته ایم ..
صدرا به نشانه موافقت سری تکان داد و گفت :
پس ساعت نه و نیم همه تو رستوران هتل باشیم
باران وقتی به سوئیت شان رسید بی درنگ به داخل حمام رفت . شرجی بودن هوا باعث شده بود که حس کند لباسهایش به تنش چسبیده . وقتی برای دوش گرفتن آماده می شد بی اختیار با خود گفت :
زندگی منم شده مثل این هوا نفس گیر سمج پر از ذرات معلقی که نمیدونم کی میخوان دست از سرم بردارند … خاطراتم مثل این لباسها چسبیدن به تن زندگی ام

ساعت نه و نیم همه سر میز شام نشسته بودند . شکوفه به صورت باران که حالا بدون هیچ آرایشی ساده تر از همیشه به نظر می رسید می نگریست و با خود فکر میکرد صدرا در این دختر چه دیده که اینطور خاص به او توجه می کند . باران بی توجه به این نگاه مشغول حرف زدن با پونه بود . از اینکه می دید تلاشش برای آوردن پونه به این سفر و جدا کردن او از پیله ای که به دور خود تنیده همچنان بی اثر مانده احساس درماندگی می کرد . پونه بعد از شنیدن خبر ازدواج فرید روز به روز غمگین تر از قبل در خود فرو می رفت . طاها قبل از خارج شدن از هتل به کنار میز آن ها آمد و گفت :
یکی دو تا از دوستام اومدن کیش . من میرم پیش اونا احتمالا تا دیر وقت بیرون باشم نگران نشید .
شکوفه پرسید :
ساعت نزدیک ده شده الان دیگه کجا میری
طاها روی سر مادرش را بوسید و گفت :
ای قربون مامان همچنان غر غرویم برم ! اینجا که مثل تهران نیست تا نزدیک ساعت سه همه مراکز خرید و رستوران ها بازن . تو یکی از رستوران ها یه خواننده نسبتا معروف برنامه اجرا میکنه میخوام برم اونجا اصلا شما هم بیایید بریم اونجا
از حرف او هیچ کس استقبال نکرد اما چشمان پونه با شنیدن اسم خواننده برق زد برقی که از نگاه طاها و باران دور نماند باران می دانست پونه این خواننده زیرزمینی را که هنوز آلبوم کاملی از خود به بازار نداده بود بی نهایت دوست دارد اما نمی دانست درست است که به طاها بگوید تا او را با خود ببرد یا نه . صدای طاها رشته افکارش را گستت :
پونه خانم شما حداقل بیایید با من بریم ! شما که سنت به این سنگواره ها نمیخوره .
پونه مردد گفت :
خوب شما با دوستانتون قرار دارید درست نیست من مزاحم بشم
نه اشکالی نداره اتفاقا یکی دوتاشون با خواهراااااشون اومدن شما هم تنها نمی مونید
صدرا با پوزخند گفت :
تو که کلا با یکی دوتا از دوستان قرار داشتی .. حالا چی شد که تازه میگی یکی دوتاشون با خواهراشون اومدن ..
ای بابا جناب وکیل دست از مچ گیری بردار اینجا که دادگاه نیست
پونه نگاهی به باران انداخت و خواست تا پیشنهاد طاها را رد کند که باران گفت :
پونه به نظر منم بهتره با آقا طاها بری اینجا بین ما بهت خوش نمیگذره
هنگامه هم سرش را تکان داد و گفت :
درسته منم ندیدم اصلا از وقتی اومدی حتی درست یه کلمه با ما حرف بزنی .. فکر میکنم احساس می کنی وسط یه مشت پیرز ن و پیر مرد گیر افتادی البته بلانسبت شکوفه جون . . .
پونه لبخندی زد و گفت :
من کلا کم حرفم وگرنه بودن با شما برای من باعث افتخاره
طاها کلافه گفت :
نمیشه حالا بی خیال تعارف بشی
پونه نگاه دیگری با باران انداخت و با دیدن تایید او از جا برخاست :
پس اجازه بدید من برم حاضر بشم
طاها نگاه به ظاهر او کرد کت نسبتا بلند طوسی رنگی را به همراه جین ذغالی و کفش های ال استار سیاه پوشیده بود صورتش برخلاف غم پنهان در نگاهش درخشان جلوه می کرد :
به نظر من همینطوری هم عالی هستید
و قبل از اینکه اجازه اظهار نظر بیشتر به او بدهد لبه آستین کتش را گرفت و تقریبا او را همراه خود به طرف در خروجی کشید .
باران می دانست که کار درستی کرد . می دانست که می تواند به طاها اعتماد کند. با وجود همه تفاوتهای بین صدرا و طاها در اعماق نگاه آن دو چیزی بود که نشان از تربیت درست و سرشت بی پیرایه اشان داشت . و از سویی دعا می کرد در جمع دوستان طاها پونه بتواند از پیله ای که دور خود تنیده پر بکشد .
بعد از شام همه به طرف تریا برای نوشیدن فنجانی چای رفتند . وقتی روی مبلهای کوتاه آنجا که به دور میزهای گرد سیاه رنگ چیده شده بود نشستند ، هنگامه رو به برسام کرد و گفت :
نمیخوای بگی تو این بسته چیه که همراه خودت اوردی پایین .
برسام خندید و گفت :
آخرش نتونستی به حس کنجکاوی ات غلبه کنی ؟
یه دفعه بگو فضولی و خودت رو راحت کن دیگه
بنده خدمت شما جسارت نمیکنم خانوم وکیل
صدرا که به ارامی لپ تاپش را می گشود تا به وایرلس هتل وصل شود با کنجکاوی نگاهی به بسته نسبتا بزرگ که حالا در دستان برسام بود انداخت . برسام در مقابل نگاه پر از سوال آنها بسته را به طرف باران گرفت . باران با تعجب پرسید :
مال منه ؟!
بله ! دیدم خریدت نصفه موند … منم که سرم درد میکنه واسه فداکاری ..
باران با گونه های گلگون بسته را از او گرفت و گشود و با کیف چرمی قهوه ای رنگ ظریفی روبرو شد . بی اختیار با نگاهی متعجب به برسام خیره شد . هنگامه کیف را از دستان باران گرفت و گفت :
سرت درد میکنه واسه خود شیرینی نه فداکاری … وای این چقدر قشنگه ..
باران زیر لب با صدای بریده بریده زمزمه کرد :
واقعا شرمنده ام کردید اما من نمی تونم این رو قبول کنم
چرا ؟ دوستش نداری ؟ من سعی کردم ساده باشه همونطور که هستی همونطور که می دونم می پسندی
لحن صمیمانه و خودمانی برسام باران را بیشتر معذب می کرد :
آخه واقعا لازم نبود . می رفتم تهران یکی می گرفتم ..
برسام با بی خیالی به پشتی مبل تکیه زد و گفت :
مطمئنم که نمی خریدی حالا حالاها . بعد از چند ماه همکاری اینو به عنوان یه هدیه از همکار به قول هنگامه خودشیرینت قبول کن .
هنگامه درکیف را بست و آن را به طرف باران گرفت :
اوه اوه آقا چه دلنازک شده و بهش بر هم میخوره ! خوب ببخشید جناب ! اما تو اصلا معرفت نداری
برسام خندید و گفت :
یه کم صبر کن اگر سفر تموم شد و برای تو چیزی نگرفتم بعد حس حسادتت رو اینطور علنی نمایان کن .
باران با نگاهی قدرشناس به او خیره شد و گفت :
ممنون واقعا کیف قشنگیه
میدونم ! یعنی مطمئن بودم که ازش خوشت میاد .
صدای صدرا گفتگوی میانشان را برید :
انقدر از خود متشکر نباش برسام! حداقل بگو خواهش میکنم .
باران نگاهی به صورت صدرا انداخت که به وضوح گرفته و عبوس به نظر می رسید . شکوفه نیز محتاطانه به آنها می نگریست . آمدن پیشخدمت و چیده شدن چای و کیک روی میز حرفهای آنها را نیمه تمام گذاشت و برسام به جمله پر از طعنه صدرا پاسخی نداد . شکوفه در حالی که چای اش را تلخ و بدون شکر ذره ذره می نوشید با خود فکر کرد که حتما ارتباط بین صدرا و باران آنقدر جدی هست که باعث شد پسر همیشه خونسرد جدی و موقر او این طور کودکانه عکس العمل نشان دهد . به دنبال این فکر فنجان چای اش را روی میز گذاشت و از باران که در کنار او نشسته بود پرسید :
تو این چند سال که گفتید گرفتار بودید ! احیانا گرفتاریتون کاری بوده ؟ یعنی تو ارگان خاصی مشغول به کار بودید ؟! چون تا جایی که می دونم تازه کارآموز وکالت شدید !
باران که هنوز از شوکه هدیه برسام بیرون نیامده بود اندکی سکوت کرد . صدرا نگاهش را مستقیم و جدی به صفحه مانیتورش دوخته بود . هنگامه نگران چایش را با جرعه ای برزگ نوشید و حس کرد زبانش تاول زد . باران لبخند کمرنگی زد و گفت :
درگیر زندگی مشترک بودم ..
پاسخش تقریبا مثل ضربه ای محکم شکوفه را تکان داد آنقدر که تا چند دقیقه نتوانست چیزی بگوید و بعد با صدایی بی روح پرسید :
پس چرا همسرتون تو این سفر ما رو همراهی نکردن ! به خاطر مشغله کاری؟
باران حس می کرد کاش می توانست از آن جمع محو شود و به هر جای دیگری جز آنجا برود
از هم جدا شدیم ..
سکوتِ ایجاد شده بعد از این جمله طولانی و سرد بود . تا اینکه صدرا با لبخندی رو به باران کرد و گفت :
بیا سایت کانون رو ببین !
و لپ تاپ را به طرف او چرخان اما نه آنقدر که باران مجبورنشود تا خود را به او نزدیک تر کند . نگاه باران به تصویر خود در سایت کانون و خبر برگزاری مراسم اعطای لوح تقدیر در ماه اینده دوخته شد و قلبش مملو از احساسی که نمی دانست چیست . هنگامه با افتخار گفت :
صدرا من میخواستم سورپرایزش کنم ! امروز صبح از کانون باهام تماس گرفتن !
و بعد رو به باران که حالا گیج از خبری که میخواند و گیج از بوی عطری که ضربان قلبش را ذره ذره تند تر می کرد ، نمود و گفت :
به خاطر پرونده نائینی قراره یه مراسم قدرانی و اعطای تقدیرنامه برات تو کانون وکلا برگزار بشه و احتمالا باقی دوران کارآموزیت رو هم نیاز نیست دیگه بگذرونی و می تونی تو امتحان اختبار شرکت کنی و اگر قبول بشی اسفند ماه مراسم تلحیف (سوگند خوردن ) رو اجرا کنی ..
