عکس شروین مجد و کیانا در رمان همسایه من

 

قسمت چهارم


همونجا روی صندلی آشپزخونه ولو شدم .. سرمو گذاشتم رو میز و اجازه دادم اشکام جاری شه.. موقع های ماهانم خیلی نازک نارنجی میشدم گریه یکم بهم تسکین میداد .. همین طور که اشکام میومد به این فکر کردم چرا ؟؟؟ چرا باید اجازه بدم هر جوور دوست داره باهام رفتار کنه!!!! چرا کوتاه میام خیلی جاها ..من که اینجوری نبودم .. یهو فکری به ذهنم رسید…. آروم اشکامو پاک کردم و یه لبخند موذی زدم .. احساس میکردم این یه هفته فرصت خوبیه تا حریف رو از میدون به در کنم!! اون کاملا داشت رو قاعده ی بازی پیش میرفت اون یه گربه بود که قشنگ داشت با طعمه بازی میکرد… پس نوبت من بود … با این فکر جون دوباره ای گرفتم ..برای برد از حریف اول باید خوبه خوب میشناختمش… . این هفته یه فرصت طلایی بود!! 
اونشب با هزاران نقشه ی تو ذهنم خوابیدم اولین قدم این بود فردا با روحیه برم شرکت تا فکر نکنه بهم ضربه ای زده!!! صبح ساعت شش سر حال از خواب پاشدم بعد از خوردن صبحانه رفتم سر کمد لباسام یه بارونیه شیک سرمه ای داشتم واسه ی مهمونی که هر وقت میپوشیدم کتی میگفت : دوزار افتاد روت!!!!! تصمیم گرفتم اونو بپوشم با یه شلوار جین سرمه ای راسته و یه کیف و بوت پاشنه بلند قهوه ای سوخته . یه شال سفیدم انداختم سرم و یه آرایش حسابیم کردم وقتی جلوی آینه وایسادم کلی فرق کرده بودم یه لبخند پسر کشم نشوندم رو لبام و با بسم ا.. از در اومدم بیرون…
وقتی رفتم پایین از ماشین توی پارکینگ فهمیدم نرفته … گفتم معطل کنم شاید بیاد .. واسه ی همین رفتم دزدگیر رو قطع کردم و یه کمم طولش دادم .. نا امید داشتم از پارکینگ می رفتم سمت در که دیدم داره از پله ها میاد پایین یه نگاه انداختم که دیدم ابروهاشو داد بالا و گفت :
– داری میری شرکت ؟؟؟
– بله….
– چه تیپی زدی.. 
– آخه بعد از شرکت قراره برم بیرون !
چپ چپ نگا کرد و گفت :
– به سلامتی کجا ؟؟؟
بی تفاوت گقتم :
– خونه ی آقا شجاع .
بعدم یه دونه ازون خنده های پسر کش که چال گونم قشنگ به چشم میومد رو بهش انداختم و تو بهت گذاشتمش و رفتم …
وسطای کوچه بودم که ماشین با قیژی جلوی پام نگه داشته شدو مجد ازش پیاده شد اومد سمتم .. یه لحظه ترسیدم تو چشماش یه طوفانی بود .. ولی خودمو نباختم و سینمو دادم جلو و بی تفاوت نگاش کردم اومد سمتم و با یه حرکت گلمو گرفت چسبوندتم به شیشه ی ماشین ..
و عصبانی گفت :
– خوش ندارم عین فا حشه ها کسی بیاد شرکتم!!!
باورم نمیشد من که لباس بدی نپوشیده بودم .. اخم کردم و در حالی که سعی میکردم دستش رو از دور گردنم باز کنم گفتم :
– چته رم کردی ؟؟؟؟ ولم کن لعنتی….جلوی مردم..
دستشو محکم تر فشار داد دور گلوم …و گفت:
– پس سوار شو..
بی هیچ حرفی در رو باز کرد و هلم داد تو ماشین …
خودشم سوار شد .. اومدم درو باز کنم بپرم پایین که دیدم قفل کودک رو زده عصبی گفتم :
– این مسخره بازیا چیه ؟
– تو این مسخره بازیا چیه ؟؟ این کفشا چیه ؟؟؟ مگه عروسی دعوتی ؟؟؟ با کی داری لج میکنی… با خودت ؟ بعدم دستمال گرفت جلومو گفت :
– زود اون ماتیک سرخ رو از رو لبت پاک کن … شبیه زنای هرجایی شدی..
مخم داشت سوت می کشید .. دستمال رو گرفتم و پرت کردم اونور و با عصبانیت گفتم :
– نگه دار وگرنه من میدونم و تو ..هرجایی تویی و اون زنایی که هرشب با یکیشونی
پوزخندی زد انگار نه انگار …و گفت :
– اونا که اگه هرجایی نبودن که هرشب نمیومدن پیش من!!!
با عصبانیت داد زد :
– لعنتی تو مگه کیه منی به تو چه آخه…
– -کسیت نیستم ولی میدونم یه مرد بی ناموس اینجوری ببیندت پیش خودش چی فکر میکنه ..
– کافر همه را به کیش خود پندارد!!!! 
زد رو ترمز و بزگشت سمتم و با صدایی از عصبانیت دورگه شده بود گفت :
– من هر گهی که هستم ناموس دزد نیستم!!! اینو یادت باشه ..
ترسیده بودم ولی با پررویی گفتم :
– پس اون دخترایی که میان پیشت بی ننه بابان ؟؟؟ آدم نیستن که بی حیثیتشون میکنی؟
– اونا خودشون میخوان در ضمن من تا حالا با دختری نبودم که … استغفرا… کیانا یه کاری نکن اون روی سگ من بالا بیادا … اون رژ کثافتو عین بچه ی آدم پاک کن وگرنه خودم پاکش میکنم..
نمیدونم چرا دوست داشتم با خودم و خودش دوئل کنم واسه ی همین دوباره دستمال رو پرت کردم تو صورتشو گفتم :
– فکرشم نکن این رژ از رو لبم پاک شه !!!
نمبدونم از تجربه ی زیاد با دخترا بودن بود یا کلا آی کیوش بالا بود چون یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت :
– مثل اینکه بدت نمیاد من پاکش کنم … قند تو دلت آب شد؟؟؟
مخم سوووت کشید ..دلم میخواست ناخناشو دونه دونه بکشم!!!!!!!!!!!!!!!
دستمال رو با آرامش برداشت تا اومد بیارتش سمت من گفتم :
– هوووی!!! چیکار میکنی ؟؟ بدش خودم!!! 
با عصبانیت چند دفعه کشیدم به لبم که با لحن شیطونی گفت :
– اووووه بسه حالا توام!!! لبتو که نگفتم بکنی اون لب حالا حالا باید سالم بمونه …
دلم میخواست سرمو بزنم به شیشه!!!!! برای اینکه حرصش بدم گفتم :
– خوبه یه هفته در نبودتون نفس میکشم!!!!! اونوقت میخوام ببینم کیه به رژم گیر بده …
بدم یه پوزخند زدم بهش…
عین سیب زمینی نگام کرد و در کمال اعتماد به نفس گفت :
– خدا ازون ته دلت بشنوه!!!!!!!!
بعدم در کمال خونسردی عینکشو رد و راه افتاد …رک بگم ازون آدمای هفت خط بود گاهی وقتا که به چشمام نگاه میکرد احساس میکردم تا ضمیر نا خودآگاهمم داره میخونه… نمیدونم شاید من به عنوان یه زن از مردی که نگام کنه بفهمه چمه برای زندگی خوشم بیاد ولی قبول اینکه به چه قیمتی این تجربه رو بدست آورده باشه برام مهم بود …بگذریم اولین بار بود تو ماشینش نشسته بودم خدا وکیلی دست فرمونش عالی بود….ولی یکم تند میرفت البته من از سرعت بدم نمیومد ولی از لایی کشیدن میترسیدم … اونم نمیدونم مخصوصا میخواست دست فرمونش رو به رخم بکشه یا عادتش بود خیلی تند میرفت گاه گداری از بین دو سه تا ماشین لایی میکشید ..
بالاخره با هزار بدبختی بود رسیدیم نزدیکای شرکت که یهو زد رو ترمز و گفت :
– اینجا پیادت میکنم دوست ندارم کسی ببینتمون .. نمیخوام واست بد شه…
بدون حرف پیاده شدم که شیشه رو داد پایین و گفت :
– با اون کفشاتم خیلی تو شرکت راه نرو امروز…
چپ چپ نگاش کردم که گفت :
– فعلا بابات تورو دست من سپرده!!!!!
عصبانی گفتم :
– یکی باید پیدا کنیم شمارو دستش بسپریم ..
خندید و گفت :
– شیطون!!!!!!!!
اخمی کردم ..و رومو ازش برگردوندم …
اونم گاز داد و رفت…
وفتی رسیدم شرکت دیدم بغل میز شمس وایساده و داره به دو سه تا از بچه های شرکت امر و نهی میکنه .. منو که دید طبق معمول سرشو یه هوا تکون داد بعدم نگاش رفت سمت کفشام .. و یه اخم ریز کرد … و ادامه ی حرفشو گرفت..رفتم توی اتاقم .. فقط فاطمه اومده بود تا منو دید سوتی کشید و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : اااوووووه چه تیپی زدی …. چه ناز شدی .. پیش خودم گفتم خبر نداری این تیپ باعث خلق چه صحنه های اکشنی شده… ازش تشکر کردم کم کم سر و کله ی سحر وآتوسام پیدا شد هر کدوم یه نظری راجع به تیپ ما دادن … یه ساعتی گذشت و مشغول کارام بودم که یه sms اومد از شماره ی ناشناس ..
” آقا گربه داره میره … برو تو ریکاوری تا من بیام!!!!هیچ از موشای ضعیف خوشم نمیاد!!! چون مجبور میشم بخورمشون!!! “
کار مجد بود … تو دلم گفتم : بری دیگه بر نگردی .. ولی بعدش زبونمو گاز گرفتم دیگه راضی به مرگش که نبودم!!!!
نمیدونم چرا بر خلاف صبح که خوشحال بودم از رفتنش .. ولی الان کسل شده بودم اونروز تا عصری بی حوصله و دمغ بودم و وقتیم رفتم خونه و به جای خالی ماشینش نگاه کردم بغضم گرفت …
وقتی رسیدم خونه ناخوآگاه شماره ی مامان اینارو گرفتم دو سه ساعتی خودمو با مامان و بابا و علی الخصوص کتی سرگرم کردم .. وقتی که صحبتم تموم شد و قطع کردم تازه فهمیدم چقدر دلتنگشون بودم …بدم برای خواب آماده شدم..
شب موقع خواب به تنها چیزی که فکر میکرئم این بود که مجد الان کجاست یا چیکار میکنه و انقدر حالت های مختلف در نظر گرفتم تا بالاخره خواب رفتم …



***********************************




فردا صبحش کسل و بیحال از خواب پاشدم و به زور حاضر شدم رفتم سر کار …انگار مجد نبود منم حال و حوصله نداشتم … وقتی رسیدم طبق معمول فقط فاطمه اومده بود بعد از اینکه بهش سلام کردم و با خنده گفتم : 
– تو از چند میای که همیشه اولی ؟ 
خندید و گفت :
– تقصیر محسنه کلا آدم سحر خیزیه منم بد عادت کرده .. ما 7.5 تقریبا میرسیم..
یکم میزمو مرتب کردم تا کارمو شروع کنم توی همین حین نگاهی به ساعت انداختم دیدم 8:30 شده رو کردم به فاطمه و گفتم :
– آتوسا و سحر دیر نکردن ؟
– نه مگه نمیدونی؟ با سه تا از مهندسا رفتن اصفهان دیشب ..
پیش خودم گفتم خوش بحالشون ..مجد سحر رو گفته بیاد ولی من رو.. توی این فکرا بودم که فاطمه گفت :
– البته گویا مجد به معاونش گفته به آتوسا و تو بگه ولی بعد بی خیال تو شده و گفته سحر .. من فکر میکنم چون رسمی نیستی هنوز …
بازم جای امیدواری بود اول اسمی از من برده ولی واسم عجیب بود چرا تغییر عقیده داده…توی این عوالم بودم که یه لحظه به ذهنم خطور کرد حالا که سحر و آتوسا نیستن بهترین موقعیت که از زیر زبون فاطمه داستان اون کرامت گریان رو بپرسم… رو کردم به فاطمه و گفتم :
– راستی فاطمه اونی که قبل از من اینجا بود چی شد یهو رفت ؟
فاطمه خندید و گفت :
– وای بالاخره پرسیدی … من کم کم داشتم فکر میکردم تو چیپ فضولی مغزت خرابه یا سوخته .. من اگه بودم روز اول آمار یارورو در میاوردم ..
بعدم شکلک بانمکی در آورد و انگار که یه سوژه ی ناب دادم دستش اومد یه صندلی کشید دم میز منو روبروم نشست و شروع کرد :
– وا.. توی این دوسالی که من آدمای مختلفی پشت میز تو و سحر نشستن ..میدونی داستان دخترای مجرد این شرکت چیه اینکه همشون عاشق یه نفرن اونم مجده …رک بهت میگم یه جورایی حق دارن یعنی منم شاید اگه مجرد بودم جذبش میشد م… 
خندم گرفت باید یه پروژه تحت عنوان علل بیماری مجد گرایی و دلایل شیوع آن رو برای خودم تعریف میکردم تا بتونم بهتر از پس این مجد بر بیام..
فاطمه ادامه داد :


– میدونی از دید خیلیا مجد انحراف اخلاقی داره ولی از دید من یه مرد جوونه که اونقدر دورش رو دختر حسابی و نا حسابی گرفته که ناخودآگاه گه گاه به این خوان نعمتی که جلوش بازه یه ناخونکی میزنه..وگرنه کسی که منحرفه نسبت به همه منحرفه ولی باورت نمیشه مجد به من یا آتوسا که شوهر نامزد داریم حتی موقع حرف زدن نگاهم نمیکنه .. من به شخصه خیلی واسش احترام قائلم ..اما راجع به کرامت بگم که اونم مثل خیلیای دیگه به مجد نخ داد و مجد نگرفت ولی اونقدر تکرار کرد تا بالاخره تقریبا خودش رفت نخ رو داد دست مجد ..
فاطمه که از تشبیه خودش ریسه رفته بود از خنده بعد از اینکه خندش تموم شد ادمه داد :
– کرامت مجد رو شام دعوت کرد بیرون و اونجور که با وقاحت برای ما تعریف کرد شبم رفته بودن خونه ی کرامت و با هم قهوه خورده بودن کرامت اونقدر ابله بود که فکر میکرد چون مجد بهش روی خوش نشون داده تمومه و اون عاشقش شده واسه ی همین گویا ادعا کرده بوده که مجد باهاش رابطه داشته و به جسمش صدمه زده و بهتر دیگه همه چی رو زسمی کنه ولی مجدم ازون زبل تر شکایت کرده و کار به پزشک قانونی این صحبتا کشیده و مشخص شده نه بابا خانوم چندین دفعه جراحی کرده … به هر حال تموم این قضایا منجر بیرونش کنه ..اونروزیم که تو اومدی , کرامت اومده بود واسه ی تسویه حساب و این حرفا..
من که دهنم باز مونده بود … فقط یه سوال تو ذهنم میچرخید اونم اینکه این داستان از کجا درز پیدا کرده ؟ که فاطمه در جوابم گفت :
– یه دختره بود لنگه ی کرامت به اسم خانوم درمنش تمام جیک و پوک کرامت و این یکی بود مثلا صمیمی بودن ولی تا کرامت رفت همه ی داستان رو واسه ی همه تعریف کرد البته خودشم بعد از دو هفته اخراج شد چون اونم داشت به مجد طناب میداد .. مجدم که دیده بود وضع شرکتش داره متشنج میشه بلافاصله درمنش رو هم اخراج کرد!
فاطمه در ادامه ی حرفش گفت :
– توی این مدت تنها کسی که دیدم به مجد توجهی نداره تو بودی هر چند که من حس میکنم بر خلاف تو اون بهت توجه داره …
از اینکه میدیدم حالت درونی علاقه به مجد نمود بیرونی پیدا نکرده خوشحال شدم وگفتم :
– نه بابا من احساس میکنم یه جورایی میخواد ضایعمم کنه!!
فاطمه خندید و گفت :
– نه احساس میکنم یه جورایی نسبت بهت یه نوع احساس مسئولیت پدرانه داره .. میدونی اونروز که رو میز خوابت برده بود من اومدم بیدارت کنم پیش خودم گفتم توبیخت حتمیه ولی دیدم داره با یه لبخندی نگات میکنه و بعدم رو به ما کرد و مرخصمون کرد ..
برای اینکه سوتی مجد روجمعش کنم به دروغ گفتم :
– توبیخم نکرد ولی یه جوری فامیلیمو صدا کرد که ده متر پریدم از جام ..


فاطمه گفت :
– بهر حال ببین کی بهت گفتم بعدم انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت :
– -بهتره جلوی سحر راجع به مجد حرف نزنی .. سحرم یه جورایی گرفتار عشق مجده البته یه مدت بود به هر بهانه ای میرفت توی اتاقش ولی ازون جا که نوه ی مش رحیمه مجد بهش رک گفته بوده که دوست نداره از دختر خوبی مثل سحر رفتارای سبک ببینه .. واسه ی همینه از مجد خوشم میاد اگه آدم کثیفی بود میتونست به راحتی از سحرم سوءاستفاده کنه ..ولی اینکارو نکرد البته خوب این با توجه به شناختیه که من در حد محیط کار ازش دارم ..