اشک بی اختیار از چشمان باران سرازیر شد حس می کرد، تحمل این همه تضاد این همه احساسات متفاوت از توان او بسیار فراتر است . صدرا با لبخند دستمال سپیدی را به سمت او گرفت و زیر لب گفت :
این دستمال تو رو یاد هیچی نمی اندازه
و باران به یاد روزی افتاد که در راهروی دانشکده چای روی دستش برگشته بود بی اختیار و بدون توجه به جمعی که در آن حضور داشتند نگاهش را به چشمان صدرا دوخت و لبخندی آشنا بر لبهایش نشست . …

شکوفه کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و به فضای بیرون نگاه می کرد . بلوار در سکوت شب و درخشش چراغهای مرتبِ کنار ردیف نخل ها زیبا و آرامش بخش به نظر می رسید اما او هیچ کدام از این زیبایی ها را نمی دید . همه فکرش به صحنه های غیر منتظره ای بود که از وقت رسیدن به این جزیره کوچک و افسونگر دیده بود . با درماندگی حس میکرد با آوردنش به این سفر به نوعی از او سو استفاده شده . دلش گرفته بود از اینکه متوجه شد اصرار صدرا برای آوردن او به این سفر به خاطر خودش نبوده بلکه می خواست طی نمایشهایی که به نظر او مضحک و غیر قابل قبول به نظر می رسید احساسش را نسبت به این زن جوان به معرض نمایش بگذارد . از وقتی به اتاق برگشت و آن ها را در کافی شاپ تنها گذاشته بود ، چندین بار تصمیم گرفت وسایلش را بردارد ، به فرودگاه برود و با اولین پرواز به تهران برگردد اما هر بار منطقش جلوی این عمل کودکانه را گرفته بود . صدای ضربه کوتاهی که به در خورد او را به خود آورد .
بله ؟
مامان بیداری هنوز؟ چیزی لازم نداری؟
صدای صدرا قلبش را فشرد
دارم می خوابم نه چیزی لازم ندارم !
پس شبت بخیر اگر با من کاری داشتی بهم تلفن کن من با بچه میرم یه کم قدم بزنم !
باشه ..
پاسخ کوتاهش آنقدر گرفته بیان شد که حتی صدرا وسعت دلخوری اش را از پشت در بسته هم حس کرد . دوباره به سمت پنجره برگشت و این بار باران و هنگامه را دید که شانه به شانه هم مشغول قدم زدن بودند . هنوز رفتار صدرا برایش عجیب و غیر قابل باور بود .. اطمینان داشت که هرگز اجازه نخواهد داد که اتفاق جدی بین آن دو بیافتد ، بی اختیار دستش را مشت کرد و روی شیشه گذاشت . صدرا با گامهایی سریع خود را به آن دو نفر رساند و شکوفه با دیدن قامت کشیده او این بار قلبش از عشقی بدون قید و شرط نسبت به فرزندش فشرده شد .
با خود اندیشید یعنی می تواند مانع صدرا شود تا جلوی این احساس را که انگار بسیار هم ریشه دار شده بود بگیرد . از همان روزهای ابتدایی تولد صدرا متوجه شد که او هر کاری که بخواهد را انجام می دهد . هنوز ماه هفتم بارداری اش به اتمام نرسیده بود که درست در یکی از شبهای شروع بمباران تهران درد زایمان به سراغش آمد . انقدر این درد غیر مترقبه و بی وقت بود که آن را با یکی از دل دردهای مرسوم دوران بارداری اشتباه گرفت . شهلا خانم در اتاق خود در طبقه همکف به خواب فرو رفته بود و همسرش هم در کنارش با نفسهای منظم ساعتی می شد که دیگر بیدار نبود . رادیو را از وقتی که بمباران شروع شده بود تقریبا بیست و چهار ساعت روشن می گذاشتند تا در صورت شنیدن صدای آژیر بتوانند به زیر زمین خانه پناه ببرند . دردهایش بی اختیار منظمتر شد و او دریافت که این بار دیگر نمی تواند یک دل درد ساده باشد از روی تخت بلند شد و سعی کرد تا با قدم زدن در عرض اتاق آرامش را به خود بازگرداند اما این قدم زدن هیچ فایده ای نداشت . و شدیدترین درد که در وجودش پیچید دقیقا همزمان شد با بلند شدن صدای آژیر و او بی اختیار از ترس و درد فریاد کشید . آقای ثابت هراسان از جا بلند شد و همسرش را عرق کرده و پریشان در حالی که از درد خم شده بود و به میز توالت تکیه کرده بود دید . شکوفه اصلا متوجه نشد که کی شهلا خانم بیدار شد که کی لباس تن او کردند و داخل خودروی وفادارشان نشستند . مدام به خود می پیچید و لبهایش را گاز می گرفت . سعی می کرد شکمش را نوازش کند و زیر لب می گفت
الان نه ! الان وقتش نیست که بیایی .. اروم باش
اما صدرا تصمیم گرفته بود در آن نیمه شب هراس انگیز با صدای ضد هوایی ها و انفجار به دنیا بیاید . تمام مسیر را تا بیمارستان با چراغ خاموش حرکت کردند و شهلا خانم مدام عرق های او را پاک می کرد و صلوات می فرستاد و آیت الکرسی می خواند . وقتی به بیمارستان رسیدند آقای ثابت به سرعت به طرف پذیرش دوید و دقیقه ای بعد با برانکارد و دو پرستار بازگشت . تمام ان شب در درد و رنج گذشت . و بلاخره درست در سیپده دم یکی از آخرین روزهای اردیبهشت وقتی هوای تهران غبار آلود و صورتی به نظر می رسید صدرا به دنیا آمد . به خاطر تولد زود هنگامش بیشتر از یک کیلو و هفتصد گرم وزن نداشت و دکترها تشخیص دادند که باید زیر دستگاه مخصوص نوزادن نگهداری شود . آنطور که آنها تشخیص دادند سیستم تنفسی اش هنوز به طور کامل شکل نگرفته بود . نگرانی را به خوبی در چهره پزشک متخصص کودکان و همسرش می دید . اما خودش آرام بود با وجود مادر بودنش آرام بود .
سه هفته تمام در بیمارستان ماند بدون اینکه لحظه ای به خانه برود و هر بار که کنار ان قفس شیشه ای می نشست به چهره عبوس نوزاد پر از کرک و مویش خیره می شد ، به دستهای کوچک مشت کرده در کنارش ، به پف ظریف روی پلکش و به تنفس نچندان منظمش اشک چشمانش را می سوزاند اما می دانست که صدرا این مرحله را پشت سر می گذارد . پسری که در آن شب تاریک و پر از صدای انفجار تصمیم گرفته بود به دنیا بیایید و به خواهش های مادرش هیچ توجهی نکرده بود پسری که با توجه به عدم اطمینان پزشکان هر روز قوی تر و قوی تر می شد چون می خواست زندگی کند . شکوفه می دانست که پسرش حتما سالم و تن درست از این بیمارستان به خانه خواهد رفت ، ناخودآگاه می دانست که پسرش با بقیه نوزادان و کودکان تفاوت دارد . و وقتی بلاخره صدرا را در کمال سلامتی که بیشتر به قول پرستاران بخش شبیه به معجزه بود به خانه برد کم کم همه کسانی که به دیدنش می آمدند و شاهد بزرگ شدنش بودند نیز به این امر اذعان داشتند که صدرا کودکی متفاوت با بقیه کودکان است . کودکی که انگار از همان ابتدایی ترین سالهای عمرش بسیار بزرگتر از سنش رفتار می کرد عاقلتر بود و صبور تر . و در نهایت هر کاری که می خواست را انجام می داد . و عجیب اینکه هیچ کدام از کارهایی که تمایل و اصرار بر انجام آن داشت غیر عاقلانه نبودند ، همیشه شکوفه و همسرش با اطمینان خاطر از تصمیمات پسرشان او را حمایت کرده بودند همیشه تا به امروز
و امروز شکوفه می دید آن دیوار اعتماد و اعتقاد دربرابر این احساس که به نظر او غیر عقلانی می آمد در حال فرو ریختن است .
***************
باران دستش را دور بازوی هنگامه حلقه کرد و گفت :
همیشه دوست دارم وقتی راه میرم دست یکیو اینطوری بگیرم بهم آرامش میده
هنگامه با شیطنت گفت :
مطمئنم اون کسی که آرزو داشتی الان دستت دور بازوش باشه من نیستم
باران با اخم نگاهش کرد و گفت :
نکنه تو هم مثل پونه می خواهید برام حرف در بیاری؟!
پس پونه هم سیگنالها را گرفته ؟ عجب دختر باهوشیه !
هنــــــــــــگامه ؟؟
باشه ببخشید دیگه نمی گم ! اما یه سوال
اگر سوالت هم مثل جملات قبلی اتِ نمی خواد بپرسی
نه قول میدم شایعه سازی نکنم
خوبه خودت هم میگی شایعه !!!
حالا بپرسم یا نه ؟
بپرس !
امروز چرا از کیف فروشی رفتی بیرون و بعدش هم تا اخر خرید ما حرف نزدی ؟ یکهو چی شد ؟
باران نفس عمیقی کشید . نمی د انست که می تواند درباره این موضوع حرف بزند یا خیر . گرچه دلش می خواست احساس تلخی را که بعد از دیدن آن کیف به او دست داده بود با کسی در میان بگذارد
اگر دوست نداری بگی درک می کنم .
نه میگم … راستش خودت که دیدی اون کیف نمونه زنونه همون کیفیه که صدرا داره
خوب؟ فقط برای همین اخه..
نه فقط به خاطر همین نه …. من تو اولین سال ازدواجمون یکی لنگه همین کیف رو البته مردونه اش رو به فرهاد هدیه دادم . وقتی رفتم براش هدیه بخرم تصمیم داشتم یه ست کمربند و کیف پول براش بگیرم اما بی اختیار چشمم که افتاد به این کیف بدون اینکه حتی خودمم درست متوجه بشم همه پس اندازم رو دادم و با اون کیف برگشتم خونه … انگار یه قسمت از وجودم که هنوز صدرا رو فراموش نکرده بود می خواست با دیدن این کیف دست فرهاد آرزوهای خودش را برآورده ببینه …اما همیشه به خاطر این هدیه ام عذاب وجدان داشتم . فکر میکردم که به فرهاد خیانت کردم . این ماههای اخر قبل از طلاق بیشتر مطمئن شدم که منم تو از بین رفتن او زندگی خیلی بی تقصیر نبودم . . شاید چون هیچ وقت نتونستم درست و کامل دل به فرهاد بدم… دیدن کیف امروز تو دست صدرا باز حالم رو دگرگون کرد از خودم بدم اومد یاد فرهاد افتادم و اینکه وقتی داشته دفتر خاطرات من رو می خونده و متوجه شده این کیف درست مثل همونیکه که صدرا داشت چه احساس تلخی به سراغش اومده
هنگامه از بغض درون صدای باران متاثر شد و دستش را دور شانه او انداخت :
نکن با خودت اینطوری دختر ! تو تمام تلاشت رو کردی با همه چیزهایی که برام تعریف کردی و خودم دیدم تو همه تلاشت رو کردی اگر کوتاهی یا اشتباهی هم ازت سر زده ده برابر بیشترش رو جبران کردی .
نمیدونم … انگار زندگی من همیشه باید در حسرت و عذاب بگذره … هر دوره اش به نوعی
نکنه … نکنه تو هنوز فرهاد رو دوست ….
نه .. مشکل من همینجاست که حالا فهمیدم من درست از اولین روز ازدواجمون به بعد دیگه فرهاد رو دوست نداشتم .
می فهمم … اما مطمئنم که تو از این مرحله ام رد میشی … تو به همه ثابت کردی که از فولاد ساخته شدی ! فقط ببین که تو کارآموزیت چیکار کردی که سایت کانون می نویسه سالهاست که هیچ کارآموزی نتونسته اینطور دانش حقوقی و شجاعت و درایتش رو به اثبات برسونه . و این فقط مال اینکه تو خودت رو باور کردی . پس دست از فکر کردن به گذشته بردار گذشته رو در گذشته رها کن
باران سرش را تکان داد و گفت :
درسته فکر میکنم وقتی رفتم تهران باید همین کار رو بکنم . . .
صدای هنگامه دوباره پر از شیطنت شد :
خوب فقط یه سوال وسط حرفات گفتی که هیچ وقت نتونستی به فرهاد دل بدی ! یعنی دلت هنوز پیش صدراست دیگه ؟ پس چرا این آقای وکیل ما رو اینهمه ..
باران نگذاشت جمله هنگامه تمام شود به سرعت به طرفش برگشت و گفت :
بخدا اگر یه جمله دیگه بگی همینجا ضربه فنی ات می کنم
هنوز جمله اش تمام نشده بود که چشمش به صدرا افتاد که در یک قدمی آنها لبخند زنان نگاهشان می کرد . باران به سرعت دستهایش را که به صورت حمله گارد گرفته بود پایین آورد صدرا خود را به آنها رساند و گفت :
ببخشید شما خانوما اینجا رو با رینگ بوکس اشتباه گرفتید !
هنگامه چشمکی به باران زد و او عصبانی نگاهش کرد . صدرا در میان آن دو قرار گرفت و گفت :
بهتره بقیه قدم زدنمون به این شکل باشه تا یه وقت درگیری فیزیکی پیش نیاد اینطور که من می بینم باران خیلی از دستت عصبانیه هنگامه
بهانه نیار که بیایی بین ما تو قرار بگیری بگو دلم میخواد هر دو طرفم دوتا خانوم خوش تیپ و با شخصیت باشند ..
بقیه قدم زدن آنها در بحث های از این قبیل گذشت و باران مدام با خود فکر می کرد که خدا کنه صدرا صدامون رو نشنیده باشه
شکوفه با شنیدن صدای در اتاق از جلوی پنجره کنار آمد و هنگامه را دید که وارد اتاق شد
شکوفه جون شما هنوز بیدارید ؟ صدرا گفت که خوابیدین
خوابم نبرد . صدرا کجاست
فکر کنم رفت تو سوئیتشون
شکوفه مصمم به طرف در رفت و از آن خارج شد .
هنگامی که صدرا در را گشود با چهره رنگ پریده اما قاطع شکوفه روبرو شد
چیزی شده مامان ؟ حالت خوبه ؟
خوبم
چرا نخوابیدی
به خاطر رفتار بچه گانه تو
منظورت چیه ؟
صدرا میخواستم بهت بگم اگر من رو اوردی اینجا تا تو و باران رو تایید کنم باید بگم که من هرگز بهت اجازه نمیدم با زندگیت همچین کاری بکنی …. وقتی که برگشتیم تهران باید برنامه ازدواج با هنگامه رو ترتیب بدی
صدرا شانه اش را به چهارچوب در تکیه داد و گفت :
مامان بهتره تو یه وقت مناسبتر با هم حرف بزنیم
وقت مناسب همین حالاست و حرف دیگه ای هم ندارم
پس مجبورم که الان بهتون بگم . من تصمیمم رو گرفتم و انتخابم رو کردم . امیدوارم که شما و پدر مثل تمام این سالها ازم حمایت کنید
اگر انتخابت باران باشه ما هرگز باهات موافقت نمیکنیم
مطمئنم وقتی بشناسیدش نظرتون تغییر می کنه
من فکر نمیکنم . در شرایط حاضر تنها گزینه مورد تایید برای تو هنگامه است
مادر ِ من ! تهران با هم حرف میز نیم
شکوفه با چهره ای درهم به اتاق برگشت و بی آنکه به هنگام فرصت سوال یا حرف زدن بدهد روی تخت دراز کشید و

ساعت از یک گذشته بود که پونه به هتل برگشت . باران ظاهرا سرگرم دیدن برنامه تلویزیون بود اماتمام حواسش به گذران وقت و تمام اتفاقات ریز و درشت پیش آمده در طی روز بود . پونه که کنارش نشست با وجود اندوهی که هنوز در نگاهش ریشه دوانده بود اما باران حس میکرد که اندکی حس و حال بهتری دارد . رو به او کردو با خیره شدن به چشمان گرد و مهربانش گفت :
مثل اینکه کلی بهت خوش گذشته ها .
پونه لبخندی زد وگفت :
همیشه آرزو داشتم که از نزدیک ببنمش ،مرسی که گذاشتی برم
ای بابا تو که دیگه بچه نیستی منتظر اجازه من باشی
به هر حال به تاییدت نیاز داشتم
باران بی اختیار غمگین شد و گفت :
تو زندگی دنبال تایید هیچ کس نباش فقط بخاطر خودت زندگی کن و بس!
پونه قبل از انکه بتواند درباره حرفی که میزند فکر کند گفت :
میخواستم بخاطر خودم زندگی کنم اما نشد..
باران به سختی بر بغضی که بر صدایش نشسته بود غلبه کرد .
به آینده فکر کن …. گذشته رو در گذشته رها کن اینو امروز هنگامه به من زد ….
پونه پشیمان از حرفی که زده بود از جا بلند شد وگفت :
حق با توست . این روزها هم میگذره . من برم یه دوش بگیرم حسابی چسبناک شدم
باران حس می کرد نیاز دارد که باز هم از این فضای بسته رها شود
باشه منم میرم تو کافه هتل خوابم نمیاد شایدم رفتم پیاده روی
******
صدرا عصبی از برخورد مادرش بی آنکه توضیحی به برسام که با حوله ای روی موهای خیسش همه حرفهای آنها را شنیده بودبدهد در را بست و به طرف آسانسور حرکت کرد
با توجه به حرفهای دکتر بینا توقع این برخورد از طرف مادرش با آن روحیه ریاست طلبی اش چندان دور از ذهن نبود اما برای صدرا که عادت کرده بود همیشه با حمایت بی چون چرای خانواده اش روبرو شود کمی کنار آمدن با آن مشکل می نمود . وقتی از هتل خارج شد به طرف بلوار زیبای نزدیک هتل حرکت کرد . خودش به خوبی می دانست که تصمیمش از روی احساسات لحظه ای نیست او وسعت قلب باران را ، وسعت مهربانی روحش را ذره ذره دریافته بود و شیفته اش شده بود . اما گویا تعریف او و مادرش از عشق وخوشبختی معنی دیگری داشت . به دنبال این تفکرات موبایلش را از جیبش خارج کرد و اس ام اس کوتاهی به دیبا زد . \”بیداری\” ساعت از یک گذشته بود اما میدانست که دیبا شبها پس از خوابیدن هستی تازه آرامش میابد مشغول کتاب خواندن یا فیلم دیدن می شود . به جای جواب صدای زنگ موبایلش نشان از صحت افکارش داشت . با شنیدن صدای گرم و نگران دیبا دلش گرم شد و به آرامی آنچه بین او و مادرش گذشته بود را بیان کرد ودر نهایت درباره تصمیم قاطع اش حرف زد . برخلاف شکوفه دیبا هیچ اعتراضی نکرد وتنها از او خواست تا اندکی صبر پیشه کند.
صدرا زعد از حرف زدن با دیبا و دریافتن اینکه حداقل دیبا او را درک میکند کمی آرامش یافت و مسیرش را به طرف ورودی هتل تغییر داد . نزدیک ابتدای بلوارشدا بود که متوجه دختری شد که روی نیمکتهای خوش طرح سفید رنگ نشسته بود ، بیشتر که دقت کرد باران را شناخت متعجب وعصبی گامی بلند به سویش برداشت
این موقع شب اینجا چی کار میکنی تنها
باران به سرعت چشمهایش را گشود و نگاهی به طرح قامت صدرا که با اخمی دوست داشتنی به او می نگریست انداخت و با تانی گفت :
خوابم نمیبرد اومدم بیرون
نگفتی این موقع شب اتفاقی برات میافته ؟ اینجا یه جزیره توریستیه و
باران کلافه حرفش را برید:
می دونم ! گفتم که خوابم نمی اومد
خوب به من تلفن می کردی با هم می اومدیم
نخواستم مزاحم بشم !
صدرا نفس عمیق صدا داری کشید و بی حرف کنارش نشست. وقتی به سمت باران برگشت از آن زاویه وزیر نور چراغهای طرح فرانسوی بلوار تازه چشمان اشک آلود باران را دید .
چی شده چرا گریه می کنی؟
نگران بود که شاید باران حرفهای تلخ مادرش را شنیده باشد
چیز مهمی نیست
انقدر مهم هست که این موقع شب بخاطرش اومدی بیرون
– ……….
باشه دوست نداری بگی اصرار نمی کنم فقط این رو میگم که نباید از ظاهر حرف
باران حرفش را قطع کرد
من زندگی پونه و فرید رو خراب کردم ….اگر اونها هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدن الان هر دوی اونها انقدر داغون نبودند….من یه موجود خودخواه و ابله ام….