قبول کردم به سحر چیزی نگم .. حرفای فاطمه که تموم شد هردو برگشتیم سر کار ولی من حواسم هنوزم پیش دیدگاه فاطمه به مجد بود راستش یه جورِ بی طرفی راجع بهش قضاوت کرده بود و همین باعث میشد صحت دیدگاهش تاحدودی غیر قابل انکار باشه…
سه چهار روز دیگم گذشت و من هرروز دلتنگ تر میشدم دلم برای سر به سر گذاشتنامون تنگ شده بود علی الخصوص توی خونه با اینکه همسایم بود ولی در نبودش خونه بد جور سوت و کور شده بود شاید تمام اینا به خاطر این بود که من خیلی تنها بود با بچه های دانشگاه چون بیشترشون پسر بون و دختراشم هم تیپ من نبودن اصلا جور نشده بودم و توی شرکتم به جز فاطمه و تا حدودیم آتوسا با کسی احساس صمیمیت نمیکردم دوستای خودمم که شیراز بودن و در حد تلفن و Sms گه گاهی ازشون خبری میگرفتم … خلاصه اونروز از راه دانشگاه اونقدر کسل بودم که شرکت نرفتم مجدم که نبود و انگیزه ی لازم رو به قولی نداشتم واسه ی همین یه راست اومدم خونه ..موقعی که اومدم بالا با دیدن در آپارتمان مجد عصبی شدم رفتم سمت در و چند بار با پا کوبیدم و به در و با خودم گفتم :
– لعنتی لعنتی … ازت متنفرم که من و تنها گذاشتی و رفتی .. توی همین عوالم بودم که در یهو باز شد و مجد با قیافه ی خوابالو و وحشت زده و موهای بهم ریخته و یه تی شرت سفید چسبون و یه شلوار ورزشی طوسی در رو باز کرد ….
باورم نمیشد داشتم سکته میکردم فکر کردم خواب میبینم که با صدای خوابالو و دورگه ی مجد فهمیدم به خودم اومد :
– چی شده کیانا ؟؟؟ چرا اینجوری درو میکوبی ؟
من که به تته پته افتاد بودم با سر هم کردن اصوات نا مفهومی فقط گفتم :
– ش ش شم ااا م م اااو م م دی ؟؟
یهو یه نگاه به قیافه ی من انداخت و زد زیر خنده و در حالی کخه میخندید گفت :
– آهان فکر کردی نیستم ؟؟؟؟ داشتی دق دلیتو سر در خونم خالی میکردی؟
بعدم ازون نگاههایی که باهاش مچ میگرفت کرد و گفت :
– ازین به بعد هر وقت خواستی دق دلیتو خالی کنی به در کاری نداشته باش من سینم اونقدر قوی هست که توان مقابله با مشت های ظریف تورو داشته باشه … 
بعدم نگاهشو انداخت توی عمق چشام …تاب نیوردمو نگامو دزدیم .. گفتم : 
– کی اومدین ؟؟ چرا ماشین پایین نبود پس؟
– وسط راه خراب شد تعمیرگاست .. بعدم موذیانه گفت :
– دلتنگم شده بودی ؟؟؟
تقریبا از توی شوک در اومده بودم واسه ی همین گفتم :
– تو خواب ببینید من دلتنگتون شم!!! حالام که اومدین از امشب دزدگیر با شما!!!
ابروشو داد بالا و یه لبخندی زد و گفت :
– چه مسئله ی بغرنجی!!!!به روی چشم!!!
بعدم به راحتی گفت :
– ولی من دلتنگت شده بودم .. میدونی اونجا کسی نبود سر به سرش بگذارم ..البته به حسام (معاون شرکت!) زنگ زدم و گفتم با تیم بفرستدت … بعدم در حالی که اومد روبروم وایساد ادامه داد و گفت :
– ولی دیدم خانوم موشه درس داره …. ببین چه به فکرتم خال قزی خانوم..
در حالیکه تو دلم کله قند آب میشد سعی کردم با لحن بی تفاوتی بگم :
– همین شما موندین که به فکر من باشین .. البته شمام میگفتین من نمیومدم…
خندید و یکم بهم نزدیکتر شد و درست روبروم وایساد و آروم گفت :
– مطمئنی؟؟؟ رو حرف رئیست حرف بزنی گرون تموم میشه واستا …راستی .. ماتیک قرمزت کو ؟؟؟ مگه قرار نبود من نیستم… 
داشتم سنکوپ میکردم … چقدر دلم واسش تنگ شده بود … خودمو کنترل کردم و گفتم :
– امروز دانشگاه بودم اونجا که خبری نیست!!! مهم شرکته که کلی مهندسای جوون و خوشتیپ داره!!!! بعدم یه پوزخند زدم و گفتم :
– کاری ندارید؟؟؟؟؟
دندون قروچه ای کرد و گفت :
– داغ ماتیک سرخ رو به دلت میذارم …همین طور داغ تورو به دل … 
باقی حرفش رو خرد منم خونسرد گفتم :
– بله!!! خواهیم دید جناب وکیل وصی!!!!! روز خوش!!!
زود تر از من بی هیچ حرفی رفت تو خونه و در کوبید بهم ..
نقطه ضعفش دستم اومده بود بر خلاف ظاهرش که آدم راحتی بنظر میومد ولی غیرتی بود و واسش خیلی چیزا اهمیت داشت …و این حساسیت ش رو من میتونست یه برگه بنده واسه ام باشه تا به موقعش تلافیه همه ی اذیتاشو در آرم!!! البته اون موقع نمیدونستم بازی با غیرت یه مرد یعنی باز با دم شیر….



********************************




فصل نهم :
صبح روز بعدی که مجد از اصفهان اومد بر خلاف یه هفته ی اخیرش سر حال و قبراق راس 6 از خواب پاشدم و صبحونه رو خوردم رفتم سر وقت کمدم .. 
یه بارونیه کرم یکم براق داشتم با یه شلوار کرم تنم کردم و یه شال قهوه ای سیر انداختم سرم تیپمو با یه کفش چرم کرم و قهوه ای و یه کیف کرم تکمیل کردم …
آرایش ملایمی کردم و به جای رژ فقط یه برق لب زدم و تو آینه یکم ژست گرفتم و سر حال زدم بیرون داشتم در آپارتمان رو قفل میکردم که مجدم اومد بیرون و یه نگاه به سر تاپام انداخت و طبق معمول بی سلام گفت :
– آخه توی سیاه سوخترو چه به کرم پوشیدن!!!
اول صبحی باید کرمرو بریزه .. در جوابش گفتم :
– شما بتون یاد ندادن اول سلام کنین ؟؟؟؟
با لحن شوخ و در عین حال پررو گفت :
– نه!! تازه مثل تو که بهت یاد ندادن به بزرگتر سلام کنی …
همچین بیراهم نمیگفت مجد حداقل 6-7 سالی از من بزرگتر بود …من تاحالا بهش سلام نکرده بودم!!!!!
به روم نیووردم که گفت :
– من امروز ماشین ندارم با تو میام!!
اخم کردم و گفتم :
– یعنی چی ؟؟؟ با من میخواین راه بیفتین که چی بشه؟؟؟
– خندید گفت :
– – نیست که توام بدت میاد؟
عصبی گفتم :
– آره بدم میاد!!
انگار از عصبانی شدن من لذت میبرد گفت :
– خدا از ته دلت بشنوه بعدم … بهتر با رئیس بعد از اینت بهتر صحبت کنی … 
یهو متعجب نگاش کردم که گفت :
– یه ماه امتحانیت تموم شد ..
بعدم ابروهاشو داد بالا و خندید ..
در حالی که خوشحال بودم استخدامم ولی با پررویی گفتم :
– اون که مسلم بود !!!!کی بهتر از من ..
یهو ا منفجز شد از خنده و گفت :
– یعنی کم نیاری یه وقتا ….
بعدم گفت :
– بدو دیرمون شد ..
دوست داشتم باهاش باشم واسه ی همین دیگه حرفی نزدم و راه افتادیم .. اولین باری بود کنارش راه میرفتم ..شونه به شونه .. بوی ادکلنش دیوونم میکرد ..قدم خیلی براش کوتاه بود .. تا وسط بازوش بودم تقریبا .. وقتی رسیدیم دم خیابون ..بودن توجه به من که داشتم میگفتم اتوبوس اونوره به اولین ماشین گفت دربست و در رو واسم باز کرد ..
سوار شدم اونم کنارم نشست … تاسوار شدیم و ماشین حرت کرد با اعتراض گفتم :
– منو مسخره کردین میگین با هم بریم بعد دربست میگیرین ؟ 
مهربون نگام کرد و گفت :
– آخه من دلم میاد خانوم موشرو با اتوبوس ببرم ؟؟؟؟
– زیر نگاش تاب نیووردم و رومو کردم اونور…
– اونم دیگه حرف نزد و لی گه گاه سنگینی نگاشو احساس میکردم .. نرسیده به شرکت به راننده گفت که نگه داره و زیر گوشم گفت :
– – شرکت میبینمت کیانا
بعدم پیاده شد و پول رو حساب کرد و به راننده گفت :
– خانو م رو تا مسیری که میرن برسون .
بعدم سرشو به معنی خداحفظی خم کرد و دستاشو کرد تو جیبش ت منتظر شد تا ماشین راه بیفته …
نمیدونم چه حسی داشتم .. خیلی خوب بلد بود با یه دختر جوون رفتار کنه و توقع هایی که اون از یه مرد داررو برآورده کنه …
توی همین افکار بودم که رسیدم و توی تمام مدتیم که برسم به اتاقم تو فکر مجد بودم با دیدن و آتوسا و سحر و سوغاتیایی که واسه ی منو فاطمه از اصفهان خریده بودن تا حدودی از فکرش در اومدم بعد از تشکر و روبوسی فاطمه رو کرد به آتوسا و گفت :
– خوب بگو ببینم این پروژه چجوری؟ با کیا همکاری دارین ؟؟
– وا.. از قرار معلوم با شرکت ایران پایا همکاریم یعنی سرمایه گذار اونان اتفاقا رئیس شرکتم بود با دخترش و چند تا از مهندسا شون..
سحر میون حرفش پرید و گفت :
– بساطی داشتیم با این دختره رئیس!!! همش به مجد آویزون بود ..
آتوسا ادامه داد :
– اه اه عینه سریش اصلا من مونده بودم …تمام مدت تو ماشین مجد بود با اون میرفت و با اون میمومد …البته عملا خودشو تحمیل کرده بود …
با شنیدن این حرفا نمیدونم چرا نفسم به شماره افتاد پیش خودم گفتم.. کیانا آروم باش .. کیانا این بچه بازیا چیه اصلا زندگی اون به تو چه … 
سحر با ناراحتی گفت :
– همه چیزش خوب بودا ولی این دختره گند زد به همه چی … تازه دو شبم رفت تو اتاق مجد .. 
آتوسام حرف سحر رو تایید کرد ..
با شنیدن این حرف یه بغضی چنگ زد به گلوم …این فکر که من فقط یه بازیچه ام برای مجد عینه خوره به جونم افتاده بود … من احمق چه زود درگیز احساسات شدم ..
با شنیدن صدای فاطمه به خودم اومدم :
– پس سوژه ای بوده !! حالا دختر چه ریختی بود به مجد میومد ؟
آتوسا با اکراه گفت :
– نامردی بگیم زشته … یه جورایی .. خیلیم خوب بود … چشمای سبز وحشی ابروهای کمونی قهوه ای روشن و لباو دماغشم که نگو قدشم بلند بود ولی اخلاق نداشت … واسه ی مجد خودشو لوس میکرد با ما یه جور حرف میزد که انگار ندیمه هاشیم .. اونجور که فهمیدیم دورگم بود مادرش گویا آلمانیه .. البته این بچه بوده از پدرش جدا شده .. پدرم واسه مجد و ما که به عنوان تیمش بودیم سنگ تموم گذاشت در صورتی که سه تا تیم دیگم برای قسمت های دیگه پروژه بودن …..توی تیم ها فقط ما و آقای حجت و رامش دخترش هتل عباسی بودیم بقیه تیم ها هتل های دیگه بودن …
فاطمه گقت :
– ای شیطونا دیدم آب زیر پوستتون رفته ها !! نگو هتل عباسی بودین … آتوسا و سحر خندیدن .. فقط این وسط من بودم که ساکت بودم یه جورایی زبونم قفل شده بود .. آتوسا داشت میخندید که نگاش افتاد به من و گفت :
– کیانا جون حالت خوبه …
– چی؟؟ .. آره آره خوبم .. فکر کنم قندم افتاده ..صبح دیر پاشدم بدو اومدم چیزی نخوردم ..
باورم نمیشد چه راحت دروغ میبافتم .. فاطمه گفت :
– ای بابا بیا بیا یکم ازین گزهای اصفهان بخور حالت جابیاد .. 
گز رو از دستش گرفتم واسه ی اینکه ضایع نشه بزور قورتش دادم البته بدم نشد چون باهاش لااقل بغضم رو هم فرو دادم …
بعد از حرفای آتوسا و سحر همگی به کارشون مشغول شدن البته منم مثلا کار میکردم ولی … تمام مدت توی ذهنم هزار تا فکر و خیال بود … ازینکه بازیچه شده بودم خون خونمو میخورد …ازینکه عین احمقا فکر کرده بودم شاید محبتش از رو علاقست .. از خودم بدم میومد … پیش خودم گفتم حتما تا الان کلی به ریشمم خندیده …توی همین عوالم بودم که خط رو میزم زنگ خورد گوشی رو که برداشتم صدای پر انرژی مجد تو گوشم پیچید که گفت :
– کیانا خانوم من به هرکسی خودم زنگ نمیزنما … ولی شما دیگه حق آب و گل داری میخواستم بگم بیا تو اتاقم کارت دارم.. البته واسه ی حفظ ظاهر الان به شمسم میگم باهات تماس بگیره ..
بعدم بدون اینکه منتظر حرفی از من بشه گوشیو گذاشت …از درون جوش آورده بودم … باید بهش نشون میدادم من ازون دخترا نیستم که بتونه دمی رو باهاشون خوش باشه …
بعد از تماس شمس با اقتدار کامل از جام پاشدم و خیلی جدی رفتم جلو در اتاقش در زدم و با شنیدن بفرمایید رفتم تو به محض ورودم بر خلاف انتظار پاشد واسم وایساد با خنده گفت :
– چطوری ؟ راحت رسیدی ؟
بی تفاوت گفتم :
– ممنون 
بازم مهربون خندید و گفت :
– بگم مش رحیم واست چی بیار ه ؟؟؟ چای قهوه ..
وسط حرفش پریدم و بالحن نچدان دوستانه ای گفتم :
– آقای مجد امرتون رو بگید !!!
یه نگاه بهم انداخت و سری تکون داد و جدی گفت :
– تصمیم دارم به عنوان استخدام رسمی اینجا مشغول شی …اینم برگه ی استخدامت تا عصر پر کن .. مبلغ پیشنهادی حقوقتم نوشتم اگه مبلغی مد نظرت بود ..بنویس..
برگرو از دستش گرفتم و بلند شدم که گفت :
– میشه بپرسم چت شده و این چه رفتاریه ؟؟؟
– نگاهی بهش انداختم … بعدم گفتم :
– همه ی روسا با کارمنداشون اینقدر صمیمن که فعل مفرد به کار میبرن ؟؟؟؟؟؟؟
– یه لحظه با تعجب نگام کرد و بعد عصبی از جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت :
– نه!! فقط من اونم نه با هرکسی فقط با تو!!!! 
با لحن ستیزه جویی گفتم :
– من علاقه ای به این صمیمیت ندارم!!!
با آرامشی خاصی بهم نزدیکتر شد و گفت :
– مهم تو نیستی که علاقه داشتی باشی هر چند توام بالاخره علاقه مند میشی..
دیگه بیشتر ازین موندنو جایز ندونستم واسه ی همین یه قدم عقب برداشتم با اخم گفتم :
– زیادی خیالبافین آقای مجد!!! بدون اینکه منتظر جواب باشم از در زدم بیرون …



***********************************


یهو از درون تهی شدم …من مجد رو دوست داشتم .. این غیر قابل انکار بود .. به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ..ولی این دوست داشتن نابودم میکرد … بازم محمد اومده بود جلوی چشمم.. مجد چی داشت که اون نداشت ؟؟؟ چرا جنس دوستاشتنا فرق میکرد ؟؟؟… چرا عکس محمد رو کنار دختر عموش دیدم ناراحت شدم ولی نه ازین جنس…محمد متین بود پاک بود ولی چی نداشت که منو اسیر نکرده بود …فکرم به جایی قد نمیداد..مجد آرزوی خیلیا بود محمدم همین طور…پس مشکل از من بود … محمد مرد مطیع زندگی بود که گاهی وقتا از محبتای بی حد و حصرش کلافه میشدم و ازینکه هر چی میگفتم نه نمیورد شرمنده !!!… شاید این روح من بود که طالب آرامش نبود!! شاید مبارزه جو بودم حتی با کسی که عشقم بود .. شاید اینکار جذابیت طرف مقابل رو برام بیشتر میکرد .. نمیدونم … بگذریم ..
اونروز تا ساعت 4 تقریبا سرم خیلی شلوغ بود و وقت نکردم به برگه ی استخدامم رو نگاهی بندازم … ساعت نزدیکای 4 بود که کار رو تحویل بخش مهندسی دادم و برگشتم پشت میزم و برگرو گذاشتم جلوم بعد از پر کردن مشخصات نگاهی به قسمت حقوق مزایا انداختم حقوقی که مجد برام در نظر گرفته بود 1.5 برابر حقوق فاطمه اینا بود با عصبانیت خط زدم و حقوق فاطمه رو که میدونستم چقدره نوشتم!! محتاج نبودم اون اجازه نداشت با اینکار منو کوچیک کنه ..
ساعت پنج شد و کم کم بچه ها یکی یکی رفتن .. منتظر شدم تا شرکت خالی شه .. با عزم راسخ رفتم در اتافق مجد رو زدم .. خودش در رو باز کرد و بی هیچ حرفی رفت کنار .. خیلی جدی بود .. وارد که شدم در رو بست و بازم بی هیچ کلامی نشست پشت میزش…
رفتم یکم جلوتر و جلوی میزش وایسادم …یکم این پا اون پا کردم و برگرو گذاشتم رو میزش وگفتم :
– پرش کردم!!
بازم حرفی نزد و برگه رو برداشت و نگاهی کرد روی مبلغ مکث طولانی ای کرد و یهو سرش رو آورد بالا و گفت :
– این چه کاریه ؟
با اینکه میدونستم منظورش چیه بی تفاوت گفتم :
– کدوم کار؟
از جاش بلند شد و دستاشو حائل میز کرد و گفت :
– یعنی نمیدونین!!!؟؟؟
سری به نشانه ی نفی تکون دادم!!!!
از پشت میز اومد سمتم … نباید خودمو میباختم سعی کردم بی تفاوت باشم …اومد روبروم وایساد و گفت :
– من واست یه حقوقی در نظر گرفتم .. واسه ی چی خط زدی کمش کردی ؟!!؟؟ این بچه بازیا چیه ؟؟؟؟!!!
اخمی کردم و گفتم :
– من محتاج پول شما نیستم .. چرا باید حقوق من بیشتر از بقیه همکارام باشه ؟؟؟!! میخواین منو مدیون کنین ؟؟؟چی عایدتون می شه ؟؟؟ 
– عصبی شد و بازومو محکم گرفت و تو یه حرکت منو کشید سمت خودش و کفت :
– احمق تو به چیه من احتیاج داری ؟؟؟!!!! اونقدر مغزت کوچیکه که نمیفهمی تو فوق لیسانسی اونم بهترین دانشگاه پایه ی حقوقیت با اونا که فوق دیپلم و لیسانسن فرق میکنه!!!وقتی تو خودت واسه ی سوادت ارزش قائل نیستی میخواین بقیه باشن ؟؟؟
طرحایی که تو زده بودی کجاو کارهایی که اونا روز اول به من دادن کجا … من خرو باش که میخواستم بعنوان پاداشی که بهت قول دادم ,بفرستمت بخش مهندسی …ولی میبینم لیاقت نداری.. همون حقوقیم که درخواست کردی مبنای حقوقیت میشه …
بغضم گرفته بود … ازینکه اینقدر به نمونه کارام دقت کرده بود و براش اهمیت داشت…و من خر…مونده بودم هر وقت میومدم ازش بدم بیاد یه دلیل دیگه به دلایلی که فکر میکردم براش ارزش دارم اضافه میشد …سرمو انداختم پایین و روبروش وایسادم .. اونم ولم کرد و دستی تو موهاش کشید و با لحن خسته ای گفت :
– برو بیرون ..
بی هیچ حرفی رفتم سمت در که عصبی گفت :
– منتظر باش … بدجوری پا رو دمم گذاشتی کیانا!!!! بازیمون یادت نره!!! از الان به بعد قواعد عوض میشه !!! تا الان خیلی لی لی به لالات گذاشتم .. خودت خواستی…
بغض تو گلوم داشت خفم میکرد … به سختی نگاش کردم …قیافش از همیشه جدی تر بود … خودمو نباختم ولی با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم :
– پس بچرخ تا بچرخیم!!!! 