صدرا بی اختیار خندید . باران نگاهی عصبی به او انداخت و از جا بلند شد . صدرا به سرعت مچ دستش را گرفت
ببخشید به تو نمی خندم به حرفت میخندم
باران با حرص کوشید دستش رها کند
الان مثلا توجیه کردی؟
.
اما صدرا دستش را محکمتر فشرد و گفت
اخه تنها خصلتی که به تو نمیاد خودخواهیه
باران دست از تلاش برای رها کردن دستش برداشت
صدرا فشار دستش را کمی کمتر کردو ادامه داد:
تو مثل فرشته ایثاری…. خودخواهی با ذاتت جور نیست . اگر پونه و فرید لطمه خوردن بخاطر انتخاب نادرسته ….
باران سعی کرد لبخند بزند اما نشد . سوز سرد پایان شب یاعث لززش شد خصوصا اینکه جز مانتو نخی نازکی که بیشر شبیه پیراهن مردانه ای در سایزبزرگتر بود صدرا متوجه لرز او شد و با نگرانی پرسی :
سردته
یه کمی
پس برگردیم هتل وگرنه باقی سفر رو باید با تب وسرماخوردگی بگذرونی
باران پوزخندی زد و گفت :
زندگی که مثل کتابهای رمان نیست که دختره تا دو دقیقه زیر برف و باررون بمونه سه روز تب کنه و کارش به بیمارستان بکشه
اوه پس تو پهلوانی
نه به این شدت اما میشه گفت
تا رسیدن به جلوی در هتل حرف دیگری بینشان گفته نشد و باران تازه جلوی در ورودی
متوجه شد که دستش هنوز در دست صدراست. با شرمندگی خود را عقب کشید و وارد هتل شد .
روز بعد بی هیچ اتفاق خاصی گذشت . بیشتر روز را در مراکز خرید و حراجی ها سپری گردند و ساعتی را به دیدن پارک دلفین ها رفتند . شکوفه تنها عصر با اصرار هنگامه ساعتی را همراهشان شد و در باقی روز به بهانه سر درد در هتل ماند . صبح روز سوم صدرا بی هیچ تردیدی مکالمه کوتاهی با دکتر بینا انجام داد و پس از گرفتن تایید او مصممتر از قبل مشغول برنامه ریزی شد . پرواز بازگشتشان صبح روز بعد بود و ان روز تنها فرصت باقی مانده از این سفر برای تحقق بخشیدن به آنچه هدف اصلی او بود ار امدن به این جزیره زیبا

باران خسته و کلافه جلوی فروشگاه پا به پا می کرد و با خود می اندیشید چطور یه نفر میتونه تمام یه روز رو از این فروشگاه به فروشگاه دیگه بره . هنگامه اما خونسرد مشغول بحث با فروشنده ای بود که به اصرار می خواست آخرین ست باقی مانده کیف و کفش مارکدارش را به او بفروشد . صدای برسام از فاصله ای نزدیک به گوشش رسید :
می بینم که دلت میخواد پوست هنگامه رو بکنی
باران لبخندی زد و گفت :
هیچ وقت دوست نداشتم مدت طولانی تو مراکز خرید بمونم … خصوصا اگر نخوام خرید کنم
و بعد از گفتن این حرف قدمی از برسام که حس می کرد بیش از اندازه به او نزدیک شده دور شد . برسام لبخند هوشمندانه ای زد و گفت :
اولین دختری هستی که می بینم از خرید کردن خوشت نمیاد
نگفتم خرید کردن دوست ندارم ! اتفاقا وقتی عصبی ام خرید کردن بهم آرامش میده … خصوصا تو فرهنگی که حق انتخاب کمتر به زنها داده میشه . وقتی خرید میکنم و یه چیزی رو انتخاب می کنم که مجبور نیستم توش نظر کسی رو در نظر بگیرم حالم رو بهتر می کنه ..
البته همچنان تو بعضی چیزها مجبوری
شاید ! شایدم نه … اما به هر حال دوست دارم بیشتر از یک ساعت خریدم طول نکشه بعدش کلافه میشم
خوب همه اش چند ساعت دیگه مونده … اونوقت راحت میشی
باران دست در جیب مانتوی کتان ماشی رنگش کرد و گفت :
دلم برای اینجا تنگ میشه ….
بازم میشه اومد … هر وقت دلت از شلوغی تهران گرفت بگو ، ترتیب دادن یه سفر دو روزه کار سختی نیست
هنگامه با دستانی پر از ساکهای رنگارنگ خرید از فروشگاه خارج شد . باران با لحنی پر از خواهش گفت :
خواهش میکنم هنگامه ، دیگه بسه .. من واقعا داره حالم از هرچی پاساژ و فروشگاست بهم میخوره
از بس بی ذوقی
برسام دست دراز کرد و گفت :
این ساکهای خرید رو بده به من ببرم بگذارم تو ماشین بعدش میخوام به باران جایزه بدم
جایزه ؟ منظورت چیه ؟
به خاطر اینکه همراه صبوری بود!
هنگامه با تعجب پرسید :
تو کدوم ماشین بگذاری؟
برسام همانطور که ساکها را از دست او می گرفت گفت :
کرایه اش کردم
برسام بعد از گذاشتن ساکهای خرید در ماشین به سرعت به نزد آن ها که روی نیمکتهای مدور وسط پاساژ نشسته بودند برگشت . هنگامه با دیدن او از جا بلند شد و پرسید :
صدرا کجاست ؟
نمیدونم فقط قراره شب همه یه جا جمع بشیم
کجا ؟
گفت خبرش رو بعد میده بهم که کجا !
پس پونه و طاها رو کی خبر میکنه ؟
باران با نگرانی این را پرسید .
خوب دختر باهوش به اونها هم حتما صدرا خبر میده یا اینکه ما میریم دنبالشون
برسام بعد از گفتن این حرف به باران اشاره کرد تا از جای برخیزد .
پاشو بریم به یه فروشگاهی که میدونم توش خسته نمیشی..
باران با کلافگی گفت :
وای نه باز فروشگاه !
و به زور از جا بلند شد و به دنبالش به راه افتاد . در انتهای یکی از راهروهای پیچ در پیچ پاساژ ناگهان فروشگاه بزرگی به چشمش خورد که پر از رنگ و نور بود . درست مثل جشنواره شکلات
باران بی اختیار نفس عمیقی کشید . برسام پیروزمندانه لبخند زد و گفت :
دیدی گفتم … مطمئن بودم از دیدنش خوشحال میشی
در این مدت فروشگاه های مخصوص فروش شکلات متعددی دیده بودند اما این یکی به راستی با همه متفاوت به نظر می رسید . بزرگی فروشگاه و دکوراسیون زیبا و سرگیجه آورش با حوضچه های کوچک شکلات مذاب به نظر باران بسیار چشم نواز بود . وقتی برسام به آنها اعلام کرد که نزدیک یک ساعت است که در میان اجناس خوش ظاهر و خوش طعم آنجا در حال چرخیدنند سبد فلزی در دست باران ،مملو از بست های کوچک و بزرگ شکلات ؛ نسکافه ، اسمارتیز و کلی چیز دیگر بود . چشمان باران به روشنی می درخشیدند . از آنجا که خارج شدند رو به برسام کرد و گفت :
مرسی ! واقعا دیدن این همه شکلات بهم انرژی داد حالا چه برسه به خوردنشون
برسام نگاه متفکری به او انداخت و گفت :
اره بهت میاد بتونی کل فروشگاه رو یه جا بخوری … البته اگر بعدش زنده بمونی و تجزیه نشی ..
هنگامه پلاستیک خریدش را دست به دست کرد و گفت :
فقط تو مونده بود به این کارآموز شکموی من گیر بدی ! اصلا به شما چه ، وکیل سرپرستش اینطوری دوست داره ..
باران خندید و از او پرسید :
اون بسته های طلایی چی بود خریدی تا خواستم بیام اون سمت دیدم سبدم دیگه جا نداره
چیزی رو از دست ندادی پودر کاکائو و قهوه بود با چند بسته اسپرسو و نسکافه
اوه چقدر هم خریدی
سوغاتیه
باران از حرکت باز ماند با لبخندسرشار از شیطنت پرسید :
سوغاتی واسه کی اونوقت ؟
واسه کسی که اینهمه شکلات و قهوه به کارش بیاد
یعنی یه کافی چی مهربون ..
حالا شاید کمی هم عجیب
برسام صورتش را جلو آورد و بین سر آن سرک کشید و گفت :
احیانا منظورتون شاغلام نیست ؟
باران و هنگامه هر دو خندیدند
ا تفاقا لقب خوبیه ! بهش حسابی میاد باید براش یه دستمال یزدی و یه سماور طلایی بخرم
باران در حالی که سرش را به نشانه تایید تکان میداد گفت :
یه جلیقه مخمل مشکی ام من براش میگیرم ..
صدای برسام که با تلفن صحبت میکرد آن دو را کنجکاو و ساکت نمود .
باشه صدرا ما تا یه ساعت دیگه اونجاییم .. فقط دنبال شکوفه خانم هم بریم ؟
– ….
به هر حال اگر تصمیمشون عوض شد به ما خبر بده ما نزدیک هتلیم طاها و پونه چی
– …
باشه پس تا بعد ….
هنگامه پرسید :
معلوم شد که کجا باید بریم
آره زود بریم سمت ماشین که بریم هتل و خریدها رو بگذاریم اونجا لباس هم عوض کنیم و بریم پیششون
باران بی تفاوت گفت :
چرا حالا با عجله کو تا شب ..
قراره تا قبل از غروب آفتاب اونجا باشیم ..
خوب خریدها رو بگذاریم تو ماشین بمونه دیگه هتل نریم … لباس هم که نیاز نیست عوض کنیم
اولا که شکلاتها خراب میشن … بعد هم شب آخره می خواهیم دور هم بشینیم یه کم عکس و فیلم بگیریم بهتره کمی شبیه آدم حسابی باشیم ..
هنگامه به سمت در خروجی رفت و گفت :
منکه همیشه در هر حالتی خوش تیپم
باران با نگاه به ظاهر آراسته او سرش را تکان داد و گفت :
درسته اگر یه وکیل سرپرست خوش تیپ و خوشگل تو دنیا باشه فقط تویی
برسام چون پسر بچه ای بهانه گیر گفت :
منم که هویجم احتمالا !
تو که هنوز وکیل سرپرست نشدی … وقتی شدی اونوقت به خودت بگیر
لعنت به من اگر امسال دوتا کارآموز نگیرم .. فقط قبلش باید رو جنبه پاچه خواریشون کارکنم … اواسه وجه اجتماعی ام خوبه
هر دو به لحن متفکر و جدی برسام خندیدند .
باران نگاهی به خودش انداخت به نظر همه چیز مرتب می آمد .. مانتوی روشنی به رنگ آبی آسمانی خیلی کمرنگ پوشیده بود که کاملا با شلوار گشاد و شال نخی آبی کاربنی اش هماهنگ بود . مثل همیشه آرایش چندانی نداشت . ژاکت نازک سفید رنگی را محض احتیاط برداشت و از اتاق خارج شد . هنگامه با چهره ای درهم به او پیوست
چی شده چرا ناراحتی ؟
چه ناز شدی ! هیچی هرچی به شکوفه جون میگم باهامون بیا میگه سرم درد میکنه
خوب اگر دردش جدیه ببریمش درمونگاه
نه میگه قرص خورده و میخواد بخوابه .. اصلا بهش خوش نگذشت
باران در سکوت به در بسته اتاق شکوفه و هنگامه نگاه کرد . نمی دانست چرا حس خوبی به این رفتاری که در طی دو روز گذشته شکوفه در پیش گرفته بود نداشت. آمدن برسام مجال بیشتر فکر کردن را از آنها گرفت . وقتی سوار ماشین شدند هنگامه پرسید :
هنوزم نمیخوای بگی کجا میریم ؟
وقتی رسیدیم می فهمی
باران سرش را به شیشه چسباند دلش می خواست این روز آخر تا جایی که می تواند از آرامش این جزیره در قلبش مدفون کند و با خود ببرد . بیشتر از بیست دقیقه در راه بودند . تا اینکه از دور ساحل و به دنبال آن کشتی به گل نشسته ای نمایان شد . باران بی درنگ صاف در سرجایش نشست و آهی از سر خوشحالی کشید
وای کشتی یونانی ..
در تمام این چند روز دلش می خواست به اینجا بیایید اما به یاد آوردن خاطره اینکه قرار بود فرهاد او را با خود بیاورد آنقدر برایش ناراحت کننده بودکه خواسته اش را به زبان نیاورد..
وقتی از ماشین پیاده شدند متوجه گردیدند که طاها و پونه قبل از آنها رسیده اند . پونه که با چند ساعت دور ماندن از باران احساس دلتنگی می کرد به سمت او دوید و دستش را دور گردنش حلقه کرد .
دلم برات تنگ شده بود
باران با مهربانی گونه او را بوسید و گفت :
بهت خوش گذشت ؟
آره خیلی . با دوستای طاها رفتیم کشتی آکواریوم .. یه همچین چیزی بود اسمش … خیلی قشنگ بود از کفش میشد زیر آب رو دید ….
خوشحالم که بهت خوش گذشته خواهر کوچولو ..
هنگامه رو به آنها کردو گفت :
بیایید بریم نزدیک ساحل
باران در عین اینکه قلبش مشتاق نزدیکتر شدن به منظره زیبا و غمگین کشتی یونانی بود بی اختیار از خود پرسید :
پس صدرا کجاست ….
ماسه های گرم زیر فشار قدمهایش عقب می رفتند . آسمان رو به سرخی می رفت و تللو آن روی آبهای نیگلون خلیج فارس در پشت سر کشتی یونانی که گرچه فرسوده اما با غرور هنوز سرش را بالا نگهداشته بود می درخشید … با خود فکر می کرد این کشتی چند ساله که منتظر مسافرهاش اینجا مونده چقدر وفاداره و اونها چقدر بی وفا که نیومدن کمکش کنند تا دوباره دل به دریا بزنه ….
ساحل بسیار خلوت به نظر می آمد بیشتر مسافران ترجیح داده بودند در آخرین روز جشنواره از تخفیفهای ویژه و جشنهای کوچکی که در گوشه گوشه جزیره برپا شده بود استفاده کنند .
هنگامه او را صدا زد :
باران بیا کنار ما بشین از اینجا غروب آفتاب رو تماشا کنیم
باران اما می خواست تنها باشد … تماشای غروب وقتی دلت به وسعت همه دنیا گرفته باشد آرامش بخش و تسکین دهنده است و حالا این منظره بی بدیل اندوه های نهفته درون باران را از پستوهای نهانی قلبش بیرون کشیده بود . نگاهی به هنگامه و بقیه انداخت که نیم دایره وار نشسته بودند . قدمی برداشت تا فاصله اش را از آنها بیشتر کند چشمش را روی هم گذاشت تا این سوال را که صدرا کجاست را از ذهنش دور کند. می خواست در آن لحظه به چیزی جز غروب خورشید در آن سوی کشتی به گل نشسته نیاندیشد .
نمی دانست چقدر آنجا ایستاده است . اما آنقدر بود که خورشید هم رنگ خون گرفت و خود را تا پشت کشتی پایین کشید . چشمان باران نمناک شد اما دلش نمیخواست بگرید … نمی خواست حتی اشک جلوی دیدن این منظره زیبا را بگیرد . صدای آهسته ای از فاصله خیلی نزدیک به گوشش رسید … خیلی نزدیک …. انگار جایی نزدیک قلبش .
دوستش داری غروب و کشتی و دریا رو ؟
با شنیدن صدای صدرا اندک نگرانی اش از بابت نبودن او پرکشید و رفت . همه وجودش محو غروب شد و به آرامی پاسخ داد :
من خیلی غروب خورشید رو دوست دارم و حالا هم عاشق این غروب و این کشتی و این دریا شدم
ولی من اینجا تنها چیزی که می تونم عاشقش باشم تویی
وقت گفتن این جمله انقدر صورت صدرا را نزدیک حس می کرد که گرمای نفسش انگار شرجی هوا را با خود برد انگار او را در خلاء رها کرد . انگار خورشید و دریا و کشتی همه با هم او را در آغوش مهری رها کردند که از تک تک این کلمات بر می خواست. همه جرات و توانش را جمع کرد و به طرف صدرا برگشت …. صدرا با لبخندی که تا به حال هرگز روی لبانش ندیده بود سرش را عقب کشید و صاف ایستاد و تازه باران کیک کوچکی را در دستش دید که درخشش شمع های روشن روی آن نگاه لبریز ازاشک باران را مثل آسمان ستاره باران کرده بود .
نگاهش از روی کیک و شمع ها به چشمان صدرا کشیده شد چیز غیر قابل وصفی در نگاهش بود که قلب باران را لرزاند انگار همه یخهای که به زور دور قلب بی نوایش کشیده بود در یک لحظه ذوب شدند و فروریختند … جایی نزدیک پاهای صدرا فرو ریختند .
صدای ملایم گیتار وترانه تولدت مبارک که بلند شد نگاهش را به طرف بقیه جمع انداخت طاها گیتار در دست می نواخت و همه در حالی که می خندیدند همراه صدای موسیقی ترانه تولدت مبارک را می خواندند… هیچ کلامی نمی توانست حس باران را در آن لحظه توصیف کند در آن لحظه که زمزمه صدرا را کنار گوشش شنیده بود وقایع بعد از آن دربرابر آن اعتراف عاشقانه هیچ و بی ارزش به نظر می آمد .
جراتش را نداشت تا بار دگر به چشمان صدرا نگاه کند . طاها دستش را بالا آورد و گفت :
یه ترانه درخواستی سفارش داده شده که تا من شروعش میکنم باران خانم شمع ها رو فوت می کنه

صدرا کیک را تا مقابل صورت باران بالا آورد . سیم های گیتار نم نم به صدا در آمدند … باران بی آنکه بتواند جلوی عکس العمل غیر ارادی اش را بگیرد به آرامی شمع ها را خاموش کرد . صدای دست زدن همه پشت صدای طاها گم شدخورشید هم خود را با خیال راحت تر از شب های دیگر در آغوش دریا رها کرد

از کدوم خاطره برگشتی به من
که دوباره از تو رویایی شدم
همه دنیا نمی دیدن منو
من کنار تو تماشایی شدم
از کدوم پنجره می تابی به شب
که شبونه با تو خلوت میکنم
من خدا رو هر شب این ثانیه ها
به تماشای تو دعوت میکنم ….
تو هوایی که برای یک نفس
خودمو از تو جدا نمی کنم
تو برای من خود غرورمی
من غرورمو رها نمی کنم
تا به اعجاز تو تکیه می کنم
شکل آغوش تو میگیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان
به رسالت تو تن میده منم ….

ساعت از سه گذشته بود ولی خواب از چشمان او می گریخت . از روی تخت بلند شد و کنارپنجره نشست دقایقی و ساعاتی که پشت سر گذاشته بود انقدر رویایی و باور نکردنی بود که هنوز تحت تاثیر اثر شگرف جادوی آن در خلاءی ناگزیر دست و پا می زد . هوای جزیره غبارآلود و و گرفته بود تللو سرخ رنگ چراغهای بلوار از پشت ذرات ریز گرد و غبار چشم را نوازش می داد به طرف میز کوچک کنار دیوار نگریست هدایایی که گرفته بود هنوز روی آن خودنمایی می کردند هیچ کدام را نگشوده بود . در تمام لحظات جشن کوچک پر از مهرشان به طرز عجیبی ساکت اما برافروخته ساکت ماند . حتی وقتی برسام با صدای نچندان قشنگی که داشت برایش ترانه تولدت مبارک محمد نوری را خواند و همه به ژست های اپرایی اش می خندیدند او نتوانست لبخندی به لب بیاورد . از جا بلند شد و به طرف میز رفت دستش را به طرف بسته بزرگ طلایی رنگی که می دانست هدیه هنگامه است دراز کرد اما خودش از همان ابتدا می دانست که آنچه در نهایت برمی دارد بسته آبی رنگ روبان پیچ صدراست . لبخند پرشرمی زد و بسته صدرا را از روی میز برداشت . خودش هم به درستی نمی دانست که از چه و از که خجالت می کشد . به کنار پنجره برگشت زیر نور کمرنگی که به داخل اتاق می تابید روی صندلی کوچک کنار پنجره نشست و به آرامی روبان سپید رنگ روی بسته را کشید و با آرامشی بیشتر روکش ظریف و زیبای روی هدیه را که به رنگ آبی آب های خلیج بود باز کرد . نفس عمیقی کشید چند بسته دیگر به طور منظم روی هم چیده شده بودند . به ترتیبی که صدرا هدیه ها را مرتب کرده بود آنها را در دست گرفت اولین بسته کوچک دی وی دی های تمام دکلمه های خسروشکیبایی و پرویز پرستویی بود . بی اختیار لبخند زد یاد روزهایی افتاد که در ماشین صدرا دکلمه ها می شنید و در جادوی گنگ فضا رها می شد . جعبه دوم مجموعه کامل اشعار سید علی صالحی بود . لبخندش پر رنگ تر شد و صفحه اول کتاب را گشود خط صدرا زیبا و و کشیده جلوی چشمانش درخشید
به خدا من علاقه دارم به شما
من از قبول همین علاقه ، به آواز آینه رسیده ام .