از در شرکت که زدم بیرون بدون توجه به مسیر شروع کردم پیاده رفتن .. الان که اونم دیگه عملا شمشیر رو از رو بسته بود باید تا آخرش میرفتم … اشتباه کرده بودم ولی کارای اون بدتر از من بود …نباید کوتاه میومدم و نباید مثل بقیه میشدم .. شاید اصلا من عاملی بودم که باید توی این دنیا دهن شروین مجد رو میمالید به خاک .. با این افکار جون دوباره گرفتم و با گرفتن دربست راهیه خونه شدم روح و جسمم خسته و بود و مطمئن بودم اینبار همه چی رنگ و بوی ستیزه جویی به خودش میگیره ..
روز بعد صبح دانشگاه داشتم و سه به بعد میرفتم شرکت لباس ساده ای پوشیدم و راهی شدم تمام مدت کلاسا حواسم هول اتفاقای دیروز میچرخید … انقدر فکرم مشغول بود که ساعت 1 کلافه از در دانشگاه زدم بیرون و تصمیم گرفتم تا شرکت پیاده برم راهی نبود ولی اونقدر سلانه سلانه رقتم که ساعت نزدیکای 2 بود رسیدم دم در شرکت وقتی رفتم تو شمس یه دونه ازون لبخندای بی روحش رو زد و گفت :
– چی شه امروز مگه کلاس نداشتی زود اومدی؟
واسه ی اینکه پاپیچم نشه گفتم :
– تشکیل نشد!
– ا؟ پس برو توی اتاق کنفرانس جلسست شرکت ایران پایا یه جلسه ی توجیحی واسه ی همه گذاشته … توی همین حین یه دختر قد بلند و با موهای روشن و چشم سبز که آرایش حسابییم داشت اومد سمت میز شمس و با لحن دستوری گفت :
– از روی همه ی اینا به تعداد مهندسین و تیم بازبینی شرکتتون یه کپی بگیر زود بیار.. بعدم نگاهی به من انداخت و رو کرد به شمس و گفت :
– این خانوم کین ؟؟؟
شمس چپ چپی نگاش کرد و گفت :
– ایشون از همکارا هستند ..
دختر نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و گفت :
– پس چرا اینجا وایسادین سریعتر برین اتاق کنفرانس ..بعدم روشو کرد اونور و رفت ..
وقتی رفت, شمس گفت :
– چقدر من ازین دختره بدم میاد دختر رئیس شرکت ایران پایاست .. انگار ما کلفت خانومیم!!!
با سر حرف های شمس و تایید کردم پیش خودم گفتم پس رامش اینه و…. خدا وکیلیم عین تندیس زنای رومی بود … توی این افکار بودم که شمس گفت :
– برو تا این گوشت تلخ نیومده باز ..
نگاه تشکر آمیزی بهش انداختم و رفتم سمت اتاق کنفرانس اتاق تاریک بود و داشتن اسلایدایی رو از فضایی که قرار بود روش کار شه نشون میدادن یه مرد چاق و نسبتا قد کوتاه که ریش پروفسوری داشت و موهای جلوش ریخته بود داشت روی هر کدم از اسلایدها توضیحات لازم و انتظارایی که از طرح میرفت رو بیان میکرد حدس زدم حجت رئیس شرکت باشه نگاهی به اطراف انداختم هیچکس متوجه حضور من نشده بود همه مشغول نت برداری بودن منم از فرصت استفاده کردم چشم انداختم دنبال مجد گشتم که دیدم کنار دختره حجت نشسته.. دختره زیر گوشش حرف میزد و مجد با لبخندی در جوابش سر تکون میداد .. تو قلبم ولوله ای به پا بود … زوم کرده بودم روشون که چراغای سالن روشن شد و مجد یهو سرش رو آورد بالا و برای چند ثانیه نگاهمون افتاد تو نگاه هم حس کسیو داشتم که موقع دزدی مچشو گرفتن ضربان قلبم چند برابر شده بود بالاخره به خودم نهیب زدم و با یه اخم سرمو برگردوندم … و از در رفتم بیرون …رفتم تو اتاقم که کم کم بچه هام سر وکلشون پیدا شد .. باهاشون سلام علیک کردم فاطمه رو کرد بهم و گفت :
– چه زود اومدی امروز..
– کلاسم تشکیل نشد ..2 اومدم
– آتوسا گقت :
– پس چرا نیومدی تو اتاق کنفرانس؟؟؟ 
سحر که سعی میکرد آروم باشه گفت :
– آره صحنه های رمانتیک زیادی رو از دست دادی..
فاطمه در ادامه ی حرفش گقت :
– آره رامش جون دل و دین مجد رو برده …حالمون وبد کرد باید میدیدیش فکر میکنه ….. آسمون باز شده خاونم تالاپی افتاده پایین ..
با این حرف هرسه خندیدن و منم به لبخندی اکتفا کردم ….بعدش از فاطمه خواهش کردم اگه حرف مهمی زدن در رابطه با کار ما برام توضیح بده توضیحها ی فاطمه و حرفاشون راجع به حاشیه های کنفرانس که تموم شد تقریبا ساعت پنج شده بود .. کار خاصی نداشتم ولی طبق قرار داد باید تا 7 میموندم .. بچه هام که میدونستن خداحافظی کردن و رفت … تمام فکرم حول حرفاشون بود گویا قرار بود یه اتاق توی شرکت ما تا پایان طرح به نماینده های ایران پایا اختصاص داده بشه و البته یکی از این نماینده ها کسی نبود جز رامش به اضافه ی چند تا از مهندساشون…اینکه میتونستم تحمل کنم یا نه نمیدونم ولی باید قبول میکردم.. باید خودمو واسه ی همه چیز آماده میکردم ..بقول بابا محسن من قوی بودم, یه دفعه از پسش بر اومدم مطمئن بودم این دفعم میتونم نباید ضعف نشون میدادم وگرنه مجد میتونست با این نقطه ضعف زنونه نابودم کنه ..ساعت 6 بود دیگه حوصلم سر رفته بود واسه ی همین از جام پاشدم که برم … توی راهرو صدای خنده ی رامش میومد و صدای بم مجد که داشت چیزی رو توضیح میداد .. خودمو به نشنیدن زدم و تا اومدم از در شرکت برم بیرون یهو رامش گفت : 
– شروین همه ی کارمندات اگه مثل این خانوم از زیر کار درو باشن که شرکتت ور شکسته میشه ..
نگاهی به پشتم کردم دیدم دوتایی توی راهرویی بودن که تهش اتاق مجد قرار داشت و داشتن میومدن سمت من کس دیگه ام اونجا نبود …
در کمال خونسردی گفتم :
– ببخشید با منین؟؟؟
پوزخندی زد و گفت :
– مگه کسی دیگه ایم اینجا هست ؟؟؟!!
منم با همون پوزخند جواب دادم :
– شما بازرس ارزیابی کارکنان هستین ؟؟؟؟
پشت چشمی نازک کرد و رو کرد به مجد و با اعتماد به نفس گفت :
– شروین جان کارمندات خیلی زبون درازنا ..نمیخوای زبونشونو کوتاه کنی؟؟؟
منم عصبی گقتم :
– شما کم آوردی سوت بزن چرا پای آقای مجد رو میکشی وسط…
رو کرد به شروین و گفت :
– نگفتم عزیزم ..اون از منشیت اینم از این خانوم!!!!!
شروین اخمی کرد و رو کرد به من و گفت :
– خانوم مشفق ایشون خانوم حجت دختره رئیس شرکت ایران پایا هستن که تا یه مدت با ما همکاری میکنن..
خونسرد گفتم :
– به سلامتی ایشاا… مزین فرمودن شرکت رو …
از حرف من خوشش نیومد انگار چون با اخم ادامه داد :
– ایشون تا زمانی که پروژه ی شرکتشون دست ماست مسئولیت قسمت مهندسی دستشونه …
به بی حس ترین شکل ممکن گفتم :
– باریکلا … ما که الحمدا.. بازبینییم !! (یعنی که یعنی!!!)
دختره نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و گفت :
– گفتم بهتون نمیاد مهندس باشین …همون…بازبینی هستین ..
لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم :
– آره عزیزم متاسفانه تو دور زمونه ای که هر کسی تا یه دوره ی معماری و نقشه کشی فنی میبینه توی مجتمع فنی , اسم خودش رو میذاره مهندس معمار ما فوق لیسانس ها معماری ترجیح میدیم بهمون نگن مهندس…..
انگار درست زده بودم وسط هدف چون رنگش تقریبا به سرخی میزد و از حرص داشت رژ لبشو میخورد … بعدم رو کرد به مجد و گفت :
– بهتره فکری به حال زبون دراز کارکنات بکنی وگرنه من اینجا بمون نیستم بعدم عین فشنگ در حالی که به من تنه زد از در خارج شد و رفت …
مجد نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت :
– این چه طرزحرف زدنه ؟؟
بی خیال گفتم :
– لیاقتشون بیش از این نبود!!!
نفسشو محکم داد بیرون و گفت :
– هرچی که هست فعلا بزرگترین موفقیت شغلی من وابسته به ایناست دوست ندارم با حرف های خاله زنکی زنونه این موقعیت از بین بره …
– نترسید کارم که بی خیال بشین مزایای حضور شما براشون بیش از این حرفاس 
از اونجایی که توی این چیزا تیز بود ابرو هاشو داد بالا و با یه لبخند گفت :
– نکنه بعضیا حسودیشون میشه …
شونه هامو انداختم بالا و گفتم :
– آخه بعضیا آش دهن سوزی نیستن که که آدم حسودی کنه .. اتفاقا خدا خوب در و تخته رو باهم جور میکنه!!!!
خنده ی کوتاه و تا حدودی عصبی کرد و گفت :
– نه !! خوشم میاد راه افتادی … ولی میدونی کیانا من میدون میدم .. تا به وقتش زمین زدن طرف مقابل لذت بخش تر باشه …
یه دونه ازون خنده هام کردم و گفتم :
– بالاخره آدما باید یه جوری به خودشون دلخوشی بدن …
آروم اومد سمتم و سینه به سینم وایساد و نگاه خمارشو انداخت تو چشمام ..
– میدونی با یه مرد که بازی رو شروع میکنی باید پیه خیلی چیزارو به تنت بمالی؟؟؟!!!
منظورشو فهمیدم … میخواست منو بترسونه …
– آره اونقدر نامردن که وقتی کم میارن… کثیف بازی میکنن!!! امیدوارم شما نامرد نباشید …
آروم چونمو گرفت و نگاشو دوخت به چشام :
– هیچ فکر کردی اگه باشم چه بلایی سرت میاد ؟؟؟!!!!
نگاش کردم …قلبم داشت میزد از سینم بیرون آروم لباشو نزدیک صورتم کرد … نگامو از چشمش بر نداشتم .. نمیخواستم کم بیارم …هرم نفساش میخورد رو لبم …یه لحظه دیگه طاقت نیوردم سرمو کشیدم عقب… تمام تنم یخ کرده بود…
نگاش کردم توی نگاش هیچی نبود …اروم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده گفت :
– دیگه ساعت 6 شرکت رو نپیچون که بری.. وایسا تا 7 با آژانس برو فیششم بذار پایه شرکت!
نمیدونم این حرفش چه ربطی داشت ولی فکر کنم در درجه ی اول واسه ی اینکه فضا رو عوض کنه گفت بعدم رفت سمت تلفن و به یه آژانس زنگ زد .. بعد از گذاشتن گوشی رو کرد سمت منو گفت :
– میدونم خوش نداری با من بیای واسه ی همین واست آزانس گرفتم …
بعدم کلافه ادامه داد:
– شب قراره رامش و حجت برای یه سری حرف های تکمیلی بیان خونه .. ممنون میشم اگه ..
داشت این پا اون پا میکرد که گفتم :
– بله تو قفسم میمونم بیرون نمیرم جیکم در نمیادو ….!!!!! بعدم عصبی ادامه دادم :
– – کاری ندارید .. سرشو به نشانه ی نه تکونی داد و منم از در رفتم بیرون




*****************************************




موقعی که رفتم پایین ماشین منتظرم بود … وقتی سوار شدم و آدرسو گفتم سرمو تکیه دادم به پنجره ی خنک … و چشمامو بستم … خدایا … من اومدم تهران تا از تمام فشارهای روحی که بهم وارد میشد راحت شم .. چرا از چاله افتادم تو چاه .. چاهی که با پای خودم رفته بودم توش و ته دل دوست ندرارم از توش در بیام!!! از خودم بدم میومد …موقعی که مجد سرشو آورده بود جلو صورتمو .. نمیدونم چرا بدم نمیومد ببوسمتم… منم آدم بودم .. دختر بودم , احساس داشتم …خسته بودم از چیزایی که احساسمو به بازی گرفته …از همه مهمتر کمبود محبت یه جنس مخالف رو خیلی احساس میکردم .. خدایا راجع من چی فکر میکنی ..بغض کردم…چه حالی بودم … به محض رسیدن به خونه رفتم لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش .. شروع کردم بلند بلند گریه کردن … مشتامو کوبیدم به دیوار … من چم شده بود ؟؟؟؟داد میزدم به همه بد وبیراه میگفتم به محمد به مجد به رامش …… دلم برای آغوش مامان تنگ شده بود برای محبتای بابا .. خنده های کتی … 
یکم که گریه کردم آروم شدم و از حموم اومدم بیرون میلی به شام نداشتم … خیلی دلم میخواست برگردم خونه ولی به بابا قول داده بودم … همون شب سر نماز از خدا خواستم یه موقعیتی پیش بیاد واسه ی دوسه روز شده با تلفن خودشون برم شیراز و ازینجا دور شم ….

صبح روز بعدش با تن کوفته و گلو درد شدید از خواب پاشدم … شب قبلش اونقدر گریه کرده بودم تا همونجا رو مبل با موی خیس و بدون پتو خواب رفته بودم و حتی نفهمیده بودم حجت و دخترش اومده بودن یا نه .. از جام پاشدم و رفتم سمت دستشویی تا حاضر شم .. از قیافه ی خودم تو آینه وحشت کردم رنگم شده بود عین گچ … خیلی نتونستم رو پا وایسم .. عادت داشتم به محض اینکه مریض میشدم فشار همیشه پایینم پایین تر میومد .. واسه ی همین بلافاصله رفتم رو ی کاناپه نشستم باید به شمس اطلاع میدادم جون شرکت رفتن نداشتم … ساعت تازه 6.5 بود و کسی هنوز نرفته بود شرکت… واسه ی همین رفتم سمت آشپزخونه و به سختی یه لیوان آب قند واسه ی خودم درست کردم و خوردم. …. تاثیری نداشت چون پایین پتو نداشتم تصمیم گرفتم برم تو اتاقم از فشار پایین پله هارو نشسته رفتم بالا.. وقتی رو تختم دراز کشیدم تمام تنم خیس عرق یخ شده بود …. و از ضعف خواب رفتم …
موقعی که دوباره پاشدم ساعت نزدیکای 9 بود و گوشیم داشت زنگ میخورد … فاطمه بود .. تلفن رو برداشتم که گفت :
– کیانا ؟؟؟؟ معلوم هست کجایی؟؟؟ نگرانی مردم … چرا شرکت نیومدی؟ خواب موندی ؟؟
سعی کردم صدام عادی باشه گفتم :
– نه یکم سرما خوردم … نمیام امروز … به شمس میگم مرخصی رد کنه ..
فاطمه یکم آرم تر شد و گفت :
– میخوای بیام پیشت ؟ بریم دکتر ..
– نه خوبم 
خلاصه با هزار بدبختی رازیش کردم که خوبم و حتی مجبور شدم به دروغ بگم که دختر عموم تو راه و داره میاد …
بعد ازینکه تماس رو با فاطمه قطع کردم بلافاصله به شمس زنگ زدم و گفتم مریضم نمیام خوشبختانه اون عادت نداشت پا پی قضیه بشه و گفت که برام مرخصی رد میکنه…
تلفن رو قطع کردم سرم به بالشت نرسیده دوباره خواب رفتم …نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ در از خواب پریدم …توی تب میسوختم و جام خیس شده بود از عرق تا پامو گذاشتم از تخت پایین سرم گیج رفتو محکم خوردم و زمین و تقریبا دیگه چیزی نفهمیدم …توی اون حال احساس کردم یکی بغلم کرد و چیزی دورم پیچیده شد و بعدم صدای بوق ماشین و خیابون اومد و با سوزش دستم چشمامو باز کردم ….که یه خانوم سفید پوش مسن رو بالای سرم دیدم سزمو بلند کردم و گفتم :
– من کجام ؟
اروم منو دوباره خوابوند رو تخت و گفت :
– آروم گل دختر بیمارستنی خدارو شکر شوهرت به موقع به دادت رسیده وگرنه .. معلوم نبود چه بلایی سرت بیاد …تبت 40 بود دیر رسونده بودت تشنج کرده بودی …نمیدونی چه هول ولایی داشت بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش….خوش بحالت .. فدرشو بدون …
با تعجب به زن پرستار خیره شده بودم از حرفاش سر دز نمیوردم دوست داشتم منظورشو از شوهرت بفهمم که یهو مجد از در اتاق اومد تو و بهم نگاه کرد مهربون خندید و گفت :
– بیدار شدی خانوم؟؟؟!!بهتری؟
از تصور مجد در نقش شوهرم .یه حس عجیبی بهم دست داد … آروم گفتم :
– ممنون ..
با حضور مجد خانوم پرستار با خنده ی معنی داری به من از در رفت بیرون .. مجدم اومد بالای تخت وایساد و آروم شروع کرد موهام از روی پیشونیم کنار زدن و پیشونیمو ناز کرد …
گاهی بهش کردم . گفتم :
– شما اینجا چی کار میکنید ؟
– امروز از صبح یه استرسی داشتم وقتی ساعت 11 خانوم شمس برگه ی درخواست مرخصی تو رو آورد امضا کنم ازش پرسیدم چی شده که نیومدی کفت که گفتی سرما خوردی و این حرفا …منم معطل کردم گفتم بیام بهت سر بزنم تو که ماشین نداشتی که بری دکتر …میدونم اونقدرم لجبازی که به اقوانتونم زنگ نمیزدی وقتی رسیدم کلی زنگ زدم دیدم جواب نمیدی .. مجبور شدم کلید بندازم و اومدم بالا دیدم افتادی کف اتاقت .. موقعی که برت گردونرم دیدم از تنت آتیش بلند میشه بغلت کردم و گذاشتمت تو ماشین و سریع آوردمت اینجا ..بقیشم که خودت در جریانی..
اخمی کردم و با صدای گرفته گفتم :
– – شما کلید خونرو از کجا داشتید ؟
خنده ای کرد و گفت :
– فکر کنم اونجا قبلا مال من بوده ها!! توام که ماشاا… یادت رفته بود توپی در رو عوض کنی …