حالا اندکی آرامتر، اندکی نزدیکتر
حتی اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا
ترانه خواهم خواند .
دیگر از دوری ِ دریا نمی ترسم .
دیگر به هیچ وجه ِ گریه از این همه همخانه ، نخواهم شد
وقت ملایم روشن ، وقت ملایم نزدیک ،
وقت ملایم بوسه ، باران ، باران ِ بوسه و بعد
که وقت ملایم بادها از یادمان نمی رود

هیچ توضیح اضافی زیر این چند خط شعر صالحی ننوشته بود اما باران حرارت دویده به روی گونه هایش را به خوبی حس می کرد …. بسته آخر کیف چرمی سیاهرنگی بود که در فروشگاه کیف های چرم و اداری نشانش داده بود . آن را در دست گرفت سنگینی غیر معمولش را حس کرد کیف را که گشود دفتر زیبایی با جلد سپید و طرحهای نقره کوب شده نظرش را جلب کرد . قفل ظریف و زیبایی روی آن به چشم می خورد که باز بود . قلم ظریف سپید رنگی با حاشیه های نقره ای رنگ لای یکی از صفحات دفتر خودنمایی می کرد . صفحه را که گشود دید درست اولین صفحه دفتر باز چند خطی و شعری به دست خط صدرا به چشم می خورد .
دختر ناز ِ دی ماه ، حوای سیب و گندم
شیطنت ِ گل سرخ ، از بغض تا تبسم
همشونه با پرستو ، به این قفس پریدی
غزل غزل ترانه به قصه پر کشیدی
پری ِ ناز برفی عروسک ِ زمستون
سکوت باغ و باغچه ، آواز باد و بارون
بی تو سکوت محضم ، نه واژه ای نه حرفی
دختر خوشگل ِ دی ، عروس فصل برفی
وقتی که تو می خندی ، آب می شه بغض برفا
با تو طلایی می شه ، رنگ تموم حرفا
می خونی با سکوتت ، وقتی که حرفی داری
عروسک قشنگم تن پوش برفی داری
غرور آبی تو ، همرنگ آسمونه
نه سادهای ، نه مغرور ، زلالی عاشقونه
برف و تگرگ و بارون ، سمفونی ِ زمستون
می خواد باهات برقصه تنهایی ِ خیابون
شایا تجلی
شاید اصلی ترین هدیه من به تو همین دفتر خاطرات باشه ! چون میخوام توش خاطرات با هم بودنمون رو بنویسی … خاطراتی که مطئنم به سپیدی این دفتر و درخشش نگاه تو خواهد بود . ازم نخواه که قفل دفتر رو بهت بدم چون این خاطرات باعث شادی و خوشحالی تو می شوند و نیازی نداری که از کسی مخفی اشون کنی
بهم اجازه بده کنارت باشم و تمام روزهای زندگی ات رو پر از خاطرات زیبا کنم .
اجازه بده کنارت باشم و انسانیت رو یاد بگیرم
کنارت باشم و زندگی رو مشق کنم ..
وقتی به دنیا اومدی خدا قلبی پر از مهر و عاطفه بهت هدیه داد و من میخوام اون مرد خوشبختی باشم که کنار تو از این گنجینه محافظت کنم و در پرتو درخشش و گرماش زندگی کنم ..
باران دفتر را بست و نتوانست بیش از این اشکهایش را مهار کند . نمی دانست چقدر گریسته است . با سری سنگین و دلی گرفته از جا بلند شد و کنار پنجره ایستاد انگشتانش را روی شیشه کشید و زیر لب زمزمه کرد :
نه ! این نمی تونه واقعیت داشته باشه … این یه رویاست
پوزخندی تلخ زد و ادامه داد :
یعنی انقدر برای من رویاییه که ترجیح میدم واقعیت نداشته باشه … خیلی دیره .. اگر اون میخواد تو رویا زندگی کنه من سقف آرزوهام رو می شناسمنباید بگذارم که بیشتر از این تو رویا غرق بشه ..
بی اختیار شنلش را دور شانه هایش پیچید و از هتل خارج شد . دوباره روی نیمکت همان شب نشست … سیگاری روشن کرد و در سکوت به خاکستر آن که با هر پک بلند تر و لرزان تر میشد خیره شد … صدای آزرده و گرفته ای خلوتش را برهم زد :
هر بار که این لعنتی رو توی دستات می بینم انگار سیلی می خورم .. هر بار….
باران به طرف صدرا برگشت که کاپشن شلوار گرم کن سپید رنگی پوشیده بود و با ناراحتی نگاهش می کرد . صدای ضربان قلبش آنقدر بلند بود که حس می کرد صدرا نیز آن را می شنود . بی توجه به آنچه صدرا گفته بود پک عمیق دیگری به سیگار زد تا شاید بتواند این طپش بی وقفه را آرامتر کند . اما غلظت دود سیگار به حدی بود که گلویش را سوزاند و او را به سرفه انداخت . صدرا عصبی گامی به طرف جلو برداشت و سیگار را از میان انگشتانش بیرون کشید و به نقطه دورتری پرت کرد . سرفه اش که آرام گرفت با اخم نگاهی به او انداخت و گفت :
فکر نمیکنم شما مسئول مبارزه با دخانیات باشی..
اولا\” شما \”نه و \”تو \” دوما من هر بار که این لعنتی رو دستت ببینم ازت میگیرم .. هر جا که باشه و تو هر موقعیتی که باشه . . .
من بهت اجازه نمیدم
من نیازی به اجازه ندارم .. فکر میکنی می تونم وایستم و نگاه کنم که ذره ذره خودت رو نابود می کنی
باران خواست باز اعتراض کند که صدرا جلوی پاهایش روی زمین نشست و گفت :
فکر نمیکنم این وقت شب نه تو نه من انرژی بحث کردن رو داشته باشیم …. بهتره بگذاری بقیه اش رو برای تهران
باران شانه بالا انداخت و هیچ نگفت ..
صدرا پس از سکوتی طولانی در حالی که همه تلاشش را می کرد تا کلمات را درست ادا کند گفت :
میخوام وقتی بیام تهران با سهند حرف بزنم !
باران متعجب پرسید :
درباره چه موضوعی
صدرا به آرامی دست راز کرد و دستان در هم گرده شده باران را که روی زانوانش بود گرفت :
درباره اینکه من و تو شاید از این به بعد لازم باشه تا بیشتر با هم باشیم
باران برای لحظه ای حس کرد تحمل این جو از توانش خارج است . به سرعت دستش را از دست او بیرون کشید و صاف نشست .
چطوره که هر وقت من میام بیرون تو هم اینجایی
صدرا خنده کوتاهی کرد و دستش را میان موهایش فرو برد باران با خود گفت نکن بیشتر از این من رو گیج نکن ..
روش خوبی بود برای فرار کردن … دفعه قبل کاملا اتفاقی بود اما این بار منتظر بودم که بیایی
چطور؟ غیب بین هم شدی ؟
نه اما می دونستم که میاییی
از کجا می دونستی ..
صدرا از جا بلند شد و کنارش روی نیمکت نشست و در حالی که مستقیم نگاهش می کرد گفت :
وقتی من با اون اعتراف خواب از چشمام پریده ، مطمئن بودم که تو هم بیداری ….
اعتراف ؟ من ترجیح میدم اسمش رو بگذارم بیان اشتباه
منظورت چیه ؟
باران از جا بلند شد و در حالی که تمام سعی اش را می کرد تا به صدرا نگاه نکند تا صدرا نفهمد که همه وجودش از هیجان می لرزد که دل در سینه اش بالا و پایین می پرد گفت :
اون یه اشتباه دوستانه بود . من حرفت رو می گذارم به حساب ابراز محبت یه دوست که اشتباها به نوع دیگه ای بیان شده …. در غیر این صورت نمی تونم حتی به عنوان دوست و همکار کنارت بمونم … من مطمئنم که تو اشتباه می کنی و ازم توقع نداشته باش کمکت کنم در این بزرگترین اشتباه زندگی ات کمکت کنم در ضمن من انقدر بزرگ شدم که برای مدیریت روابطم احتیاج به اجازه و نظر سهند یا کس دیگه ای نداشته باشم … اما در کل از سورپرایز امشبت ممنون به یاد موندنی ترین تولد عمرم بود
باران پس از گفتن این حرفها به طرف هتل به راه افتاد . صدرا بی آنکه از روی نیمکت بلند شود در حالی که در صدایش لبخند رنجش هر دو موج می زد گفت :
خانوم برزگ ! اون یه اشتباه نبود … بلکه همه سالهای قبل اشتباه بود …. نابینایی و غفلت من تو اون سالها اشتباه بودو اگر فکر می کنی با این ژستی که گرفتی می تونی منو وادار کنی دوباره همون آدم سابق بشم در اشتباهی …. من دیگر از دستت نمیدم .. سعی کن با این قضیه کنار بیایی ….
باران بدون توقف در حالی که هر کلام صدرا لرزش گامهایش را بیشتر می کرد به راهش ادامه داد و زیر لب زمزمه کرد
عادت نمی کنم … سعی نمیکنم … نمیخوام کنارم داشته باشمت … راه ما از هم جداست صدرا مثل دوتا خط موازی ..

صدرا چکش در دست در آستانه اتاق ظاهر شد .
خوب کجا میخوای بزنی تقدیرنامه ات رو ؟
باران سرش را از روی کتاب قانون مدنی بلند کرد و با تعجب به او که استین های پیراهن مشکی اش را تا آرنج بالا داده بود و لبخند زنان به او نگاه می کرد نگریست .
می برم خونه می زنم
صدرا وارد اتاق شد و گفت :
خونه چرا ؟ اینجا محل کارتِ باید همینجا بزنیش به دیوار که موکلهات ببیند
باران به آرامی کتاب را ورق زد و گفت :
اینجا محل کار من نیست دفتر موقت وکیل سرپرستمه ! هر وقت رفتم دفتر خودم می زنمش به دیوار اونجا
اینجا اولین و آخرین دفتر کار شماست خانم اشراقی بنابراین با من بحث نکن بیا جای تابلو رو مشخص کنیم
هنگامه با لیوانی چای وارد اتاق شد و گفت :
باران تو قبول کن بعد سندش رو بزن به نام من چه کاریه با هم تعارف می کنید …. در ضمن اینجا دفتر موقت من نیست گفته باشما …. قرارداد دو ساله بستم
باران چپ چپ نگاهی به هنگامه انداخت و گفت :
یعنی نمیخوای مستقل بشی؟
از این مستقل تر ؟ اینجا کسی که اضافه است خود صدراست
منکه بعد از عید میرم دنبال دفتر واسه خودم
هنگامه خندیدو گفت :
مطمئنی تو اختبار قبول می شی که انقدر با قطعیت حرف می زنی
با به یاد آوردن امتحان اختبار بی اختیار رنگ از روی باران پرید . صدرا لبخند دلگرم کننده ای به رویش زد و گفت :
نگران نباش داره بدجنسی می کنه ! اصلا سخت نیست آزمونش
برای من که شش ساله لای کتابهام رو باز نکردم مثل کابوس می مونه
هنگامه باصدای آهسته گفت :
کابوس هم براش کمه مخصوصا اون قمست امتحان شفاهی با اعضای هییت مدیره کانون وکلا
باران عصبی کتاب را بست و گفت :
من میدونم قبول نمیشم …. گند میزنم به همه چی !
صدرا همانطور که روی دیوار مشغول تنظیم جای دقیق میخ بود گفت :
نمیدونم از کجا انقدر مطمئنی که قبول نمی شی … اما من برعکس تو فکر میکنم حتی می تونی نفر اول این امتحانات باشی
باران ناباورانه پوزخندی زد و سرش را روی میز گذاشت . صدای کوبیده شدن چکش روی میخ را می شنید اما حوصله اعتراض کردن نداشت شاید به نوعی از این توجه و اصرار صدرا لذت می برد .
خوب اینم از جای تقدیر نامه
باران سرش را بلند کرد وصدرا را دید که روبروی تابلو ایستاده و با لذت به آن نگاه می کند . از جا برخواست و به طرف تابلو رفت
اما من هنوزم فکر میکنم بهتره ببرمش خونه !
دیدن اسمت ،اینجا ، چه حس خوبی داره ! وقتی من خودم همچین حس خوبی دارم مطمئنم تو صد برابر بیشتر خوشحالی چرا میخوای خوشحالیت رو قایم کنی .. بگذار همه بدونند که تو اولین ماه های کار آموزیت گل کاشتی ….
اگر بتونم از این سد ..
صدرا نگاه از روی نوشته های نستعلیق روی قاب برداشت و به باران خیره شد :
نگرانیت اصلا موردی نداره من مطمئنم که موفق می شی …. اما هر جا اشکال داری بهم بگو من کمکت کنم هنگامه هم که هست
می دونم می تونم ازشماها کمک بگیرم حتی برسام هم گفته حاضره عصرها چند ساعت بیشتر بمونیم تا باهام درس کار کنه
ابروهای صدرا با اخم ظریفی بالا رفت کمی چشمهایش را تنگ کرد و بعد مثل همیشه که کلافه میشد دستش را به میان موهایش کشید و گفت :
خوب اصلا بیا همین الان یه برنامه ریزی دقیق انجام بدیم و مشخص کنم که هر روز چه درسهایی رو با هم مرور کنیم و اشکالاتت رو برطرف کنیم … فکر میکنم اگر روزی دو ساعت بیشتر بمونی کافی باشه با توجه به اینکه امتحان حدود یک ماه دیگه است
باران به طرف صدرا برگشت و از دیدن تارهای آشفته شده موهایش قلبش لرزید نفس عمیقی کشید و با تعجب در حالی که به سختی لرزش صدایش را مخفی می کرد گفت :
منکه نگفتم همین الان میخوام رفع اشکال کنم اگر اشکالی داشتم از یکیتون می پرسم .
صدرا به طرف میز رفت و کتاب قانون مدنی را برداشت :
نه بهتره تمام این یک ماه رو با برنامه ریزی پیش بری ..وگرنه وقت از دست میره در ضمن فکر میکنم فقط من بتونم کمکت کنم ! هنگامه که درگیر پرونده هاشه
باران بی اختیار خنده اش گرفت چه راحت کلا برسام را فاکتور گرفته بود . هنگامه با شیطنت گفت :
یعنی من الان یه وکیل ساعی و پر تلاشم و تو یه آدم الاف و بیکار که میخوای رو به تدریس خصوصی بیاری واسه گذران عمر
صدرا شانه بالا انداخت و گفت :
یه چیزی تو همین ردیف … خوب باران بیا اینجا بشین ببینم کلا چند تا ماده قانونی باید بخونی تا بتونیم براش برنامه ریزی کنیم ..
باران نتوانست با لحن قاطع او مخالفت کند خصوصا اینکه به شدت به کمکش نیاز داشت . کنارش نشست، دستش را زیر چانه اش زد و او را نگریست که مشغول ورق زدن کتاب و نوشتن نکاتی روی یک برگه آچار بود . ناخودآگاه با دیدن صدرا که جدی و مصمم کتاب را زیر و رو می کرد و یادداشت برمی داشت به یاد سالها پیش افتاد … چقدر حالتش شبیه همان روزها شده بود فقط در آن روزها انقدر نزدیک صدرا نبود انقدر نزدیک که بوی عطرش آرامش را از وجودش برباید و لرزش تارهای مویش قلبش را تکان بدهد …. در آن روزها نمی توانست انقدر نزدیک طرح صورتش را ترسیم کند و صدرا اینطور که حالا داشت نگاهش میکرد و لبخند میزد در نگاهش دریایی از محبتی خالص دیده نمیشد و در نفس عمیقی که می کشید بی تابی و حسرت ….
به اینجای تفکراتش که رسید متوجه شد که به راستی صدرا به او خیره شده و لبخند می زند تمام صورتش از هجوم ناگهانی گرما گلگون شد سرش را به سرعت پایین انداخت صدرا با صدایی نوازشگر گفت :
فکر کنم هرچی گفتم رو متوجه نشدی … اشکال نداره از اول میگم … ببین فکر میکنم باید اول از مبحث بیع شروع کنی چون اهمیتش از همه قسمتها بیشتره از الان تا ساعت چهار این چندتا ماده رو که علامت گذاشتم بخون تا بعد بتونیم برسیشون کنیم و ایرادت رو برطرف کنم .. اونایی که علامت نزدم رو اصلا نخون چون به هیچ عنوان مهم نیستند و امکان نداره ازشون سوال طرح بشه
باران بی آنکه سرش را بالا بیاورد آن را به نشانه موافقت تکان داد . صدرا کتاب کوچک قانون را به طرف دستش سراند و از جا بلند شد . راضی از نتیجه ای که از نگاه خیره باران گرفته بود بدون آنکه چیز دیگری بگوید از اتاق خارج شد ….
با بیرون رفتنش باران سرش را روی میز گذاشت و چند بار آرام روی میز کوبید
گندت بزنند دختره منگل انگار آدم ندیدی ذل زدی بهش که چی بشه که بهت لبخند بزنند تا کیلو کیلو قند تو دلت آب کنند .. ..
******

وقتی هنگامه از جا بلند شد تا برود باران تازه خواندن ماده قانون ها را تمام کرده بود .
من دارم میرم باران خیلی خسته ام صبح هم باید برم دنبال کارهای پرونده تهمینه تو هم میایی دیگه ؟
الان یا صبح
الان که باید بمونی با صدرا درس کار کنی صبح رو میگم
اره حتما میام
پس ساعت هشت جلوی کیفری استان می بینمت
باشه
هنگامه دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد و از اتاق خارج شد . هنوز مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که صدرا دوباره در آستانه در اتاق دیده شد .
خوب خوندی ماده ها رو
بله
پس آماده ای که درباره اشون بحث کنیم
راستش فکر نمیکنم ایرادی در این زمینه داشته باشم شاید برای ماده های بعدی ..
صدرا سرش را خیلی جدی تکان داد و گفت :
مطمئنی ؟ بهتره قبل از اینکه مطمئن نشدیم نری سراغ ماده های بعدی
و سپس کنارش نشست و برگه ای از جلوی دستش برداشت و شروع به طرح کردن یک مسئله حقوقی کرد .
باران با نگاه کردن به صورت مسئله به سرعت مشغول نوشتن شد اما هرچه جلو تر می رفت سرعت نوشتنش کمتر و کمتر می شد تا اینکه دیگر نتوانست چیزی بنویسد مستاصل و شرمنده به صدرا که به دقت به او خیره شده بود نگاه کرد . صدرا بی آنکه چیزی بپرسد از جا بلند شد و روی تخته وایت برد سفید روی دیوار شروع به نوشتن صورت مسئله و شکافتن مبحث مربوط به آن کرد .
وقت بلاخره همه مسئله را دقیق و روشن برای باران توضیح داد نگاهی به او کرد و گفت :
الان کاملا متوجه شدی ..
باران خوشحال و با اعتماد به نفس گفت :
بله
منم الان مطمئنم شدم که مشکل نداری نه به خاطر توضیحاتم بلکه به خاطر اعتقادی که تو صدات بود بنابراین هیچ وقت سعی نکن با یک کلمه اشکالی ندارم من رو از سرت باز کنی چون از تو صدات و نگاهت می فهمم ….
باران خجالت زده اما معترض خواست چیزی بگوید که در دفتر به صدا در آمد . ملاحت در را گشود و باران از همانجایی که بود از بین در کاملا باز اتاق توانست فرهاد را ببیند که پا به درون دفتر گذاشت . . .

حس کرد ناگهان رگهایش خالی از خون شدند . هفته گذشته بود که بعد از برگشتن از سفر تصمیم گرفت تا با گذاشتن رضایت روی پرونده باعث شود تا فرهاد در مجازاتش تخفیفی داده شود . هنگامه تنها کسی بود که کارش را تایید کرد . صدرا با اصرار می خواست حداقل شش ماه فرهاد را در زندان نگهدارند اما باران با نگاهی که انگار غباری از درد روی آن نشسته بود گفت :
من اگر میخوام بگذرم از این دوره زندگی ام باید بگذرم .. باید ببخشم تا بخشیده بشم … این گره کور داره خفه ام میکنه اگر باز نشه نمی دونم کارم به کجا میرسه.. من از حق خودم میگذرم می مونه خدا و عدالتش ….