آروم دستی کشید رو موهامو گفت :
– اونقدر ظریفی وقتی بغلت کردم انگار یه دختر بچه ی پنج ساله تو بغلمه ..
از چشمای شیطونش معلوم بود که میخواد بروم بیاره این موضوع رو …
بی تفاوت نگاش کردم وگفتم :
– کی میریم؟
– الان میرم از پرستارت میپرسم ..وقتی که از اتاق رفت نفس راحتی کشیدم .. فقط یادم افتاد دیشب پیرهن خوابم که رکابی و نازک بود تنم بود لحاف رو زم کنار با دیدن یه شلوار گرمکن با یه تی شرت …آب دهنم خشک شد.. لبا سمم عوض کرده بود سینم تند تند از عصبانیت بالا پایین میرفت …متاسفانه با پرستار وارد شد و نتونستم حرفی بزنم بعد از جدا کردن سرم از دستم مانتو و روسریمو از روی چوب لباسی در آورد و جلوی پرستار عین بچه ها تنم کرد و روسریمم گره زد و بعدم گفت تو بشین من برم نسختو بگیرم و ماشینم بیارم دم در ..بعد رفت ..یه ربع بعد اومد از جام که چاشدم سرم باز گیج رفت که دستشو انداخت دورم .. اول حودموکشیدم کنار و با اخم نگاش کرد و زیر گوشم گفت :
– – هییییسسسس الان وقت لجبازی نیست تکیه بده به من ..
– مجبور شدم بی خیال شم و بهش تکیه بدم … سرمو آروم چسبوند به سینش و دستشو حلقه کرد دوره شونم .. با گفتن یواش خانوم آروم .. الان میرسیم …کل مسیر تا ماشین رو رفتیم من تب داشتم ولی تن اون از منم داغتر بود به هر ترتیبی بود رسیدیم درو باز کرد با یه حرکت منو بلند کرد و نشوند رو ی صندلی ماشینش… گر گرفته بود .. روم نمیشد تو چشماش نگاه کم .. خدایا .. این چه بلایی بود انداختی به جونم … یاد لباسام که میفتادم که دیگه نگوکل را ساکت بودم اونم حرفی نمیزد … بر خلاف دفعه ی پیش آروم میروند قبل از اینکه بریم سمت خونه دم یه سوپر و میوه فروشی نگه داشت و همه جور مرکبات و لوازم سوپ و خلاصه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید و گذاشت پشت ماشین .. . وقتی سوار شد گفتم :
– – افتادین تو زحمت .. این کارا چیه ؟
خندید و گفت :
– آخه من یه همسایه که بیشتر ندارم … 
بعدم خیلی جدی رو کرد بهم و گفت :
– کیانا … نمیدونی چقدر ترسیدم اونجوری پخش زمین دیدمت …
بی حال سرمو تکون دادم و دوباره ازش تشکر کردم همه ی فکرم حول و حوش لباسم بود .. نمیدونم باید چی بهش میگفت … وقتی رسیدیم اول اومد در سمت من رو باز کرد حالم بهتر بود واسه ی همین گفتم خودم میرم .. اونقدر جدی گفتم که بی هیچ حرفی قبول کرد رفتام بالا یادم افتاد کلید ندارم منتظر شدم تا بیاد در رو با کلید خودش باز کرد و من رفتم تو و اونم قرار شد باقی خریدارو بیاره بالا …مستقیم رفتم تو اتاقم لباس خوابم روی تخت بود .. عصبی پرتش کردم اونوذ و یه پلیور صورتی روشن از تو کمدم درآوردم و روی تیشرتم تنم کردم و موهام پریشونم رو با یه کش ساده پشت سرم چمع کردم و رفتم پایین دیدم داره تو کابینت ها دنبال چیزی میگرده تا منو دید گفت :
– آب میوه گیریت کجاست ..
بی حال رفتم سمتش و آب میوه گیری رو دادم بهش …هنوز تب داشتم واسه ی همین نشستم رو صندلیه آشپزخونه .. داشت پرتقالارو میشست که گفتم :
– میخواین جبران کنید ؟ من خوبم شما الان باید شرکت باشین …
-هییییسسس مریض که اینقدر حرف نمیزنه شرکت رو سپردم دست رامش .. بعدم زیر چشمی نگام کرد تا ببینه عکس العملم چیه ..
حرفی نزدم ولی دلم میخواست با همون کیسه ی پرتقالها بزنم تو سرش ..
بعد ازاینکه آب میورو داد دست من میوه ها رو گذاشت تو یخچال اومد نشست روبروم و گفت :
– بهتری خانوم موشه ؟
در جوابش گفتم :
– شما کار بدی کردید که منو ..
– بغلت کردم ؟
– نه!!! نباید .. 
نمیتونستم بگم … دوزاریش اصلا کج نبود .. بلافاضله گفت :
– نمیتونستم با اون لباس ببرمت بیرون سر بود ..
عصبی با چشم تبدار نگاش مردم ..
– میتونستید پالتومو تنم کنین میتونستین پتو دورم بپیچید ..
– تو پیرهن تنت بود هرچی میکشیدم روت باز پاهات لخت بود ..
بی راه نمیگفت ولی خوب .. اه لعنتی.. انگار فهمید کلافم گفت :
– من اونقدر استرس داشتم … کیانا باور کن قطدی نداشتم تنها فکری بود که به ذهنم رسید نمیتونستم ریسک کنم باد بخوری حالت بد تر شه …
بغض کردم ولی رومو کردم اونور و گفتم :
– میشه یادتون بره ؟؟
شیطون خندید و گفت :
– راستشو بگم ….اون همه ظرافت رو ؟ نه نمیشه ازم نخواه!!!
هیچی نگفتم که ادامه داد :
– بهت گفتم تو بازی با یه مرد .. باید پیه همه چیو به تنت بمالی …
لعنت بهت .. توی مریضیمم منو ول نمیکرد …از جام پاشدم که گفت :
– کم آوردی ؟
-نه فقط کلمه ای که لایقش باشین رو پیدا نمیکنم ..
خندید و گفت :
– ازین حرفا بگذریم این چند وقت که مریضی بی خیال بازی میشم تا خوب شی بازی با موش مریض مزه ای نداره .. بعدم مهربون نگام کرد و گفت :
– شب طرفای 8-9 باید ببرمت یکی دیگه از آمپولات رو بزنی …الانم ساعت 4 تا ناهار که چه عرض کنم عصرونه زو آماده کنم برو بالا بخواب..
با شک گفتم :
– شما میمونید همین جا ؟
اخم کرد و گفت :
– ببین کیانا یه بار بهت گفتم دله نیستم!!!! پس راحت برو بخواب…

رفتم بالا و در اتاقمو بستم و دراز کشیدم .. یهو یاد لباس و وقاحت این بشر افتادم پریدم در رو قفل کردم


رم | عکس

 

 