و وقتی رضایت نامه محضری را روی پرونده گذاشت و از دادگاه بیرون آمد انگار بخشی از گذشته را برای همیشه در گذشته دفن کرد . حس کرد دستهایش خالی تر و رها تر است و خودش سبکبار حتی اگر بخواهد می تواند پرواز کند . حتی وقتی مادر فرهاد به بهانه تشکر اما با دنیایی طعنه به او تلفن کرد حرفهایش باعث آزارش نشد . وقتی فرید را با دسته گلی در دست و حلقه ای طلایی رنگ در انگشت در دفتر دید با آن نگاه همیشه مهربان که حالا رنگ پر رنگی از قدردانی داشت . هم احساس آرامش کرد و هم قلبش فشرده شد . فرید هیچ از پونه نپرسید تا آخرین لحظه که داشت از در بیرون می رفت بی آنکه به طرف باران برگردد همانطور که دستش روی دستگیره در بود پرسید :
حالش خوبه ؟
بغض گریبان باران را گرفت به سختی آن را پس زد :
خوب میشه !
مراقبش باش
هستم نگران نباش. تو هم مراقب خودت و دلت باش
و فرید سنگین تر از آنچه آمده بود از آنجا رفت ….
ظاهر فرهاد هیچ تغییری نکرده بود انگار این مدت زندانی بودن به مزاجش چندان بد نیامده بود .
از جا بلند شد و به طرف در رفت حرکت صدرا را در پشت سرش احساس کرد .
فرهاد در را پشت سرش بست
سلام
سلام تو اینجا چیکار میکنی ؟
اومدم ببینمت اشکالی داره ؟
باران نگاهی به ملاحت که نگاهشان می کرد انداخت و در اتاق کارشان را نشان داد . صدرا هنوز در آستانه در همان اتاق ایستاده بود و گویی خیال کنار رفتن نداشت .باران با نگاهش از او خواهش کرد فرهاد پوزخندی زد ، صدرا با تعلل از جلوی راه او کنار رفت . فرهاد با بی خیالی روی یکی از صندلی ها نشست . باران کلافه به پشت میز رفت اما ننشست .
می بینم که تغییر مکان دادی! هنوز یادت نرفته که دوران عده ات تموم نشده ؟
باران با تاسف سرش را تکان داد . فرهاد حتی ذره ای تغییر نکرده بود .
اگر اومدی اینجا به من توهین کنی یا چیزی رو یاد اوری کنی بهتره هرچه زودتر بری . من وقت اضافه ندارم که پای این حرفها بگذارم
بله بله می دونم خانم باران اشراقی ! حالا دیگه اسمتون تو مجلات حقوقی و صفحه سایت کانون هست
این مجلات و سایت خیلی تخصصی هستند ! نیازی نیست خودت رو با خوندنشون خسته کنی
هر چیزی که به تو مربوط بشه به من هم مربوط میشه
باران دستهاش را در کنارش مشت کرد . امروز باید برای همیشه این مشکل را حل می کرد .
ببین فرهاد یه زمانی من و تو با هم نسبت داشتیم اما الان تو برای من غریبه ای ، دلم نمیخواد یه غریبه رو تو دفتر کارم و زندگی ام ببینم … من اگر رضایت دادم که از زندان بیایی بیرون ! بخاطر این نبود که برگردی تو زندگی ام ، فقط میخواستم روحم رو درگیر عقده ای نکنم که زندگی رو برام سخت کنه … مطمئنم اگر ذره ای وجدان داشته باشی عذاب اون برات از هر زندانی سخت تره ..
فرهاد عصبی از جا بلند شد :
توکی هستی که به من میگی و جدان داشته باشم … تو که هنوز عده ات تموم نشده اومدی اینجا ور دل این وکیل سوسول داری تجدید خاطره میکنی …. اره من اشتباه کردم .. اما تو چی ؟
فرهاد خسته نشدی از این همه سعی برای تحقیر من ؟! برای محکوم کردن من ؟! تو اگر دادگاهی داری خودت رو محاکمه کن …. نیازی نیست نگران مسئولیت من باشی …. نمیخوام این حرفها رو بشنوم بهتره هرچه زودتر بری تا شرایط ناخوشایندی پیش نیومده
فرهاد با خشونت قدمی به طرف او برداشت :
پیش خودت چی فکر کردی ؟ فکر کردی اومدم اینجا که منتت رو بکشم که برگردی ؟ نه اشتباه فکر کردم . اومدم بهت بگم که مسبب تمام اینها خود تویی … مسبب از دست رفتن بچه ات هم خودتی … و من اشتباه کردم که با تو ازدواج کردم تو لیاقت دلسوزی و ترحم من رو نداشتی
صدرا گامی به طرف فرهاد برداشت . باران شروع به دست زدن کرد :
براووو آدم دلسوز و مهربان …ممنو ن که به حال من ترحم کردی ! متاسفم که انقدر دیر متوجه شدی که من لیاقت این عنایت تو رو نداشتم ! حالا که رسالت انسانی ات رو انجام دادی می تونی بری سراغ زندگی ات
فرهاد با خشم گفت :
فکر میکنی اجازه می دم بهت که من رو دست بندازی … که مسخره ام کنینه من اومدم اینجا که به تو بگم چه آدم بیچاره ای هستی که اومدی اینجا دوباره گدایی محبت کنی … شاید این بار حاضر باشی تا خیلی جاها جلو بری تا بتونی توجه اش رو جلب کنی … فقط یادت نره که هنوز تو عده منی ؟

قبل از اینکه باران حرفی که تا زبانش آمده بود را بگوید صدرا دیگر نتوانست خود را کنترل کند به طرف فرهاد رفت و او را که در یک قدمی باران ایستاده بود عقب کشید و گفت :
فکر میکردم وقتی رفتی خودت رو به زندان معرفی کردی ، شاید یه ذره وجدان نداشته ات بیدار شده ، فکر می کردم تو این مدت کوتاه فکر کردی به اینکه چرا زندگیت به اینجا رسید …. اما تو هنوز همون بی لیاقتی هستی که بودی
فرهاد به شدت شانه اش را از دست صدرا بیرون کشید و گفت :
یعنی تو نمی دونی که چرا زندگی ام به اینجا کشیده شد … حالا هم چرا حرص می خوری … اصلا به تو چه ربطی داره … نکنه این بار میخوای بازیافتش کنی ؟
صدرا با خشم تقریبا فریاد کشید :
به من ربط داره ! این رو تو اون کله پر از خباثتت فرو کن که به من ربط داره … چون الان باران زنیه که من عاشقشم … زنیه که تو وجود نگهداشتنش رو نداشتی … به من ربط داره چون دیگه نمی گذارم زندگی این فرشته رو با حرفهای کثیف و مغز کثیف ترت مسموم کنی …. پرونده ساختن برات برای من هیچ کاری نداره این بار کاری میکنم که تا ابد اون تو بمونی …. در ضمن اونکه باید بازیافت بشه تویی … تو یی که هیچ نقطه سفیدی تو ذهنت نیست ….
اوه اوه چه سخنرانی عاشقانه و زیبایی … ببینم باران چی کارکردی که اینطور داره برات گریبان چاک..
دست صدرا در هوا بلند شد اما قبل از اینکه روی صورت فرهاد فرو بیاید . باران دستش را گرفت و محکم نگهداشت
نه صدرا خواهش میکنم … دیگه نه
و بعد گامی به جلو برداشت و گفت :
ببین فرهاد همه حرفهات رو زدی و منم شنیدم … درباره من هرطور دوست داری فکر کن دیگه برام مهم نیست …. خوشحالم که تموم شد … که کابوس زندگی با تو که با اشتباه من شروع شد حالا دیگه تموم شد و من تاوان سادگی و اشتباهم رو خیلی بیشتر از اونچه باید دادم بنابراین الان ذره ای عذاب وجدان ندارم ، متاسفم که این مدت زندانی شدنت هم کمکی بهت نکرد .. اون عده مزخرفی که ازش حرف میزنی الان در اختیار منه یادت نرفته که این من بودم که ازت طلاق گرفتم پس حق رجوع هم با منه … پس تو هیچ حقی این وسط نداری … الان هم برو … بیشتر از این خودت و من رو درگیر تفکرات مسمومت نکن … برو و زندگی کن از این به بعد سعی کن زندگی کنی
فرهاد پوزخندی زد و خواست تا چیزی بگوید که در اتاق ضربه ای خورد و باز شد و رضا سرایدار وفادار ساختمان که با تلفن ملاحت به انجاامده بود وارد اتاق شد .
خوب بزن بهادرتون هم که اومد
باران لبخندی به روی رضا زد و گفت :
آقا رضا ایشون رو راهنمایی کنید میخوان برن
فرهاد به طرف در رفت و گفت :
این پایانش نبود مطمئن باش
باران با صدایی که سعی میکرد صلابتش را حفظ کند گفت :
این آخرشه … یادته که از لب مرز دیش و رسیور آوردی و تو تهران با همکاری دوست نظامی ات فروختی …. فاکتورهای همه اش پیش من ِ اگر باز اینجا یا هرجای دیگه ببینمت مطمئن باش مطمئن باش دیگه ساکت نمی مونم ….
چهره فرهاد پر از خشم و تعجب بود انگار دیگر این باران را که اینطور محکم دربرابرش می خروشید نمی شناسد .
در اتاق و به دنبال ان در دفتر که بسته شد .مشت گره کرده باران از دور مچ دست صدرا باز شد و خود را روی صندلی رها کرد .
صدرا منتظر بود تا باران بگرید .. اما باران لبخندی زد و گفت :
فکر کنم مچ دستت داغون شد . متاسفم
صدرا تازه به یاد دستش افتاد که جای انگشتهای باران روی آن خودنمایی می کرد
چه زوری داری! فکر کنم کلا مفصلش جا به جا شد ..
باران لبخند بی جانی زد . بغض راه نفسش را بست اما دیگر دوران اشک ریختن به پایان رسیده بود
صدرا چشم در نگاه باران دوخت و درد را از میان نی نی لرزان آن دید.. خم شد دست باران را گرفت و گفت :
خیلی خوب از پسش بر اومدی ! مطمئنم دیگه سراغت نمیاد … نگران نباش همه چیز تموم شد
نگران نیستم .. به همه اونچه گفتم اعتقاد داشتم …. دیگه دوران سرزنش کردن خودم تموم شده ….
بعد از گفتن این حرف به نرمی دستش را از دست صدرا بیرون کشید
من دیگه باید برم خونه کلی کار هم اونجا دارم که باید روی پرونده تهمینه انجام بدم
باشه من می رسونمت
نیازی نیست خودم میرم
ممکنه بیرون ایستاده باشه
خودت گفتی دیگه سراغم نمیاد … منم مطمئنم که نمیاد
صدرا لبخند مهربانی زد و گفت :
میدونم ! اما اینطوری خیالم راحتتره .. تو راه می تونیم ماده هایی که خوندیم رو دوره کنیم
باران با وجود همه استقامتش حس میکرد اندکی احساس ضعف عصبی می کند بنابراین بیشتر از این مخالفت نکرد