قسمت ششم

داشتم لباسامو عوض میکردم که زنگ آپارتمانمو زد ..بدو یه سوئی شرت رو تاپ و گرمکنم پوشیدم و رفتم پایین در رو که بازکردم سوئیچ رو گرفت جلومو گفت :- تقدیم به شما مادمازل!!!سری تکون دادم و گفتم :- مرسی!! بعدم نگام به سوئیچ افتاد و با تعجب گفتم :- کلیدای خونه که هنوز بهشه ..- در رو باز کردم کلید زاپاسا تو خونه بود اینام باشه پیشت توی این هفته لازمت میشه!!!بعدم مهربون خندید و گفت :- عجله ای اومدی درو باز کردی؟؟- آره چطور؟خندید و گفت:- هیچی !! راستی کیانا این شماره ی زینت خانومه … توی کارای خونه به مامانم کمک میکرد … واسه تمیز کاریو اینا بهش زنگ بزن بیاد .. یه وقت خودت کاری نکنیا!؟؟!!چپ چپی نیگاش کردم.. کاغذ رو گرفتم و گفتم :- نخیر!!! بنده ایشونم نمیومد کاری نمیکردم .. همین در حد نظارت !!خندید و گفت :- معلومه خانوم!!! – بعدم سر خم کرد :- شب عالی بخیر!!! – موقعی که اومدم تو توی آینه تازه دیدم کاپشنمو اشتباه پوشیدم!!! خندم گرفت فهمیده بود عین گوله اومده بودم در رو باز کردم!!!!اونشب طرفای ده بود که یه تلفن از خونه داشتم وطبق معمول با مامان و بابا و آخرم تا یکی دو ساعت با کتی حرف زدم و داستان مهمونی شرکت رو شرط و شروطم رو با سانسور بخش های احساسی واسش تعریف کردم البته از اونجایی که کتی تیز بود با شک ازم پرسید :- کیانا این پسره از تو خوشش میاد ؟؟؟- نه بابا صد تا دوست دختر داره ..منم دیگه چون رئیسم بود قبول کردم ..بعدم با کمی مکث گفت :- آخه پسرایی که دختره نامزدشونه پرایدشون رو نمیدن دختره …واااای به حال پاجرو!!!!!من که احساس میکنم بهت نظر داره!! بعدم شیطون گفت :- من که میگم بچسب بهش ولش نکن بد بخت!! همه چیش اکیه ها!!!ته دلم یه ذوقی بود سرخوش خندیدم و گفتم :- چرت نگو بابا همه دوست دختراش عین مانکنان آخه من لی لی پوت رو میخواد چی کار؟؟؟!کتی خیلی جدی گفت :- گم شو دلشم بخواد !!! تاززززه کیانا به جون تو مردای درشت و قد بلند عاشق زنایین که تو بغل جاشن!!!در حالیکه از خنده ریسه رفته بودم گفتم :- خفه شو کتی… توام منحرفیا!!!!!!!!!!!!!!!!خودشم خندید وبعد با جدیت گفت :- حالا نه ببین کی گفتم این بابا ازت خوشش میاد!! در ضمن !! توی مهمونی عین قربتی ها پا نشی بریا قشنگ به خودت برس!!!!- اوووه باشه بابا!!! یکم دیگه ازین در اون در حرف زدیم بالاخره از تلفن دل کندم و رفتم سر طرح دانشگام که فردا باید ارائه میدادم!!ولی تمام مدت فکرم پیش حرفای کتی بود!!!یعنی واقعا مجد از من خوشش میومد که حاضر شد ماشینشو بده ؟؟؟؟ شایدم کارش خیلی گیر بود!!! بعدم بدون اینکه نتیجه ای بگیرم کارمو تموم کردم و رفتم خوابیدم!!!!فرداش ساعت 6 پاشدم!!! راستش دلم نمیومد من با ماشین مجد برم و اون پیاده واسه ی همین تصمیم گرفتم زود حاضر شمو اونو برسونم بعد برم دانشگاه بعد از خوردن صبحانه یه جین سرمه ای و یک مانتو مقنعه ی سرمه ای و کوله و کفش سفید پوشیدم و یه عطر ملایم زدم و رفتم از در بیرون زنگ آپارتمانشو زدم که بعد از چند دقیقه خواب آلود درو باز کرد یه شلوار گرمکن بلند مشکی پاش بود بدون بلوز!!!!!! راستش یه لحظه محو هیکلش شدم!!!! اهل ورزش نبود البته نمیخواستم… فابریک عضله ای بود!!! با سلامش به خودم و اومدم و با لبخند گفتم :- ا.. سلام .. ببین !! حاضر شو برسونمت بعد برم دانشگاه!!خمیازه ای کشید و گفت :- مهمون دارم!!! تو برو!!! اون میرسونتم!!!نمیدونم چرا یه لحظه راه تنفسیم بسته شد!!!! تنم از تو میلرزید و سر انگشتام یخ کرد!! کلیدارو گرفتم طرفش و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم :- مرسی..- هاج و واج نگام کرد و گفت :- چرا اینو پس میدی؟؟؟!!- نفس عمیقی کشیدم و گفتم :- نمیخوامشون!! بعدم آویزونش کردم به دستگیره ی در و بی توجه بهش که آروم صدام میزد از پله ها بدو اومدم پایین ..دم در ماشین رامش بود ….اونقدر حالم بد بود مخصوصا رفتم یه لگد به ماشینش زدم که صدای دزدگیرش تو کوچه پیچید … نزدیک بود سکته کنم واسه ی همین دوییدم و در رفتم .. بغضم وسط کوچه ترکید …. نمیدونم چم شده بود!!!!!…چند دقیقه ای پشت یه درخت وایسادمو اشکامو پاک کردم ..آرومتر شده بودم .. نمیخواستم دیگه بهش فکر کنم!!!!!نباید ضعف نشون میدادم!!!! مگه اون حرفی زده بود؟؟! … با این فکراخودمو قانع کردم که خودم و بعدم حرفای کتی باعث شده خیالات برم داره و مجد فقط محض راه افتادن کارش سوئیچ ماشینشو داده!!!!!سر خیابون واسه ی دانشگاه در بست گرفتم .. فقط کلاس اولمو موندم و طرحمو تحویل دادم ..بعد برگشتم خونه …وارد که شدم ماشین مجد توی پارکینگ بود هنوز … رفتم بالا که دیدم کلیدا به دستگیره ی درم آویزونه!! عصبی شدم و پرتشون کردم وسط کریدور …. بعدم رفتم تو …..بعد از تعویض لباس….از زور ناراحتی و فکر مشغول بدون ناهار رو کاناپه خوابم برد!!!!طرفای 3 بود با صدای تلفن از خواب پریدم …خوابالو گوشیرو برداشتم که صدای بم مجد تو گوشی پیچید و گفت :- کیانا ؟؟؟؟ پشت درم !!! درو باز کن..خوابالو رفتم دم در و باز کردمکه مجد بی تعارف اومد تو .. تازه تازه خواب داشت میپرید و یاد صبح افتادم واسه ی همین اخمام رفت توهم… و گفتم :- بفرمایید تووو ….. دم در بده …- یهو عصبی رو کرد بهم و گفت :- این مسخره بازیا چیه .. – بعدم سوئیچ رو گرفت سمتم و گفت :- مگه با هم قرار نداشتیم؟؟؟ من رو حرفت حساب باز کردم!!!!بدجور کک افتاده بود به جونم !!!! واسه ی همین بی خیال خمیازه ای کشیدم و گفتم :- کدوم قرار؟؟؟؟!!! عصبی دستی کشید تو موهاش و گفت :- مگه شرط نذاشتی که واسه ی مهمونی کمکم کنی!!!!!؟؟؟؟!- خوب ؟؟!! شرط گذاشتم ….ولی تعهدی که ندادم!!!!الانم دوست ندارم!!!!!!اصلا کار دارم!!!!!- کیانا اون روی سگ منو بالا نیارآآآآآآآآآآا…- عصبی شدم تقریبا داد زدم :- هووو … بالا بیاد ببینم !!!!! نه بالا بیاد میخوام ببینم چه غلطی میخوای میکنی؟؟؟؟!! برو بده همون دگوری که این آش و واست پخته خودشم نوش جان کنه … مگه چلاغه!!! اتفاقا خوبه یاد میگیره!!! واسه ی آیندتونم خوبه !!!!!!!!! یهو نگاش یه جوری شد .. اومد طرفم که گفتم :- بخدا دست بهم بزنی من میدونم و تو!!سر جاش وایساد و گفت :- از صبح ناراحتی؟؟؟!! بخدا رامش دیشب مست مست از مهمونی اومده بود اینجا..می گفت اونجایی که بوده نزدیک اینجا ست و چون ترسیده مست پشت فرمون تا خونشون برونه ترجیح داده بیاد اینجا که نزدیکتره!!واسه ی اینکه نشون بدم برای من مهم نیست شونه بالا انداختم و گفتم :- خوش بحال باباش با این دختر تربیت کردنش!! منو سننه؟؟؟؟!!!آروم صورتمو کرد سمت خودش…و گفت :- کارم گیر باباشه!!!!- خوب…- کیانا …با من اینجوری نکن!!!!- چجوری؟؟؟!!- نگام کن؟!؟؟!سرمو کردم اونور که چونمو محکم تر گرفت صورتمو برگردوند …- کیانا …هر یه کیانا که میگفت قلبم میومد تو دهنم!!! نا خداگاه نگاش کردم …نمیدونم تو چشماش چی بود ….شایدم من خودمو گول زدم .. شاید خواهش بود توی نگاش به هر حال طاقت بیش از این نیاوردم و با بد خلقی گفتم :- خیله خوب بابا!!!! قیافرو!!!شکل این مادر مرده ها!!!! باشه فقط چون دلم سوخت واست قبول میکنم!!!!! خندید و گفت :- فکر کنم تا مهمونی روزی یه دفعه این سوئیچ بیچاره از این آپارتمان به اون آپارتمان پرت شه!!از لحنش خندم گرفت و تا خندمو دید پررو شد و گفت :- ولی ماشاا.. شش دونگ صدارم داریا!!! چه هوار هواری کردی!!!!بعدم غش غش خندید ..- چپ چپ نگاش کردم که گفت :- اه اه !! غلط کردم!! قیافش خیلی بامزه شده بود واسه ی همین لبخند زدم و گفتم :- حالا برو دیگه میخوام نهار بخورم معدم داره سوراخ میشه!!!با ذوق گفت :- بخاطر اینکه باهام آشتی کردی و زحمت مهمونی رو به دوش گرفتی ناهار مهمون من!!!دو به شک بودم که قبول کنم یا نه که گفت :- رومو زمین ننداز!!!ناهار درست حسابیم نداشتم واسه ی همین منم دیگه حرفی نزدم فقط گفتم :- پس بذار حاضر شم!!مهربون نگام کرد و گفت :- برو منتظرم!!!رفتم بالا دست رومو یه آب زدم …نمیدونم چرا دوست داشتم تیپ بزنم نا سلامتی اولین باری بود که داشتیم میرفتیم با هم رستوران .. ازین فکر خندم گرفت ولی مشغول شدم .. یه شلوار لوله تفنگی مشکی پام کردم با یه چکمه ی تا زیر زانوی ورنی مشکی و یه تونیک بافت مشکی .. یه شال گردن قرمزم پیچیدم دور گردنمو و به جای روسریم کلاه تپل قرمز سرم کردم … اون رژ قرمز معروفمم زدم و با ریمل مشکی مژه هامو حالت دادم!! یه کیف ظریف مشکیه بند بلندم کج انداختم !!!همممم… خوب شده بودم …از پله ها که رفتم پایین مجد یهو از رو کاناپه پاشد … و بعد بی هوا گفت :- چه ناز شدی..- مرسی.. – همین جوری محو من بود که با صدام که گفتم : بریم؟؟؟!! به خودش اومد یهو اخم کرد و گفت :- باز تو این لباتو سرخ کردی؟؟!!- به شما مگه ربطی داره؟؟؟- با من داری میای بیرون!!!پس داره .. بعدم خیلی ریلکس یه دستمال برداشت و گرفتش سمتم :- پاک کن …بی خیال گفتم :برو بابا!!!یهو چونمو گرفت تو دستش و گفت :- دوست ندارم وقتی میای بیرون به چشم دخترای بد بهت نگاه کنن رژ قرمز لایق تو نیست اونم تو خیابون!!! نمیگم نزن تو خونه بزن خیلیم بهت میاد .. ولی نمیخوام تو خیابون به چشم اون سبک دخترا که یه موی گندیده ی تو به صد تاشون میرزه نگات کنن … بعدم آروم شروع کرد لبامو با دستمال پاک کردن …- اعتراضی نکردم بیراه نمیگفت .. بعدم .. کدوم دختریه که از غیرتی شدن مردی که دوست داره بدش بیاد… بعد از اینکه لبمو پاک کرد خندید و گفت :- حالا شد …..حیف رنگ لبای خوشگلت نیست جوجو!!!احساس کردم تنم داغ شد انگار خودشم فهمید چون بلافاصله روشو برگردوند و گفت : – من برم ماشین رو درآرم بدو بیا کیانا که مردم از گرسنگی..بعدم از در زد بیرون …منم یکم صبر کردم تا التهابم کم شه …و رفتم پایین که دیدم به ماشین تکیه داده و داره سوت میزنه تا منو دید رفت سمت کمک راننده و گفت :- بپر بالا شوماخر!!خندم گرفت ..و گفتم :- خودتون بشینین دیگه ..شونه هاشو انداخت بالا و گفت :- فعلا دست تو جغلست بشین ببینم چیکار میکنی!!!!- سوار شدم ..راستش یکم حول شده بود ولی سعی کردم به روم نیارم .. تو دلم بسم ا.. گفتم و راه افتادم .. توی راه خیلی حرف نزدیم فقط گه گاه راهنماییم میکرد که از کدوم مسیر برم وکجا بپیچم آخرم توی یه کوچه ی دنج پر درخت جلوی یه رستوران گفت که نگه دارم وقتی ماشین رو پارک کردم .. یهو واسم دست زد و با یه لبخند گقت :- کیانا .. عالی بود!!!! خیلی خوبه دست فرمونت .. لیاقتشو داری بعدا ها واست بهترین ماشینارو بخرم!!!!!!!!!!!!!!!متعجب گفتم :- مرسی .. ولی شما چرا بخری؟؟؟خندید و گفت :- این فضولیها به تو نیومده بدو که مردم از گرسنگی…
*****************************اونروز صرفنظر از صبحش یکی از بهترین روزای عمرم بود .. توجه و محبت های مجد به حدی بود که گاهی وقتا یادم میرفت این همون رئیس بد اخلاق شرکته که همه ازش حساب میبرن … واسم جالب بود محبتای مجد جنسش با محمد فرق داشت شاید از لحاظ عقلانی محمد شخص مناسب تری بود برای ادامه ی زندگی …شاید بکر بودن روحش و نجابت ذاتی که داشت اونو به وضوح از مجد متمایز میکرد!!! ولی در عوض مجد به واسطه ی روابط زیادی که با دخترا داشت به شناخت کاملی از هم جنسای من رسیده بود که باعث میشد محبتاش ملموس باشه و رفتارش پخته تر از محمد!!! از طرفی من اون موقع تصورم این بود که مجد بدلیل روابط آزادی که با دخترا داشته خیلی راحت تر میتونه با نامزدی سه ماهه ی من کنار بیاد… چیزی که عین خوره منو میخورد!!! شاید توی جامعه ی ما داشتن دوست پسر که به مراتب بدتر از نامزد بودن و محرم شدن به کسیه پذیرشش راحت تر بود تا به هم خوردن یه نامزدی …و تصوراتی که ازش میشد و حرفایی که پشتش بود!!!! نمیدونم شاید بابا محسنم به این فکر کرده بود که منو فرستاد تهران … شاید اونم دوست داشت مثل من گذشتمو به هر طریقی شده فراموش کنه!!! بابا منو میشناخت میدونست نمیتونم نگاههای آدمارو که با تصور لغت نامزد بودن چه فکرایی پیش خودشون نمیکنن رو تحمل کنم …بعد از خوردن ناهار که چه عرض کنم عصرونه در حالی که فک جفتمون اینقدر که خندیده بودیم درد گرفته بود از رستوران زدیم بیرون .. سوئیچ رو گرفتم سمتشو گفتم:- بس که هی گفتین بخور بخور دارم میترکم نمیتونم رانندگی کنم … خندید و گفت :- الان میبرمت یه جا تا غذات هضم شه ..هستی یا نه؟؟!سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ونشستیم تو ماشین و گازشو گرفت و رفت … آهنگ شادم گذاشت …خیلی تهران رو وارد نبودم ولی از اونجایی که هر وقت میومدیم همیشه بام تهران میرفیم از مسیر حدس زدم میریم اونجا . ذوق زده گفتم :- وای میریم بام ؟؟؟؟!- ا؟پس بلدی؟- آر ه هر وقت میومدیم تهران کتی کچلمون میکنه بس که میگفت بریم بام!!خندید و گفت :- کتی خواهرته دیگه؟؟!- آره چه خوب یادتون مونده!!!!!شیطون گفت :- من دخترای خوشگل رو خوب یادم میمونه!!!!!چپ چپی نگاش کردم که بلند خندید و گفت :- قیافتو وقتی اینجوری میکنی ….خیلی بامزه میشه!!! رومو کردم اونور که گفت :- خوب بابا!! شما غیرتی نشو!!! من یه خوشگل تر از خواهرتو پیدا کردم فعلا!!! با اون کاری ندارم!!!دلم یهو ریخت حتما منظورش رامش بود آخه تم رنگ مو و چشماش شبیه کتی بود!! ولی کتی با نمک تر بود!! با اخم گفتم :- رامش جووون رو میگین ؟؟ نخیر کتی ما خوشگلتر!!!یه دونه ازون تک خنده های مردونش کرد و گفت :- کیانا ؟؟؟ تو چه اصراری داری این رامش رو به من بچسبونی؟؟؟!شونه هامو بالا انداختم و گفتم :- وا.. من اصراری ندارم .. ولی جوانب امر رو که بررسی میکنی اینجوری نشون میده !!!!خندید و انگار ترجیح داد بحث و تموم کنه گفت :- نه رامش نیست!! حدست غلطه!!!! حالا مونده تا بفهمی کیه!!!دلم چنگ خورد!!!!! نفسم یهو گرفت .. رومو کردم اونور.. یعنی کی بود؟؟؟!!! نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم بهش فکر نکنم اونم دیگه تا رسیدنمون حرفی نزد ..وقتی که رسیدیم تصمیم گرفتیم پیاده بریم بالا و برگردیم … وقتی بغلش راه میرفتم زیادی ازش کوتاهتر بودم یهو یاد حرف کتی افتادم که مردای قد بلند زن کوتاه دوست دارن … تنم داغ شد و خندم گرفت!!! با تعجب نگام کرد و گفت :- کیانا به چی میخندی؟؟؟!!!خندم شدت گرفت و گفتم :- اینکه من و شما عین فیل و فنجونیم!!!!یهو وایساد و با خنده گفت :- مگه بده ؟؟؟!! بعدم بی هوا از کمر بلندم کرد و گذاشتم روی جدول بغل مسیر پیاده روی!!!- ببین این بالا که وایسی میشی هم قدم!!!بازم خندم شدت گرفت :- هنوزم کوتاهترم یکم!!!بعدم با شیطنت ادامه دادم :- البته قد من خوبه ها شما زیادی بلندین!!!!مهربون نگام کرد عین این بابا ها که از خنده ی بچه هاشون شاد میشن بعدم دستمو گرفت گفت :- بیا بریم شیطون … بیا تا کار دستم ندادی!!!!منظور حرفشو درست نفهمیدم ولی احساس کردم کلافست … بقیه مسیر آروم کنار هم راه رفتیم .. هردختری از بغلمون رد میشد اول به مجد خیره میشد و بعدم یه جوری به من نگاه میکرد ..ولی مجد تمام مدت تو فکر بود دیگه حرفی نزد … موقعی که رسیدیم بالا عین این بچه ها با ذوق گفتم :- آخ جوووون اینجا کلی خوراکی داره … من خوراکی میخوام ..- مجد خنده ی با محبتی کرد و گفت :- هرچی میخوای بگو برات بخرم ..با ناراحتی گفتم :- نخیر نوبت من مهمونتو ن کنم…اومدم دست کنم تو کیفم که مچمو گرفت و در حالیکه اخم مهربونی کرده بود گفت:- اینکار زشت رو نکن …!!!! وقتی یه مرد هست یه جوجو دست نمیکنه تو جیبش!!!!روشنه؟؟؟- ولی آخه … دستم محکم فشار داد و گفت :- آخه نداریم!!!دیگه حرفی نزدیم و رفتیم توی یکی از کافه ها اول از همه دوتا لیوان شیر کاکائو ی داغ خوردیم و بعدم هوس کیک شکلاتی کردم و سفارش دادم که نصفشم نتونستم بخورم … مجد مال خودشو که خورد کیک باقی مونده ی منم کشید سمتش و با چنگالم شروع کرد خوردن .. راستش تعجب کردم و گفتم :- چنگال خودتون اون بودا …خندید و گفت :- با چنگال تو خوشمزه تره!!!!!- جلل الخاق…خندید و گفت :- هنوز مونده این چیزارو بفهمی!!!!بعدم میز روحساب کرد و رفتیم…از در کافه که اومدیم بیرون یه لرز نشست به تنم .. سعی کردم به روم نیارم که سردم شده که مجد یهو گفت :- کیانا ؟؟ چرا رنگت پریده؟؟- هیچی خوبم!!!- آروم دستمو گرفت و گفت :- – دستت یخ زده میگی خوبم .. بدون اینکه مهلت حرف زدن بده کتشو درآورد و انداخت رو دوشم ..- با اعتراض گفتم :- خوبه بابا .. خودتون چی آخه …چیزی تنتون نیس ..بعدم یه نگاه به کتش کردم و گفتم :- – قیافه ای واسم ساختین ها!!!!- ختدید و گفت :- خیلیم خوبه … عوضش دیگه کسی نگات نمیکنه بعدم کلامو کشید رو صورتمو خندید … تا پایین برسیم خیلی حرفی نزدیم ..من که مست عطر کتش بودم و انم تو فکر بود و گه گاهی فقط ازم میپرسید گرم شدی؟؟! خوبه ؟ راحتی و خلاصه ازین حرفا …توی راه برگشت بودیم که موبایلش زنگ خورد موقعی که به صفحه ی موبایل خیره شد اخماش رفت تو هم و جواب داد :- بله؟- …- سلام مرسی… تو چطوری؟؟؟ – …..- خوب تقصیر خودته جنبه ی مشروب نداری میخوری!!!!- ….- چیییییییییییی؟؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!- …..- نه نیستم .. – …………………..- اومده بودم بیرون شام بخورم!!- …………….- نه …تو راهم دارم میام …- …………………- نه …. اومدم!!!عصبی گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد اونور….بعدم رو بهم کرد و گفت :- کیانا رامش دم دره!!!!با تعجب گفتم :- چییییی؟؟؟؟!!!- کیانا … نمیخوام تورو ببینه .. نصف شبیم نمیخوام دو قدم انورتر خونم پیادت کنم!!!کلافه در حالیکه دلم میخواست خودشو رامشو تیر بارون کنم گفتم :- خوب حرفتو بزن!!انگار که تو شش و بش بود گفت :- چیز کن .. میری پشت ماشین قایم شی؟؟؟ .. من در رو قفل نمیکنم ما که رفتیم بالا بپر پایین!!!دلم میخواست میمردم و اینقدر خوار نمیشدم !!! عصبی گفتم :- نگه دار!!!!!!!!!با تعجب نگام کرد و گفت :- دیوونه شدی نصفه شبی؟؟؟!- اااه … خنگیا ..مگه نمیخوای برم پشت!!! از روت که نمیتونم بپرم!!!!نفس راحتی کشید و گفت :- آهان!! سکته کردم دختر!! – زد کنار و پیاده شدم اونم پیاده شد و در پشت ماشین که حکم صندوق عقبم داشت رو باز کرد و رفتم اون تو موقعی که اومد درو ببنده گفت :- کیانا … جوابشو ندادم که گفت :- قهر نکن کیانا …. دل خوشیم تویی!!!!!!طاقت نیوردم و گفتم :- خوب بابا!!!لبخنده غمگینی زد و گفت :- اگه سوئیچ رو دیگه نمیاری پس بدی و شوتش کنی تو راهرو میذارمش رو ماشین!!!سرمو تکون دادم و گفتم :- باشه!! راه بیفت که سفیر کبیر منتظره!!!در رو بست و راه افتاد!!!! بقیه را رو هم من هم اون ترجیح دادیم ساکت باشیم .. موقعی که رسیدیم از صدای رامش چندشم شد :- بابا چه عجب اومدی شروین کم مونده بود قهر کنم برما!!!! بعدم خندید و گفت :- امشب تلافیه دیشب که خواب رفتم رو در میکنم!! موافقی؟؟مجد با لحن عصبی گفت :- لازم نکرده .. تو ازین به بعد خواستی بیای زنگ بزن!!!! بقیه کارا پیش کش!!!نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد باز !!! یعنی بدم نمیومد یکم سر به سر رامش بذارم..واسه ی همین با موبایلم شماره ی مجد رو گرفتم .. .موبایلش تو ماشین بود تا دررو بازکرد برداره سریع قطع کردم .. رامش گفت :کی بود؟؟؟!!مجد در جوابش گفت : – نمیدونم قطع شد!!!!بلافاصله دوباره گرفتم …تا مجد برداشت قطع کردم ..رامش با کنجکاوی پرسید :- کیه که هی قطع میکنه …مجد با صدایی که شیطنت و طعنش رو به وضوح فهمیدم گفت :- نمیدونم یه شیطون کوچولوئه لابد!!!!رامش که صداش عصبی به نطر میرسید :- شیطون کوچولو چه کوفتیه بده ببینم کیه ..گویا اسممو به نام خودم ذخیره نکرده بود چون بلافاصله صدای نکره رامش اومد که گفت :- خانوم موشه کیه دیگه؟؟؟؟؟؟!!!!همون موقع واسه ی اینکه حرصشو بیشتر در آرم سریع یه sms به این مضمون زدم > و بلافاصله ام گوشیمو silent کردم که اگه زنگ زد ضایع نشه!!صدای دینگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :- این کیه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!! بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلای حرفاش تهدید کردن و اینکه به بابا ش میگه و …. قرار داد رو فسخ میکنن و …جالبیش اینجا بود که مجد تمام این مدت سکوت بود … وآخرم با صدای در و بعدم ویراژ ماشین فهمیدم که رامش رفته ….*************************************از خنده کف ماشین ولو بودم که در یهو باز شد و به خودم اومد …. فکر اینجاشو نکرده بودم که مجد ممکنه عصبانی بشه . توی تاریکی پارکینگ تشخیص ندادم صورتش چه فرمیه ولی چشماش برق عجیبی داشت … با صدای بمش گفت :- نمیای بیرون ؟؟؟!!!با طمانینه پیاده شدم …. در ماشین رو بست و تو تاریکی روبروم وایساد .. تا اومدم حرف بزنم .. انگشتشو گذاشت رو لبم و سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت :- میخوای جواب sms رو بدم؟؟؟!!!بعدم با مکث گفت :- بخصوص تیکه ی آخرشو؟؟؟!!!قلبم داش از جاش کنده میشد نمیدونستم چی بگم … اومدم برم که بازومو گرفت :- کجا؟؟؟!!!! تنم لرزید …از ترس نبود .. آهسته زیر گوشم گفت :- حالا واقعا امشب خوب بود …سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت :- نمیخوای ازم تشکر کنی؟؟؟!!آروم گفتم :- مرسی…- مرسی کی؟؟؟!!نگاش کردم .. چشمام به تاریکی عادت کرده بود میشد شیطنت رو تو صورتش به وضوح دید واسه ی همین گفتم :- مرسی جناب مجد!!!- جناب مجد بابای خدا بیامرزم بود!!پررو !!! میخواست مجبورم کنه اسمشو بگم!! واسه ی همین گفتم :- مرسی آقای مجد!!! همین!!!!بازومو فشار داد و گفت :- پس آقای مجد؟؟؟!!- بله !!!!حرصی بازومو ول کرد و گفت :- باشه به وقتش !!!بعدم دستاشو کرد تو جیبش و گفت :- راستی میدونی با کار امشبت یه خرج کادوی آشتی کنون رامش رو رو دستم گذاشتی؟؟؟!!با تعجب نگاش کردم و گفتم :- واقعا آشتی میکنه؟؟!؟!!خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :- هنوز منو نشناختی ..اخمی کردم و رفتم سمت پله ها که بلند خندید پشتمو و گفت :- حالا باز از حسودی قهر نکنی بیای باز کلیدارو پرت کنی تو صورتما!!!برگشتم و با حرص گفتم :- نخیر!!!! شما ارزونی همون رامش جون!!!! منم میبینین گاهی هم صحبتتون میشم از تنهاییه!!!!به ماشین تکیه داد … و یه لبخند کجی رو لباش بود…و چیزی نگفت ..رفتم بالا و درو بستم … خدایا این چه آتیشی بود انداختی به جونم؟؟؟!!!کلا ه و شالمو درآوردم و داشتم با چکمه هام سر و کله میزدم که زنگ آپارتمان زده شد … با هر جون کندنی بود چکمه هامو درآوردم و رفتم دررو باز کردم … مجد خندون پشت در بود .. گفت :- بیا باز سوئیچ یادت رفت شیطون!!!!- مرسی..بعدم تعظیمی کرد و رفت !!!!اونشب تا خود صبح به مجد فکر کردم چشماشو خنده هاش حرفاش صدای مردونش .. بد جوری گرفتار شده بودم!!! عصبانی بودم!!! ولی واقعا از دستم خارج بود!!!!! حتی دلیلشم نمیدونستم .. ..هرچند دوست داشتن دلیل نمیخواست….**********************************فصل دوازدهم :فردا ی اونروز طرفای ساعت 9 بیدار شدم فقط دوروز به مهمونی مونده بود و واسه ی اینکه به مجد ثابت کنم که بقول معروف زنیت دارم و میتونم از پس خیلی کارا بر بیام زمان کمی بود.. همین که داشتم صبحانه میخوردم لیست کارایی که باید انجام بدم رو نوشتم تا بلافاصله برم دنبالشون …ساعت نزدیکای 10.5 بود که حاضر شدم .. فقط یه موضوع بود که باعث شده بود دو به شک به تلفن خیره شم .. اونم این بود که من پول لازم رو واسه سفازش غذا و کیک و گل و .. نداشتم .. توی همین افکار بودم که موبایلم زنگ خورد!!!! ذوق کردم خودش بود!!! دکمه ی اتصال و زدم :- به به !!!! خانوم مشفق!!!!- به به!!! … آقای مجد ..- سر خوش خندید و گفت :- کیانا هنوز که نرفتی دنبال کارا؟؟؟- نه هنوز!!- آهان .. ببین پس قبلش برو تو آپارتمان من توی اتاقم یه پاکت رو پاتختیمه اونو بردار توش پوله… دیشب خواستم بهت بگم که دیر وقت یادم اومد صبحم دلم نیومد بیدارت کنم..واسه ی خودم کلاس گذاشتم و گفتم :- مرسی.. حالا خودم حساب میکردم بعدا با هم حساب میکردیم .. با لحن مهربونی گفت :- شمام تا الانم کلی مارو شرمنده کردی …- نه بابا این چه حرفیه ..- راستی کیانا .. به زینت خانوم زنگ زدم.. واسه ی فردا صبح ساعت 9 میاد تو فقط در رو باید براش باز کنی هم امینه همم همه ی زیر وبم خونرو بلده نیازی نداره بالا سرش وایسی…- باشه ..مرسی گفتی ..- مرسی از تو برو به سلامت …گوشیو که قطع کردم رفتم اون آپارتمان … . وارد اتاقش شدم و پاکت رو برداشتم داخل پاکت خیلی بیشتر از حد تصورم پول بود واسه ی همین مقداری که فکر میکردم لازمه رو برداشتم و بقیه ی پولارو گذاشتم سر جاش و با ذوق رفتم سمت پارکینگ .. ماشینو درآوردم و رفتم دنبال کارا..اول از همه رفتم یه رستوران که دختر عموم برای عروسیش از اونجا سفارش غذا داده بود میدونستم اسمش فارسیه و سمت دولته خلاصه پرسون پرسون رفتم تا پیدا کردم خداروشکر سرراست بود …سفارش چند مدل غذای ایرانی و چند مدل غذای فرنگی دادم وبعد از دادن آدرس دقیق نیمی از پول رو دادم وبقیرم قرار شد موقع تحویل غذاها بهشون بدم!!!بعد از اونجا رفتم و به چند تا شیرینی فروشی سر زدم که اصلا باب میلم نبودن ..یهو یاد یه شیرینی فروشی افتادم که یکی از بچه های سال دومی واسه ی دفاعش شیرینی هاشو از اونجا خریده بود و همه ی بچه ها خیلی ازش تعریف میکردن آدرس دست و پا شکستشو بلد بودم .. خوشبختانه ازونجایی که بنام بود و همه میشناختن اونجارم راحت پیدا کردم و سفارش چند مدل دسر و شیرینی های خشک و تر چند مدل آجیل دادم و بعد از حساب کردن پولشون آجیلا و شیرینی ها ی خشک رو تو ی ماشین گذاشتن و شیرینی تر , دسر و اینارم با دادن آدرس موکول کردم به روز مهمونی…نوبت به میوه بود از اونجایی که هوا سرد شده بود و میوه های این فصلم خیلی نبود فقط پرتقال و نارنگی و سیب و موز و خیار گرفتم و البته برای اینکه یه ذرم خودی نشون بدم یه جعبه انارم گرفتم تا شب پنج شنبه خودم دون کنم … بعد از اینکه واسه خودم یه پرس غذا گرفتم سر راه برگشت به گل فروشی سر کوچه ام سفارش چند شاخه مریم , لیلیوم و ارکیده بنفش کمرنگ دادم و قرار شد پنج شنبه اونارم بیارن دم خونه!!!وقتی رسیدم خونه ساعت از سه گذشته بود معدم داشت سوراخ میشد بعد از اینکه ناهارمو خوردم ولو شدم رو تخت ..تمام کارارو راست و ریس کرده بودم … فقط میموند تمیز کاری خونه که فردا قرار بود کمک بیا د و بعدم میموند لباسم با این فکر عین فشنگ از جام پاشدم و رفتم سر کمدم …تقریبا تمام کمد رو زیر و رو کردم ولی هیچ لباس رسمی ای نداشتم که چشممو بگیره .. باید حتما یه خرید میرفتم .. بیخیال استراحت شدم .. داشتم دوباره لباس میپوشیدم که موبایلم زنگ خورد .. :- کیانا کجایی؟؟؟- اول سلام بعدا کلام جناب مجد!!!!بلند خندید و گفت :- یه دفعه گقتم اون بابام بود!! همون صدام نکنی بهتره!!!- باشه ..امرتون ..- آهان ..ببینم بیرونی؟؟؟!- نه الان داشتم دوباره میرفتم …با طمانینه گفت :- کیانا چیزه … میای دنبالم؟؟؟خندیدم :- بابا ماشینه خودته .. آره میام فکر کنم طرفای 5.5 اونجا باشم..- مرسی کیانا ..گوشیو گذاشتم خدا خدا میکردم ترافیک نباشه تا بتونم همون شب برم خرید ولی از بخت بد بخاطر بارون خیابونا بد جور شلوغ بود …. ساعت 6 بود رسیدم دم در شرکت محض احتیاط رفتم توی یکی از کوچه های شرکت و بهش sms زدم بیاد اونجا …تا وقتی که بیاد سرمو گذاشتم رو فرمون که با رِنگی که روی شیشه ی ماشین گرفت سرمو برداشتم …یه نگاه بهش کردم … یا خدا چقدر خوشتیپ شده بود یه پلیور مشکی ساده پوشیده بود با یه شلوار جین سرمه ای سیر و کفشاشم که نگو .. موهاش بارون خورده بود و خیلی بهش میومد درو زدم که پرید بالا و با خنده گفت :- چه بارونی …بوی ادکلنش پیچید تو ماشین یه لحظه به رامش حسودیم شد که بی خیال بغلش میکرد یا گونشو میبوسید …محوش بودم که گفت :- کیانا خانوم کجاییی؟؟؟؟!!!چشم ازش برداشتم و گفتم :- هیچی … خسته نباشین. .. بریم؟؟؟!مهربون خندید و گفت :- شما خسته نباشی… ببخش مجبورت کردم بیای دنبالم …. بعدم گفت :- ناراحت نمیشی گه من بشینم ؟ راستش جایی کار دارم .. با کمال میل قبول کردم و جامون رو با هم عوض کردیم اینجوری میتونستم یکم نگاش کنم …توی راه براش خلاصه ای از کارایی که امروز کردم رو گفتم و اون هر بار مهربون میخندید و تشکر میکرد … یهو نگاه کردم دیدم سمت الهیه ایم … گفتم :- اینجا چی کار داریم؟؟!!خندید گفت :- تورو نمیدونم ولی من باید یه دست کت شلوار بخرم واسه ی مهمونی … راستش از لباس پوشیدنت معلومه با سلیقه ای واسه همین رامشو پیچوندم و بعدم یه نگاه بهم کرد و ادامه داد :- مزاحم شما شدم!!!با خودم فکر کردم بدم نشد منم میتونم مغازه های اینجا رو نگاه کنم شاید چیزی چشممو گرفت و فردا یه سر اومد و خریدمش…ماشین رو پارک کردم و وارد یه پاساژ کوچیک شدیم که فقط 4-5 تا مغازه توش نبود ..ته پاساژ یه مغازه ی بزرگ وخیلی شیک بود که یه سمتش لباسای مردونه بود سمت دیگش لباسای زنونه …صاحب مغازه که انگار مجد رو میشناخت سلام علیک گرمی باهامون کرد ..منم برای اینکه مجد رو همراهی کرده باشم رفتم سمت لباسای مردونه یه کت شلوار دودی خیلی شیک با یه بلوز زرشکی دیدم که خیلی به نطرم شیک اومد … داشتم بررسیش میکردم که دیدم مجد بالای سرمه داره با لبخند نگام میکنه …لبخند زدم و گفتم :- این چطوره ؟؟!!رو کرد به فروشنده و گفت :- اینارو میخوام امتحان کنم .. – موقعی که رفت توی اتاق پرو منم رفتم سمت لباسای زنونه … من با اینکه پوستم سبزه بود ولی لباس آبی آسمونی خیلی بهم میومد بخصوص اینکه با موهای مشکیمم تضاد خوبی داشت روی رگال مغازه یه همچین رنگ لباسی نظرمو جلب کرد لباس یقه ی گرد بسته داشت و آستین حلقه ای و چسبون تا بالای زانو بود و روی کل لباس یه حریر آبی میومد و روی همه ی اینا یه کمربند نقره ای که درست روی گودی کمر قرار میگزفت بنظرم لباس شیکی بود ..داشتم بنداز بر اندازش میکردم که با صدای مجد بخودم اومدم :- – از این خوشت اومده ؟!!- برگشتم سمتش…- وااااااییییی چقدر برازندش بود … ناخود آگاه با یه لخند و نگاهی که میدونم از توش تحسین می بارید گفتم :- – چه خوب شدین !!!- مهربون زیر گوشم گفت :- – سلیقه ی شماست دیگه …بعد از اینکه لباسشو عوض کرد همین طوری که داشتم بقیه ی جنسای مغازرو میدیدم مجدم حساب کتاب کرد و زدیم بیرون …مجد پیشنهاد داد که بریم یه رستوران برای شام ولی من اونقدر خسته بودم ترجیح دادم غذارو تو خونه بخورم واسه ی همین از یه رستوران خوب غذا گرفت و اومدیم سمت خونه .. ساعت نزدیکای 10 بود که رسیدم … موقعی که اومدیم بالا مجدم خیلی راحت وبدون تعارف برای خوردن غذا اومد آپارتمان من .. منم دیگه درست ندیدم حرفی بزنم و غذا هارو ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه … داشتم میز رو میچیدم که از توی دستشویی بلند گفت :- کیانا شیر دستشویی پایینت فشارش کمه .. میشه برم بالا ذستمو بشورم ..- آره برو!!!میز و که چیدم اومدم که صداش بزنم دیدم داره از بالا میاد پایین..مموقع خوردن هردو ساکت بودیم بعد از اینکه غذامون تموم شد بلند شد رفت سمت ظرفشویی که با اعتراض گفتم :- چی کار میکنین … خودم میشورم خندید گفت :- جشمات سرخه سرخه مرامی بیدار موندی وگرنه عین بچه شیطونا پای سفره خوابت میبرد!!خندیدم و گفتم :- نابودم !!!بعدم نشستم رو صندلی و ظرف شستنشو تماشا کردم …و تقریبا چرت زدم کارش که تموم شد دستمو گرفت و منو کشوند دنبال خودش تو هال و بعدم اشاره کرد :- تو برو بخواب منم بیشتر ازین مزاحمت نمیشم…!!خوابالو تشکر کردم وکیسه ی لباساشو دادم دستش …و با یه شب بخیر درو بستم .. سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم بعد از مسواک زدن وارد اتاق شدم که دیدم یه بسته ی کادویی رو تختمه .. روش یه کاغذ بود که نوشته شده بود : تقدیم به جوجوی خسته!!بخط .. خطه مجد بود ببا ذوق بازش کردم .. از دیدن پیرهن آبی آسمانی که تو دستم بود شاخام داشت در میومد .. کی اینو خریده بود؟؟؟!!!نمیتونم حس اون لحظمو بزبون بیارم فقط اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم داد بزنم و به همه بگم مجد چیکار کرده … پیش خودم میگفتم یعنی دوسم داره ؟؟ شایدم مال این بود که کمکش کردم .. بعدم توی یه لحظه حال خودمو با این فکر که شاید با هر دختر دیگه ای میرفت این کارو میکرد بهم ریختم .. خیلی بد بود ..توی یه تضاد عاطفی گیر کرده بودم … مجد توی لفافه خیلی کارا کرده بود که میدونم هر دختری دیگه ای جز من بود به حساب علاقه میذاشت ولی من نمیتونستم … نمیگم آدم بد بینی بودم .. ولی دوست داشتم واقع بین باشم و ترجیح میدادم دست به عصا راه برم …اونشب لباس رو با دقت توی کمدم آویزون کردم و تصمیم گرفتم در اسرع وقت ازش بابت این محبتش تشکر کنم … و با هزار جور فکر و خیال بالاخره خواب رفتم …**********************************صبح روز بعد ساعت نزدیکای 8 بود که از خواب پاشدم بعد از اینکه صبحانه خوردم لباس مناسب کار پوشیدم و رفتم اون آپارتمان راس 9 زینت خانوم که یه زن حدود 55 ساله نشون میداد اومد … سلام علیک کردم و گفتم :- زخمت کشیدین اومدین … منم واسه ی کمک هستم!!با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت :- نه خانوم جون من خودم کارارو انجام میدم!!- آخه دست تنها که نمیشه خونه ی به این بزرگی .. کاری بود به منم بگین!!لبخندی زد و گفت :- باشه دختر جون!!!همین طور که زینت خانوم مشغول شد منم توی آشپزخونه میوه ها رو شستم و خشک کردم و مشغول دون کردن انارا شدم …موقعی که تموم شد ساعت نزدیکای 12.5 بود بد جور احساس گرسنگی میکردم پاشدم لباس پوشیدم و رفتم پیش زینت خانوم :- من دارم میرم غذا بگیرم چی دوست دارین ؟؟؟!!مهربون نگاهی بهم کرد و گفت :- من ناهار میارم با خودم دختر جون!!!- حالا میشه لطف کنید ناهاروتونو بذارین بعدا امروز یه چلو کباب حسابی بخوریم؟؟؟خندید و گفت :- شمام عین آقای دکتر حرف میزنیدا !!!منظورش شروین بود خیلی دلم میخواست راجع به مجد یه چیزایی بدونم ولی ضایع بود اگه سوال میکردم …رو کردم بهش و گفتم :- پس حاضر شین بریم یه رستوران توپ..با مهربونی گفت :- مادر جون اگه بیاری خونه من راحت ترم الان وسط کار سختمه .. قبول کردم و رفتم یکی از رستوران های خوب اطراف و یه پرس برگ یه پرس جوجه گرفتم و برگشتم ..موقع خوردن ناهار رو کرد بهم و گفت :- شما نامزد آقا دکتری؟؟!!غذا پرید تو گلوم و دست و پا شکسته گفتم :- نه .. بابا !! من همسایه روبروییشونم !! البته توی شرکتشونم کار میکنم!!مهربون خندید و گفت :- آخه دیدم با بقیه ی دخترایی که اینجا میومدن خیلی فرق میکنین گفتم شاید آقای دکتر دست از جوونی کردن برداشته باشه!!خندیدم .. هر چند خندم خیلی شاد نبود , گفتم :- نه آقای مجد کلا خیلیی جوونی میکنه!!!!زینت خانوم سری تکون داد و گفت :- ماشاا… بس که خوش قد و بالاست دخترا دست از سرش بر نیمدارن دختر جون اونم مرده دیگه ….زمان رو مناسب دیدم واسه ی همین گفتم :- شما خیلی سال میشناسیشون ؟؟- آره مادر جون تقریبا هم سن و سالای الان تو بودم که شوهرم زمین گیر شد !! از کارگرای جناب مجد بود از روی داربست افتاد .. جناب مجد همه جوره هوامونو داشت و واسه ی اینکه فکر نکنم داره در حقمون ترحم میکنه در ازای کمک کردن به خانومش به من حقوق میداد حقوقی که دو سه برابر اون چیزی بود که واقعا حقم بود… دوتا دختر دارم .. هردوشون جناب مجد جهیزیه داد .. خدا بیامرزتشون!! خیلی آدم با خدایی بود!!!- خانوم مجد چی؟؟!!- اونو که نگو ماهه ..هر چی بگم کم گفتم عین خواهرم دوستش دارم .. هرچند ظاهرش خیلی خو ش اخلاق نیست ولی قلبش خیلی مهربونه … بعدم ادامه داد :- آقا شاهین و آقا شهاب پسرای بزرگشون خیلی شبیه خانومن ولی این ته تغاریه دور از جونش عین خود جناب مجده .. راستشو بخوای دختر جون من آقا شروین رو عین پسر خودم دوست دارم ..و همیشه آرزومه بهترین زن نصیبش بشه !!!خودمم توی این مدت فهمیده بودم مجد با تمام اخلاقای ناپسند اجتماعیش ولی چهره ی محبوبیه از کارمندا گرفته تا یه زن عامی همه دوستش دارن و براش احترام قائلن…خیلی دوست داشتم ببینم اگه مجد یه زن بود با همین منش فقط دوست پسر داشت یا با یکی نامزد کرده بود و بهم خورده بود بازم راجع بهش اینجوری فکر میکردن … یا مثل خونواده ی من توی خفا میگفتن لابد دختره یه ایرادی داشته .. خیلی جالب بود همیشه ته تهش ایراد رو از دختر میدیدن .. بیخیال این فکرا شدم و ظرفهای ناهارو جمع کردم و شستم , زینت خانوم رفت دنبال بقیه ی کارا….طرفای ساعت سه داشتم توی کابینت ها دنبال ظروف مناسب واسه آجیل و شیرینی و اینجور چیزا میگشتم .. توی یکی از کابینت های یه ظرف خیلی شیک نظرمو جلب کرد داشتم سعی میکردم روی نوک انگشتام وایسم برش دارم که یهو احساس کردم یکی پشتمه برگشتم مجد خنده ای کرد و ظرف رو از کابینت برداشت و داد دستم ..- چطوری خانوم کوچولو!!!؟؟؟با تعجب در حالی که به کابینت تکیه داد و مجد روبروم وایساده بود گفتم :- شما اینجا چی کار میکنی؟؟!! – حوصله ی شرکت رو نداشتم زدم بیرون گفتم بیام کمک دستت .. زینت خانوم اومده ؟؟؟!!- آره بالان … پایین تموم شد .. – پس من برم یه سلام علیکی بکنم …دم در برگشت و گفت :- کیانا یه چایی میذاری؟؟!!- آره .. حتما … – مرسیاز بالا صدای سلام علیک گرمی میومدو خنده های سر خوش زینت خانوم .. چایی رو که دم کردم مجد و زینت خانوم وارد آشپزخونه شدن و مجذ رو کرد به من و گفت :- کیانا با خاله زینت من آشنا شدی؟؟؟ ازوون زن های گل روزگاره..زینت خانومم که ازین حرف محد ذوق کرده بوددر جواب گفت :- آره پسرم ماشاا.. چه همسایه ی خانومی داری بعدم با شیطنت به مجد نگاه کرد که مجد گفت :- خانوم؟؟؟ یه تیکه جواهره ازین همسایه ها توی این دوره و زمونه کم پیدا میشه ..هردو خنده ای کردند و من تقریبا هاج و واج نگاشون کردم و زیر لب ازشون بابت تعریفا تشکر کردم بعد از چایی که تمام مدتش به حرفای مجد و زینت خانوم از خانواده های همدیگه سراغ میگرفتن گوش دادم .. زینت خانوم برگشت سر کارش و مجدم رفت کمکش …ساعت طرفای 6 بود که کارهای خونه تموم شد و مجد اومد پایین و در حایکه کتش دستش بود گفت :- کیانا من میرم خاله زینت رو برسونم .. توام میای؟؟؟نمیدونم چرا احساس کردم شاید مزاحم باشم واسه ی همین گفتم :- نه منم دیگه کاری ندارم تقریبا …میرم خونه یکم استراحت کنم – خوب ما رفتیم همین حا استراحت کن دیگه خونه میری چی کار؟؟!!- نه .. اونور راحت ترم!!دیگه اصرار نکرد و بعد ازینکه از زینت خانوم تشکر کردم خداحافظی کردن و رفتن!!!موقعی که اومدم خونه از زور خستگی همون جا روی کاناپه بیهوش شدم!!!!بالاخره روز مهمونی رسید و از اونجای که مجدم خونه بود پا به پای من کمک کرد جالبیش اینجا بود نه من نه مجد هیچکدوم اشاره ای به لباسی که برام خریده بود نکردیم و منم تصمیم گرفته بودم برای قدردانی همون لباس رو شب بپوشم… اونروز از صبحش میوه و شیرینی و آجیل رو تو ظرفهای مختلف چیده بودیم و توی جاهای مختلف سالن قرار داده بودیم از طرفیم گل ها رو توی گلدونای مختلف گذاشتم و تموم خونه رو با شاخه های مختلف گل تزئین کردم … همه جای خونه رو بوی گل گرفته بود تا ساعت 1 تقریبا کارها تموم شد فقط میموند پذیزایی و شام که قرار دادی که با فارسی نوشته بودم شامل پذیرایی شامم میشد و همه ی ظرف و ظروف و چیدمانم از خودشون بود !!!! برای پذیرایی کلیم گویا قرار بود مش رحیم از ساعت 4 بیاد و کارها رو به عهده بگیره …بعد از تموم شدن کار مجد رو کرد به من و گفت :- کیانا ناهار رو چی کار کنیم ؟!!- نمیدونم وا… میگم شام که قراره حسابی باشه بیا ناها ر نیمرو یا املت بخوریم !!!- خنده ی بلندی کرد و گفت :- پایه ای؟؟؟!! اگه تو مشکلی نداری منم حرفی ندارم ..- رو کردم بهش و گفتم :- پس بیا سمت من … اینجا رو نمیخوام کثیف کنم ..- نه منتظر کسیم قراره چیزی بیاره … همین جا بخوریم!!!شونه هامو بالا انداختم و گفتم :- هرجور راحتی.. حتما هم باید من درست کنم دیگه؟؟؟!!ابروهاشو داد بالا وگفت :- نه استثنا این یکی رو بلدم …خندیدم و اونم مشغول کار شد .. وسطای غذامون بودیم که زنگ زده شد .. با تعجب نگاش کردم که گفت :- نگران نشو دم در کارم دارن تو غذاتو بخور الان میام ..موقعی که اومد دوتا کیسه ی سیاه دستش بود با تعجب پرسیدم :- اینا چیه …خندید و گفت :- مال بچه ها نیست .. اخمام کردم تو هم که گفت :- آقای حجت و دخترشون توی مهمونی مشروب نباشه بهشون خوش نمیگذره …- چی؟؟؟؟ یعنی اینا مشروبه ؟؟؟!!!!!خندش گرفت گفت :- خوب آره!!نمیدونم چرا غصم گرفت با ناراحتی گفتم :- یعنی شمام میخوری؟؟!!!مهربون نگام کرد و گفت :- یه لبی تر میکنم ولی حدمو میدونم !!!!پیش خودم گفتم .. به به !! گل بود به سبزه نیز آراسته شد!!! ناهار که تموم شد رو کردم بهش و گفتم :- دیگه کار خاصی نمونده .. من برم سمت خودم ا حاضر شم باید فکر کنم ببینم چه جوری بیام که کسی متوجه نشه من همسایه ی بغلیتونم!!!تا دم در همراهیم کرد و داشتم میرفتم بیرون که بی هوا بازومو گرفت رومو کرد سمت خودش و گفت :- کیانا نمیدونم چجوری محبتاتو جبران کنم!!!میدونم چم شده بود بی فکر گفتم :- نیازی به جبران نیست شما رئیس شرکتین و من کارمندتون!!!اخمی مهربونی کرد و گفت :- یعنی من مجبورت کردم ؟؟ یا بهت دستوری دادم که اینجوری فکر میکنی؟؟!!شونه هامو انداختم بالا که گفت :- کلا آدم پلیدی هستی گاهی وقتا!!!- همه گاهی وقتا پلیدن!!!بازومو فشاری و داد و گفت :- همه بیشتر وقتا پلیدن ولی تو گاهی !! بازومو از تو دستش در آوردم و بعد از خداحافظی اومدم تو آپارتمانم … اول از همه نیاز به یه چرت داشتم تا یکم سر حال شم و بعدا برای مهمونی حاضر واسه ی همین بلافاصله رفتم بالا و ولو شدم رو تخت …************************************طرفای ساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم و با دیدن ساعت عین فشنگ از جام پریدم خیلی دیرم شده بود بلافاصله رفتم تو یحموم و بعد ازینکه یه دوش گرفتم موهامو با سشوار یکم خشک کردم .. اتو کشیدم .. موهام چند سانتی پایین تر از سر شونم بودو لخت ریختم دورم!!بعدم شروع کردم آرایش کردن یه خط چشم سرمه ای که خیلی بهم میومد پشت چشمام کشیدم و یکم سایه ی آبی کمرنگ زدم و با ریمل سرمه ای سیرم مژه هامو حالت دادم گونه هامم رژ گونه ی گلبهی زدم و با یه رزژ و برق لب صورتی آرایشمو تکمیل کردم بنظرم بد نشده بودم صورتمم بخاطر خوابی که کرده بودم شاداب بود …یه جوراب شلواری کلفت رنگ پا پام کردم .. و لباسی که مجد برام خریده بود رو تنم کرد … و کمر نقره ایشو بستم … خیلی بیشتر از حد تصورم بهم میومد و کمر باریکم رو به رخ میکشید.. راحتی رو ترجیح دادم و یه کفش عروسکی نقره ای تخت ساده پوشیدم .. البته اصولا خیلی اهل کفش پاشنه بلند نبودم نمیدونم چرا ولی قدم کوتاه بود دیگه چه میشد کرد!!! کمی عطر زدم و یه گوشواره ی برگ مانند نقرم انداختم به گوشم و با یه کیف کوچیک دستی آبی آسمانی ام تیپمو کامل کردم!! فقط میموند اینکه چجوری یواشکی برم پایین و بدون اینکه کسی ببینتم زنگ بزنم و برم تو ساعت 9 بود از تو چشمی خوب بررسی کردم کسی تو راهرو نبود یه پانچو ی سرمه ای با روسری همرنگ لباسم سرم کردم و از پله ها رفتم پایین .. بیرونم سرکی کشیدم دم در پایینم کسی نبود .. سری زنگ رو فشار دادم بلافاصله در باز شد نفس راحتی کشیدم و رفتم تو … مش رحیم در رو باز کرد و بعد از گرفتن روسری و پانچوم منو راهنمایی کرد سمت سالن .. تقریبا نصف مهمونا اومده بودن ولی نمیدونم چرا من فقط دنبال یه نفر میگشتم … با شنیدن صدای مجد از پشت سرم قلبم برای یه لحظه وایساد :- سلام خانوم مشفق …برگشتم سمتش.. چقدر توی کت شلواری که با سلیقه ی من خریده بود مردونه و جذاب شده بود .. توی چشماش یه برق خاصی بود … کنارش یه آقای دیگه که نمیشناختم و سنش حدود 50 سالی بنظر میومد وایساده بود واسه ی همین منم رسمی در جوابش گفتم :- سلام آقای مجد …- مجد رو کرد به سمت آقایی که کنارش ایستاده بود و گفت :- آقای فلاحی معاون شرکت ایران پایا!!بعدم رو کرد به من و گفت :- خانوم مشفق از مهندسین خوب شرکت!!مرد تعظیمی کرد و گفت :- خوشوقتم خانوم!!!- منم همین طور!!!مجد رو کرد بهم و مهربون خندید و گفت :- خیلی خوش آمدید ..- ممنونم از لطفتون …بعدم تعظیمی کرد و با اشاره ی دست گفت :بفرمایید .. خانوم فرهمند و محمدی اون سمت سالن هستند … اینجا رو عین خونه ی خودتون بدونید و از خودتون پذیرایی کنین!!!نمیدونم ولی دوست داشتم تا ابد کنارش وایسم مو قعی که اینجوری رسمی حرف میزد کلامش زیادی دلنشین و متین بود.. بالاخره با هزار زحمت چشم ازش گرفتم و نگاهی انداختم سمت سالن که فاطمه و آتوسا هردوهمزمان برام دست تکون دادن سر راه با بعضی از کارکنان شرکت سلام علیکی کردم و رفتم پیششون ..آتوسا یه کت و شلوار کرم خیلی شیک که واقعا برازنده ی قد بلندش بودپوشیده و بود و موهاشم جمع کرده بود بالای سرش و فاطمم یه پیرهن حریر مشکی بلند تنش و بود موهاشو دورش شلوغ درست کرده بود جفتشون ناز شده بود تا رسیدم بهشون آتوسا گفت :- اهوی خیلییییییییییی تیپ زدی !!! میخوای دل راد بد بخت رو ببری؟؟؟!!!خندیدم و سلام علیک گرمی با هردوشون کردم .. فاطمه خندید و رو کرد بهم :- خوب یه هفته مرخصی رفتی حال کردیا!!!- آره درسام سنگین شده بود!!!آتوسا خندید و گفت :- آب رفته زیر پوستتا!!بعدم زیر گوشم ادامه داد :- الان نگاه نکن ولی راد چشم ازت بر نمیداره …ریز خندیدم که گفت :- زهر مار چه کیفی میکنه!!روکردم به فاطمه گفتم :- راستی سحر کوشش؟؟؟!!- گویا حال مادرش خوب نبود نمیتونه بیاد!!!- ای بابا !!! ایشاا.. مشکلی نباشه …همون موقع آهنگ شادی گذاشته شد و و فاطمه خندید و گفت :- وایییی من دلم میخواد برقصم …بعدم اشاره زد به همسرش که کنار چند تا از همکارای مرد وایساده بود و دوتایی به همراه چند نفر دختر و پسر دیگه رفتن وسط!موقعی که فاطمه رفت آتوسا گفت :- تو نمیرقصی ..- سری به نشانه ی نه تکون دادم که گفت :- – پس من میرم دستشویی و میام- باشه برو!! چند لحظه بد که به تعداد افرادی که وسط سالن مشغول رقص بودن اضافه شد رفته رفته چراغام خاموش شد … منم از تازیکی استفاده کردم و چشمی انداختم به دور و بر…اول از همه بالای پله های سالن رامش پدرش و دیدم که با مجد و یکی دو نفر دیگ مشغول گفت و گو بودن دست همشون لیوانهای نوشیدنی بود که حدس میزدم مشروب باشه .. رامش یه پیراهن کوتاه دکلته ی بنفش پوشیده و بود موهای بلندشو با بی قیدی رها کرده بود دورش و آرایش غلیظیم داشت ولی از حق نباید گذشت جذاب شده بود!!ترجیح دادم عشوه هایی که واسه ی مجد میاد رو تماشا نکنم واسه ی همین رو کردم سمت دیگه سالن و راد رو کنار پیانو دیدم … یه بلوز مردونه ی سفید اسپرت پوشیده بود با یه جین مشکی شیش تیغ کرده بود و موهاشم ژل زده بود و داشت با یه آقای دیگه حرف میزد … خدایی قیافش بد نبود ولی به پایه مجد نمیرسید!! نمیدونم چرا با این فکر یه لبخندی رو لبم نشست و نا خودآگاه دوباره رومو برگردوندم سمتی که مجد وایساده بود .. دیدم داره از بالای شونه ی رامش در حالیکه اخم عمیقی روی صورتشه ی منو نگاه میکنه .. به محض اینکه دید دارم نگاش میکنم بی تفاوت روشو کرد اونور و دستشو حلقه کرد دور کمر رامش.. نمیدونم چرا احساس کردم مخصوصا اینکارو کرد و با این فکر یه لبخند از ته دلی روی لبم نشست .. پیش خودم گفتم بخور جناب مجد .. این همه تو منو چزوندی حالام بسوز!!!توی افکار خودم غوطه ور بودم که با صدای راد بخودم اومدم :- سلام خانوم مشفق .. امسال دوست پارسال آشنا!!!یه درصد احتمال دادم مجد این صحنرو ببینه واسه ی همین با یه لبخند پسر کش گفتم :- سلام آقای راد خوب هستین ؟- ممنونم خانوم شما چطورین ؟؟- مرسی ..- بعدم خیلی مودبا نه رو کرد بهم و گفت :- چیزی میل دارید براتون بیارم .. خیلی دور از همه چی نشستین ..- نه ممنونم از لطفتون ..از رو نرفت و بعد از چند ثانیه گفت :- ممکن کنارتون بشینم ..دیدم ضایعست بگم نه!! جای دوستمه واسه همین با طمانینه گفتم :- بفرمایید …******************************از طرفی آتوسام وقتی که برگشت با دیدن راد کنار من چشمکی زد و راشو کج کرد و رفت پیش یکی دیگه از همکارا…راد رو کرد به من و گفت :- درسا در چه حال خانوم؟ شنیدم دانشجوی ارشد هستید !!- بله .. ای بد نیست .. یه ذره حجم کارامون زیاده ولی در کل خوبه …خندید و گفت :- جای خسته نباشید حسابی داره هم کار میکنید و هم درس میخونید …- ممنونم!!!یکم که گذشت رو کرد بهم و گفت :- شما همیشه اینقدر ساکتید؟- لبخندی زدم و گفتم :- نه !!! سرشو انداخت پایین و با لحن آرومی گفت :- پس شانس منه …- نه راستش رو بخواین یکم خستم!!- چرا خانوم ؟!! شما که یک هفته ای میشه سر کار نیومدید!!!با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم :- چه خبرا زود میپیچه!!!خندید و گفت :- نه از خانوم فرهمند همکارتون سراغتون رو گرفتم فرمودند مرخصی هستید!!- بله.. راستش اونقدر کارای دانشگام سنگین شده بود گفتم یه هفته مرخصی بگیرم تا عقب افتادگی هارو جبران کنم …با این حرفم شروع کرد به تعریف یه خاطره از دوران دانشجوییش و خدا وکیلیم بامزه تعریف کرد… آخر داستان داشتیم میخندیدم که احساس کردم یه سایه افتاد رومون .. سر بلند کردم و دیدم مجد با ابروهای گره کرده وایساده جلومون …راد به رسم ادب از جاش بلند شد و گفت :- آقای دکتر بفرمایید…مجدم بدون تعارف سر جاش نشست و بعدم رو کرد بهش و گفت :- به گمونم آقای فلاحی دنبالتون میگشتن…راد با سر تعظیمی کرد و رو به من گفت : – با اجازتون خانوم مشفق ..منم سری تکون دادم و رفت …مجد رو کرد به من و در حالی که میخواست حفظ ظاهر کنه آروم گفت :- میشه بپرسم دقیقا با این بچه قرطی چی میگفتی که اینجوری نیشت باز بود!!!چپ چپ نگاش کردم که سرشو آورد جلو تر گفت :- اون دفعه رو گذاشتم به حساب نفهمیت ولی شاید از ایندفعه نتونم بگذرم!!!!از بوی مشروبی که میداد چندشم شد و توی دلم گفته این بابا یه سور به مرده شوره زده اینقدر پرروئه!!!! بعدم با لحنی که سعی میکردم آروم باشه رو کردم بهش و گفتم :- ببخشید دقیقا شما چه نسبتی با من دارید ؟؟؟!! بابا مین ؟؟؟ داداشمین؟؟؟!!انتظار چنین حرفی رو نداشت عصبی دستی به موهاش کشید و گفت :- خوش ندارم توی شرکتم …بقیه حرفشو گرفتم واسه ی همین وسط حرفش پریدم و با پررویی گفتم :- مطمئنید؟؟؟ وا.. ما از روز اول شکست عشاق رنگ و وارنگ شما رو دیدیم!! فکر نمیکنید شما خودتون یه پا الگویید!!!!!؟؟؟بعدم بی توجه به دندون قروچه ای که از عصبانیت کرد از جام بلند شدم و رفتم پیش آتوسا و فاطمه …آتوسا تا منو دید با خنده گفت :- راد چی میگفت ؟؟؟!!!- هیچی بابا !!! بعدم واسش به صورت خلاصه تعریف کردم فاطمه خندید و گفت :- واسه ی آشنایی بد نبود!!!بعدم توی یه فرصت که آتوسا داشت با یکی از همکارها صحبت میکرد آروم ازم پرسید :- کیانا؟ مجد چی میگفت ؟؟؟! خیلی اخمالو باهات حرف میزد!!از دقتش متعجب شدم ولی به روم نیاوردم در جوابش گفتم :- چمیدونم جدیدا مثا اینکه مسئول حراست شرکتم شده به جای خیر مقدم و پذیرایی میگفت دوست ندارم توی شرکت مسائل عاطفی پیش بیاد!!فاطمه ابروشو به نشانه ی تعجب داد بالا و با لحن بامزه ای گفت :- بییییییی خیاااال!!! مجد؟؟؟!؟- آره منم توی همین موندم!!!فاطمه رفت تو فکر و دیگه چیزی نگفت … با صدای مردونه و پر جذبه ی مجد که همرو به شام دعوت کرد به خودمون اومدیم .. تقریبا آخرین نفری بودم که از سالن داشت میرفت سمت ناهار خوری … مجد توی یه فرصت مناسب در حالیکه هنوزم اخم داشت زیر گوشم گفت :- چقدر دیگه باید پول بدم به رستوران؟؟!!بدون اینکه نگاش کنم گفتم :- 400 هزار تومن !!!! توی پاکت بغل پاتختیتون پول هست … من همرو برنداشتم!!سری تکون داد و بدون تشکر دور شد!!!لجم گرفته بود همه ی زحمتای این مهمونیه مزخرف رو دوش من بود تازه یه چیزیم طلب کار شده بودم!!موقع شام مجد مرتب به همه سر میزد و تعارف های معمول رو بهشون میکرد موقعی که به جمع ما رسید بدون اینکه نگاهی به من کنه در کمال ادب شخص آتوسا و فاطمه و همسرش رو مخاطب قرار داد و گفت :- تورو خدا تعارف نکنید و کم و کسری بود به بزرگیه خودتون ببخشید!!!نمیدونم چرا با اینکه هنوز کلی از غذام مونده بود!! اشتهام کور شد!!!! بعد ازاینکه رفت منم ظرف غذامو بردم سمت آشپزخونه سرکی کشیدم کسی نبود!! واسه ی همین با حرص همهی غذا رو ریختم توی سطل و ظرف رو با حرص گذاشتم رو میز!!! اومدم از در بیرون برم در حالیکه زیر لب داشتم به روح و روانش فحش میدادم … سینه به سینش در اومدم!!!! عین زبل خان همه جا بود!!! عصبانی نگاش کردم که با خنده ی موذیانه ای که کرد به حد انفجار رسیدم .. اومدم رد شم برم که مخصوصا دوباره جلوی راهم رو سد کرد خوشبختانه تا اومد چیزی بگه صدای آقای حجت از پشت سر اومد که گفت :- شروین جان دستت درد نکنه واقعا سنگ تموم گذاشتی و در همین حین که مجد برگشت سمتش منم باهاش چشم تو چشم شدم!!- حجت در کمال وقاحت با چشمای سرخش به من زل زد و گفت :- شروین جان این خانوم از کارمندات هستن!!؟- مجد که خیلی از نگاه حجت به من خوشش نیومده بود … به سردی گفت :- بله !!! چطور!!!؟؟- حجت ابروهای کم پشتشو بالا انداخت و گفت :نمیخوای معرفیشون کنی؟؟!!!- مجد نفسشو محکم داد بیرون رو کرد به حجت:- خانوم مشفق از مهندسای ارشد هستن!!حجت با پررویی شکم گندشو کمی جلو داد و گفت :- چهره ی شرقی زیبایی دارین خانوم!!! بهتون تبریک میگم!!!!بعدم با پررویی تمام رو کرد به شروین گفت :- واقعا زن های خودمون یه چیز دیگن!! اگرم دقت کرده باشی اونقدر که در وصف چشم و موی مشکی اشعار مختلف هست در وصف سایر رنگها چنین اشعاری نمیبینیم!!! درست نمیگم خانوم مشفق…؟؟نگاهش اونقدر وقیح بود که میخواستم چشماشو درآرم!!!! از طرفی مجدم کارد میزدی خونش در نمیومد… واسه ی همین با بیتفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم :- من خیلی اهل شعر و شاعری نیستم!! به هر حال خوشوقتم!! بعدم سریع ازونجا دور شدم!!!شام تموم شده بود همه جوونها با انرژی بیشتری وسط بودن و میرقصیدن فاطمه و آتوسا هم با هم داشتم میرقصیدن که با دیدن من … دستمو گرفتن و آوردن وسط… منم بی خیال حجت و مجد و هر خر دیگه ای شدم و زدم به سیم آخر و یکم همراهیشون کردم .. واسه ی روحیمم بهتر بود..توی همین حین با شروع آهنگ بدی .. راد اومد سمتم و با سر تعظیمی کرد و گفت :- افتخار میدین یه دورم با من برقصیم …راستش میخواستم قاطعانه در خواستشو رد کنم که با شنیدن دست و سوتا ی بچه ها به افتخار وسط اومدن رامش با مجد … پشیمون شدم .. بر خلاف تمام عقاید قلبیم درخواستشو قبول کردم .. یه کینه و بغضی تو وجودم بود!!!! نگاهی به آتوسا و فاطمه انداختم جفتشون چشمکی زدن… خنده ی تلخی رو لبم نشست … از حق نگذریم رادم حریمو کامل رعایت میکرد و تقریبا هردو فقط رو بروی هم بشکن میزدیم نکاهی به اونور سالن انداختم … رامش با عشوه ی خاصی همراه آهنگ میخوند و میرقصید و مدام میرفت توی بغل مجد که فقط وایساده بود و مردونه دست میزد …یه کاری میکنم عاشق من شی نتونی از دلم ساده تو رد شی…یه کاری میکنم هر شب و هر روزبگی دوسم داری عاشق من شی …****دلم میخواست کله ی مجد رو بعدم رامش رو بکنم!!! ولی خوب کاری ازم بر نمیومد!! توی همین فکرا بودم که رادم سرشو آورد جلو وگفت :- آهنگ قشنگیه …. یه جورایی حرف دل منه ….این وسط همین ابراز احساسات پوریا راد کم بود که نمک بپاشه رو زخم من ….من میگم عاشقتم صدام کن …با چشمات بازم منو نگاه کن ..هرچی خواستی تو بگی قبوله ..روی دوست داشتن من حساب کن…*****نمیدونم چرا بدون اینکه به حرف راد توجهی کنم رومو کردم سمت مجد که نگاهمون برای چند ثانیه با هم تلاقی کرد … نمیدونم توی نگاش چی بود که با بیتی که خواننده خوند باعث شد یه بغض بدی چنگ بندازه به گلوم …دوست دارم.. به دلم خیلی نشستی …نگو دل به من نبستی ..اون که میخوام پیش من باشه …تو هستی !!به دلم خیلی نشستی…******بالاخره با هر جون کندنی بود آهنگ تمو م شد راد مجدد سر خم کرد و منم ازش تشکر کردم که گفت :- آهنگ بدیم … وسط حرفش پریدم گفتم :- مرسی ترجیح میدم بعدی رو تماشاچی باشم ..پسر خوبی بود بدون اینکه ناراحت شه لبخندی زد و گفت :- هرجور شما مایلید .. ممنونم بابت لطفی که کردید!! لبخندی زدم و برگشتم سمت بچه ها و کنار آتوسا نشستم!!! انگار اونام خیلی از زوج مجد و رامش خوششون نمیومد چون بلافاصله فاطمه رو کرد به ما و گفت :- خدایی از مجد بعیده به این سبک دخترا اینقدر رو بده !!!!! این دختره کیه دیگه!!!! مست مسته!!!آتوسا خندید و گفت :- آهنگ یکم دیگه ادامه پیدا میکرد .. جلوی ما مجد رو کلا بغل میکرد!!!فاطمه خنده ای کرد و با سر حرف آتوسا رو تاییدکرد و در ادامه گفت :- ولی مجدم سعی میکرد لبخند بزنه ها وگرنه موقعی که میرفت رامش تو بغلش تمام عضله های فکش از حرص منقبض میشد..آتوسا رو کرد به جفتمون و گفت :- مجد زرنگه .. فعلا واسه ی منافعشه که به این دختره چیزی نمیگه … وگرنه ما که دیگه میدونیم آخر عاقبت رابطه ی این تیپا با مجد چیه ..فاطمه جدی شد و در حالیکه تو فکر بود گفت:- آررررره حق با توئه آتی!بعدم رو کرد به من و گفت :- اوووی شیطون فکر نکن ما مسخ رامش بودیم از تو غافل شدیم.. راد چی میگفت ؟؟؟!!- آتوسا ذوق زده گفت :- آره بگو ببینم .. وایی نمیدونی کیانا چفدر بهم میاین!!!لبخندی زدم و گفتم :- هیچی فقط روبروی هم بشکن زدیم .. فکر کنم اون بنده خدام توی حرکات رامش مونده بود…بعدم گفت یه آهنگ دیگه .. که دیدم پررو میشه ..- فاطمه ریسه رفت و گفت :- باریکلا!!! توام با سیاستیا…********************************نزدیکای ساعت 12 بود که کم کم مهمونا عزم رفتن کردن فاطمه ام رو کرد به من و گفت :- کیانا جون تو با ما میای ؟؟! ما آتوسا رو هم میرسونیم…رو کردم بهش و گفتم :- نه عزیزم من میان دنبالم راستشو بخواین …بچه ها لباس پوشیدن و خداحافظی کردن و رفتن …مونده بودم … داشتم فکر میکردم اگه رامش جان بخواد شب اینجا بمونه چی کار کنم که متوجه نشه همین بغلم که با صدای راد به خودم اومدم :- خانوم مشفق؟؟! اگه وسیله نداریم من در خدمتم…- نه ممنون میان دنبالم !!!- خوب مسئله ای نیست فکر میکنم خیلی نزدیک اینجا باشید چون اوندفعه سر همین خیابون اصلی پیادتون کردم!!!- یه لحظه ضربان قلبم وایستاد ..نمیدونم مجد از کجا پیداش شد و گفت :- نه پوریا خان !! خانوم مشفق پسر عموشون از دوستان دوران تحصیل من هستن .. قرار بیان دنبالشون .. امشبم اگه مهمونی نبودن دلیلش مشغله ی کاری بود.. ولی قول دادن آخر شب بیان تا دیداری تازه کنیم!!- راد لبخندی زد و گفت :- بهر حال من در خدمت گذاری حاضرم!!!!- لبخندی زدم و برای حرص دادن مجدبا یکم عشوه گفتم :- مرسی از لطفتون جناب راد …راد هم لبخندی زد و با مجد دست داد و بعدم سمت من با سر تعظیمی کرد و رفت …موقعی که برگشتم دیدم مجد با چشمایی که ازش آتیش میبارید نگاهی کرد و رفت .. آخرین مهمونا حجت و رامش بود و آقای فلاحی بودن خدارو شکر از قرار معلوم رامش اونقدر خورده بود که حال خوبی نداشت و داشت میرفت … بعد از اینکه آقای فلاحی خداحافظی کرد … حجت با نگاه چندش آورش سر تا پای من رو دوباره کاوید و گفت :- خانوم مشفق این افتخار رو به بنده میدید که برسونمتون ؟؟؟!!!!!داشتم دنبال جواب میگشتم که مجد نجاتم و داد و همون جوابی رو که به راد داد ه بود برای حجت هم تکرار کرد .. اما حجت دست بردار نبود .. که بالاخره مجد از پسش بر اومد و راضیش کرد ولی آخر سر که داشت میرفت در حالی که عین آدم خورا به من نگاه میکرد رو کرد به مجد و گفت :- هر وقت مهمونی بود خانوم مشفق رو هم با خودتون بیارین .. خوشحال میشم تو جمعمون ببینمشون … بعدم با یه ژست خاصی گفت :- ما جمعامون افراد خاصین … خوشحال باش که توام جز اون افراد خاصی عزیزم!!!!چشمکی زد و به مجد گفت :- مگه نه شروین جان …احساس کردم یکم دیگه حجت ادامه بده مجد جفت پا میاد تو صورتش …- مجد در حالیکه صداش از عصبانیت میلرزید گفت :- بله .. حتما .. مرسی ازینکه تشریف آوردین (یعنی زحمت رو کم کنین !!!) ..خدارو شکر رامش توی حال خودش نبود و نفهمید من موندم و اون داره میره در حالیکه رو ی پاش بند نبود اومد گونه ی مجد رو ببوسه که مجد نگهش داشت و باهاش خداحافظی کرد …آقای حجتم زیر بازوشو گرفت و در حالی که نگاه آخر رو به من کرد خداحافظی کرد و رفت .. جالبیش اینجا بود مجد حتی به خودش زحمت نداد باهاشون تا دم در پایین بره .. تا رفتن در رو بست … و رو کرد سمت من و در حالیکه داشت گره ی کراواتشو شل میکرد گفت : یه لیوان آب بهم میدی؟؟؟بعدم رفت …ر فتم توی اشپزخونه …بیچاره مش رحیم …تمام ظرفارو شسته بود و رفته بود .. یه لیوان از توی کابینت برداشتم توش آب ریختم و رفتم سمت سالن مجد نبود رفتم سمت هال که اونجام نبود …صداش زدم که جواب نداد…لیوان آب رو گذاشتم رو میز و دوباره صدا زدم :- آقای مجد …با ترس رفتم سمت پله ها و دوباره صداش کردم اما جوابی نشنیدم!!!بیخیال شدم و کیفمو برداشتم و پانچو و روسریمو انداختم روی دستم و رفتم سمت در ..خواستم بازش کنم که هر چی تقلا کردم در باز نشد … بغضم گرفته بود دوباره تلاش کرد اما باز نشد!!!!….با صدای مجد به خودم اومد …- قفله … نشکنش!!!رومو کردم سمتش و چسبیدم به در ….موهاش شلوغ شده بود وچشماش قرمز بود .. یاد حرف بابا محسنم افتادم که همیشه میگفت به آدم مست اعتباری نیست …ترس بدی سراسر وجودم رو گرفت نا خدا گاه گفتم :- شما الان تعادل ندارید !!! بخدا راست میگم …- پوزخندی زد و گفت :- گفتم بهت من حد خودمو میدونم … پس مطمئن باش توی متعادل ترین وضعمم..- بعدم بدون اینکه نگام کنه گفت :اونجا واینسا اون در باز بشو نیست بیا تو سالن …دیدم چاره ای نیست واسه ی همین دنبالش رفتم که بلکه خرش کنم در رو باز کنه ..کنار پله های سالن وایسادم که رفت سمت ضبط و یه آهنگ آروم گذاشت .. بعدم اومد و پایین پله ها وایساد و دستشو سمت من دراز کرد و گفت :- افتخار میدید ؟؟!!!نا خود آگاه دستمو گذاشتم تو دستش اونم لباسامو ازم گرفت و گذاشت روی یکی از مبلها ومنو با خودش برد وسط سالن …دستمو کشید سمت خودش و دست دیگشو حلقه کرد دوره کمرمو آروم آروم شروع کرد با آهنگ تکون خوردن …تمام تنم از درون میلرزید و یه اضطراب بدی داشتم ولی میترسیدم چیزی بگم عصبانی بشه ..زیر گوشم گفت :- لباستو دوست داشتی جوجو؟در حالیکه مطمئن بودم صدام میلرزه گفتم :- بله …- مهربون خندید و دستیمو که تو دستش بود رو به لبش برد و بوسید بعدم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت :- میدونستی خیلی بهت میومد؟؟!؟!بعدم ادامه داد …- شده بودی عین یه پری کوچولو…نمیدونم چرا بغضم گرفته بود جای بوسش رو دستم داشت میسوخت … حرفی نمیزد ولی ترسناک شده بود …طاقت نیاوردم و گفتم :- نمیخواین بذارین من برم!!! خیلی خستم!!!یهو عصبانی شد و حلقه ی دستشو از دور کمرم باز کرد و وایساد روبروم :- خیلی با من بودن ناراحتت میکنه ؟؟؟!!!!! با اون بچه قرتی یه آهنگ رقصیدی و کل مهمونیم حرف زدی …ولی منو تا نصفه ی یه آهنگم نمیتونی تحمل کنی؟؟؟؟ نمیدونم چرا ازین توهینش عصبانی شدم و واسه ی همین ناخود آگاه اخمی کردم و گفتم :- اون بچه قرتی مشروب نخورده بود حریمم رعایت میکرد .. ولی شما دوست دارین .. تمام حریم هارو بشکنید و راحت باشید و این تو مرامم نیست الانم خیلی بهتون محبت کردم تا اینجام پا به پاتون اومدم لطف کنید درو باز کنید!!! میخوام برم!!!!!نمیدونم چه لذتی میبرد منو اینجوری عصبی میدید!! بلافاصله ابروش رفت بالا و موذی نگام کرد و گفت :- نه فکر میکردم خانوم موشه با آقا گربه صلح کرده ولی مثل اینکه … بعدم آروم دست کشید به موهام که سرمو دزدیدم .. اونم محکم سرمو گرفت تو دستاشو گفت :- ببین گفته بودم اوندفعه رو میذارم به حساب بچگیت ولی کیانا به اون خدایی که میپرستی یه دفعه دیگه ببینم دم خور شدی با این مرتیکه راد گردنتو میشکنم …اینقدرم نگو مشروب مشروب من الان از صد تا هوشیار هوشیارترم!! یه دفعم بهت گفتم دله نیستم!!!! پس از تنها بودن با من نترس میفهمی نترس…… جمله ی آخرش بیشتر التماسی بود تا دستوری سرمو تکون دادم از تو دستش خارج کردم و با حرص گفتم :- اولا به شما مربوط نیست که من با کی رفت و آمد میکنم .. در ثانی دله نبودنتون از رنگ و وارنگ دخترایی که میان و میرن مشخصه من حالم از امثال شما بهم میخوره از تنها بودن باهاتون نمیترسم بلکه متنفرم .. چندشم میشه!!با چشم های گرد شده نگام کرد … نمیدونم این حرفا از کجا اومد .. فقط اینو میدونم خیلی زیاده روی کردم … اونم خشکش زده بود .. تمام تنم یخ بست…یکم بد به خودش اومد کلید رو گرفت سمتم و با صدای دورگه ای گفت :- اگه از من بدت میاد بهتره زود تر بری!!!!با آخرین توانم کلید و گرفتم از اونجا اومدم بیرون …وقتی در خونمو بستم .. گرمی اشک و روی گونم احساس کردم …نمیدونم چرا پشیمون بودم از حرفایی که زدم … یاد اون چند روزه خوبی که با هم داشتیم آتیشم میزد .. چرا همه چی رو خراب کردم .. شاید .. میخواست باهام حرفی بزنه … با این فکر بغضم بیش از پیش ترکید … .و وقتی لباسو توی تنم دیدم لباسی که اون واسم خریده بود و من حتی تشکر نکردم به هق هق افتادم … اونشب تا دم دمای صبح به مجد فکر کردم و اینکه چرا اون حرفارو زدم .. من واقعا ازش متنفر که نبودم هیچ عاشقشم بودم …ولی خوب پشیمونی سودی نداشت .. پس بهتر دیدم همه چی رو بسپرم دست تقدیر و بعدم زمان..

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا